M

M. N *-*

@M. N ^_____^ · ۲۹ امتیاز

★★☆☆☆ ۱ از ۵ (۵۰ رأی)

M
M. N *-* ۸ سال پیش
پیام

در زمان های قدیم پسری از دختری خوشش آمد ولی دختر که بسیار از او جوان تر بود او را دوست نداشت و مخالف ازدواج شان بود -_-
ولی پسرک با خانواده به خواستگاری دختر رفت و خانواده ی دختر نیز ، دختر را مجبور به ازدواج کردند.
سالیان دراز و طولانی گذشتند و دخترک بزرگ شد اما هیچوقت به پسرک دل نبست -_-
بعد از مدتها مرد دچار بیماری ای شد که جانش را تحدید میکرد ×-×
روزی مرد ، زنش و دو فرزندش را به بالین خود خواند و از آنها پرسید : مرگ من نزدیک است. هر خواهشی دارید از من بکنید.
پسر بزرگ او ارث و میراثش را خواست » - «
پسر کوچکش اعتبار و دانایی او را طلب کرد +-+
زن که متعجب شده بود....
با نگاهی بر از احساسات به همسرش نگریست و گفت....
.
.
.
تو بمیر! من دیگه از خدا چیزی نمی خوان ×-×
هیچی دیگه به خاطر یک ازدواج زور زورکی ری*ده شد به داستان آموزنده ی ما ???? +-+