سخت است بخندی و دلت غم زده باشد
هر گوشه ای از پیرهنت نم زده باشد
سخت است به اجبار به جمعی بنشینی
وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد
@نینو · ۱۰ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۹ رأی)
سخت است بخندی و دلت غم زده باشد
هر گوشه ای از پیرهنت نم زده باشد
سخت است به اجبار به جمعی بنشینی
وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد
اتفاقی تو چت آشنا شدی�
بعد یه مدت کم کم صمیمی شدیم راجبه موضوعای مختلف حرف میزدیم و نظر میدادی�
مغرور بود و خود خواه
زیاد با هم کل کل می کردیم دعوامون میشد اما بعد زود آشتی می کردی�
میدونستم دارم کم کم وابسته اش میشم اما نمی خواستم پیشش وا بد�
تا اینکه بعد دوماه یه روز وسط دعوامون برگشت بهم گفت دوست دار�
باورم نشد و گفتم لابد می خواد سر کارم بزاره
الان پنج ماهه میگذره و روز به روز بیشتر عاشقش میش�
بچه ها واسمون دعا کنین (من خودم از وونایی بودم که عشق مجازیو باور نداشتم)
اولین پستم تو عاشقانه هاس
امیدوارم همتون به اونی که دوس دارین برسین
دوستم تعریف میکرد
مهمونی یکی از فامیلای دورمون رفته بودیم. بعد از یکی از پسرای فامیلمون که خیلی ادعا داشت پرسیدم چی می خونی؟
برگشت گفت:دندانه بهشتی
منم گفتم:عه چ جالب منم دماغه مطهری می خونم خخخ
پسر خالم :))))
پسر فامیل :(((
دماغه مطهری *o*
آغااا زلزله ی چند وقت پیشو که یادتونه من و خواهرم خونه تنها بودی�
در اون شب کذایی بنده طبق معمول دستشویی بودم داشتم به بدبختی هام فکر می کردم یهو حس کردم زیر پام داره می لرزه فکر کردم توهم زدم توجه نکردم یهو دیدم خواهر دراکولام داره دره دستشوییو از جا می کنه و جیغ و داد که زلزله اومد من بد بخت اصلا نفهمیدم چه جوری خودم و از دستشوی پرت کردم بیرون و عین این دیوونها دور خودم می چرخیدم و جیغ می زدم یهو به خودم اومدم دیدم زلزله تموم شده و آبجی کوچیکه دلشو گرفته داره هرهر به ریش ما می خنده اینا همه به کنار رفته برای همه ی قوم و فامیل هم تعریف کرده از اون موقع هر کی مارو می بینه ریسه می ره از خنده . فکر کنم همون چن تا خواستگاریم که داشتم پرید
زلزله ی بی ملاحضه است ما داریم
دیروز بادوستم داشتیم از مدرسه برمی گشتیم از جلوی یه کافه که قبلا یه بار باهم اومده بودیم ردشدیم همین جوری داشتیم آلبوم خاطرات جوانی رو ورق میزدیم که دوستم گفت یه روز دوباره بیایم این کافه منم خواستم بگم اگه قسمت باشه یه وقت دیگه که اشتباهی گفتم اگه وقت باشه یه قسمت دیگه
حالا یکی بیا داین دوست مارو از کف خیابون جمع کنه من که هرچی سعی کردم نشد
سال دوم دبیرستان بودیم یه روز معلم زیستمون آخرای کلاس یه فیلم کوتاه درباره ی رشد و نمو جنین گذاشته بود حالا همه محوفیلمه بودیم یهو این دوست مشنگ ما با یه حالت ذوقت مرگی از آخر کلاس داد زد ااااااه خانووووووم بچه دختره
همین قدر واستون بگم که دیگه میزو صندلی نمود تو کلاس ما
دلتون بسوزه من با یه همچین آدمای نخبه ای درس خوند�
خخخخخخخخخ
آغا ما یه روز سر کلاس نشسته بودیم (پ چی می خواستین وایسیم) یکی از دوستان میخواست کاملا جدی یه خاطره رو تعریف که به جای اینکه بگه روم به دیوار گلاب به روتون برگشت گفت روم به روت گلاب به دیوار هیچی دیگه بنده خدا تا خواست سوتی شو درست کنه در یک حرکت آنی(عانی،ءانی...) کلاس منفجر شد .
راستی بچه ها پست اولمه نا امیدم نکنید مخسی