بسم رب النور
به نام خالقی که بخشنده است
صبح که می شود با عجله بلند می شوم ،
با عجله صبحانه می خورم ،
با عجله حاضر می شوم ،
با عجله دانشگاه می روم ،
با عجله کار می کنم ،
با عجله بر می گردم ،
با عجله می خورم ،
با عجله می خوابم ،
و با عجله نماز می خوانم ،
و با عجله عبادت می کنم ،
و آخر با عجله خواهم مرد...
قصه ی عجیبی است... داستان دویدن ما ،
وقتی فکر می کنم، می بینم چقدر ناراحت کننده است که عجله می کنیم برای تمام شدن روزهایمان...
اندکی تامل، شاید قدم بعدی آخرش باشد...