ا

الایس سمسون

@الایس سمسون · ۹۸ امتیاز

★★★☆☆ ۲ از ۵ (۲۴ رأی)

ر
رضا سمسون ۶ سال پیش
جوک

این خاطره ماله ساله اوله دبیسرتانمه ینی سال 91 که حسابی آبروم رفت کلاس عربی نیم ساعت زودتر تموم شد دبیرمون جوون بود گفت بچه ها بریم فوتبال منم چون هیکلم درشت بود با دبیرمون تقریبا برابر بود همش باهاش در حاله رقابت تو زمین بودم تا خودمو نشون بدم که یهو بهم ی تنه زد افتادم بلند شدم دیدم بچه های دوره زمین همه دارن میخندن و مسخره میکنن اول متوجه نشدم تا اینکه شنیدم دارن میگن شرطش آبیه دیدم شلوارم قسمت پشتش کامل پاره شده حس ضایگی بدی بود. ولی دبیرمون دمش گرم خودش با ماشینش رسوندم خونه عوض کردم برگشتم مدرسه

ر
رضا سمسون ۶ سال پیش
پیام

دیدم بعضی کاربرا دارن از خودشون شعر میگن منم گفتم ب تقلید از اون عزیزان ی شعر بگم امیدوارم خوشتون بیاد شاید حق با تو باشه !
شاید مقصر من باش�
شاید این رازو باید بینمون نگه میداشتم نمیتونی ببینی بعد تو خونه قشنگ نیست
بعده تو این باغچه دیگه مثل قبل خوش آبو رنگ نیست.

ر
رضا سمسون ۶ سال پیش
جوک

برگشتم خونه بابام گفت چیشده مگه قرار نبود ک امشب نیای ! شام خوردی؟
گفتم ن نخوردم نشد دیگه بمونم! گفت باشه رفت سریع چهارتا تخم مرغ نیمرو کرد گفت بیا پسرم قشنگ بخور سیر شی ده دیقه بعد از اینکه خوردم زنگ خونه رو زدن پیتزا اورده بودن