همیشه وسط یه جمع دوستانه یه خری هست که با موضوعی که تو مطرحش میکنی مخالفت.
حالا همون آدم اگه تو جمع چند تا دختر نشسته باشه یه جوری موافقت میکنه با همون موضوع انگار....
@M. N ^_____^ · ۲۹ امتیاز
★★☆☆☆ ۱ از ۵ (۵۰ رأی)
همیشه وسط یه جمع دوستانه یه خری هست که با موضوعی که تو مطرحش میکنی مخالفت.
حالا همون آدم اگه تو جمع چند تا دختر نشسته باشه یه جوری موافقت میکنه با همون موضوع انگار....
در زمان های قدیم پسری از دختری خوشش آمد ولی دختر که بسیار از او جوان تر بود او را دوست نداشت و مخالف ازدواج شان بود -_-
ولی پسرک با خانواده به خواستگاری دختر رفت و خانواده ی دختر نیز ، دختر را مجبور به ازدواج کردند.
سالیان دراز و طولانی گذشتند و دخترک بزرگ شد اما هیچوقت به پسرک دل نبست -_-
بعد از مدتها مرد دچار بیماری ای شد که جانش را تحدید میکرد ×-×
روزی مرد ، زنش و دو فرزندش را به بالین خود خواند و از آنها پرسید : مرگ من نزدیک است. هر خواهشی دارید از من بکنید.
پسر بزرگ او ارث و میراثش را خواست » - «
پسر کوچکش اعتبار و دانایی او را طلب کرد +-+
زن که متعجب شده بود....
با نگاهی بر از احساسات به همسرش نگریست و گفت....
.
.
.
تو بمیر! من دیگه از خدا چیزی نمی خوان ×-×
هیچی دیگه به خاطر یک ازدواج زور زورکی ری*ده شد به داستان آموزنده ی ما ???? +-+