من در این حد کدبانوام که
یه سری فسنجون درس کرد�
بعد بابام اومد تو آشپزخونه گفت کی تو قابلمه ها ریده:|
@ته دیگ دوس(^.^) · ۴۳ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۳۷ رأی)
من در این حد کدبانوام که
یه سری فسنجون درس کرد�
بعد بابام اومد تو آشپزخونه گفت کی تو قابلمه ها ریده:|
مامانم داشت نماز میخوند.
تلوزیون هم جومونگ داشت نشون میداد.
اومد بره سجده،یهو جومونگ عربده زد:زنده باد گوگوریووووو.
مامانم سرشو گذاشت رو مهر میخواست ذکر بگه،یهو بلند داد زد:زنده باد گوگولیوووو....
من:〇_o
جومونگ:(◍•ᴗ•◍)❤
مامانم:(^_-)
خدا: :|
چجوری اینقدر راحت وارد رابطه میشید؟!:/
من اصن درشو پیدا نمیکنم :|
رفیق یعنی...
فقط به هم نگاه کنیم؛
قضیه رو بگیریم؛
از خنده منفجر بشیم :)
اگه بابا شدین هیچوقت به پسرتون نگید:من نمیتونم،
تو بیا در شیشه خیارشور رو بازکن.
یه هفته افسرده میشه اون پسر :)))
ینی شهر گمشده ی آتلانتیس ممکنه تو اقیانوس پیدا بشه؛
اما این آجیلایی که مامانامون تو 50متری خونه قایم میکنن رو شرلوک هلمز هم نمیتونه پیدا کنه:/
اصلا به خاطر این صدا های عجیب که از آسمون میاد نگران نباشید
اسرافیله داره سوتشو امتحان میکنه ببینه کوکه یا نه*^▁^*
+:نمیترسی ازت بگیرمش؟
_:تو تلاشت رو بکن،اگه نگات کرد مال تو...
با مامان بزرگم رفتیم بوتیک یکی از دوستام.
بعد از سلام و احوالپرسی دوستم گفت:اااا ایشون مادربزرگته؟!(قبلا عکسش رو نشونش داده بودم)
مامان بزرگمم فرصت نداد من جواب بدم،نه گذاشت نه برداشت
گفت:پ ن پ اینترنت همراشم-_-
منO_o
مامان بزرگ(^-^)
دوستم⊙﹏⊙
صغرا خانم همسایشون(ಥ_ಥ)
والا قبلا مامان بزرگا فقط بلد بود کانال تی وی رو عوض کنن(o_-)
چند وقت پیش رفته بودم مشهد(دقت کنید مشهددد) با چند تا از دوستام.
همون اول کار رفتیم حرم.
تو صحن وایساده بودیم و داشتیم دعا میکردیم و خلاصه غرق در دریای معنویت بودیم،
که یهو یکی از دوستام زد زیر گریه.
همونطور که داشت عر میزد بلند گفت:*یا حسین ابن علی ادرکنی*
یعنی کل آدمایی که اون دور و بر بودن تا نیم ساعت هنگ بودن.
ما:O_o
خودش:Q_Q
امام رضا: !!!!!!
خالم که سلطان سوتیه میخواد بره مکه حاجی بشه انشالله.
حالا مکالمه ی اون و مامانم:
مامانم_:رفتی اون جا یه خط عربستان(سیمکارت)هم بخر ازون استفاده کن که وقتی به ما زنگ میزنی پول تلفنت زیاد نشه.
خالم_:نه ولش کن من که عربی بلد نیستم.
من_:خاله چه ربطی داره؟؟؟
خالم_:خو اگه خط عربستان بگیرم باید عربی حرف بزنم دیگه عقل کل.
من:0
مامانم :/
خودش*^▁^*
عربستانO_o
اعتراف میکنم اونی که تو ریمل مامانم فلفل ریخت من بودم.
داداشی گلم ببخشید که باعث شدم سه شب تو کوچه بخوابی#^_^#
حالا یبارم شرایط خودشو با ما وفق بده!
چی میشه مگهههه؟؟؟!
میمیرههه؟؟؟!!
_:یه ماچ بده^_^
+:عزیزم من تو جلسه ام:|
_:پس بگو چندتا دوسم داری؟ ^_^
+:عزیزم نمیتونم:/
_:اوهوووووم. تو منو دوس نداریییی... :((((
رئیس: آقا بوسش کن تموم شه بره دیگه، کلی کار داریم -_-
از تمام دلتنگی ها، از تمام اشک ها و از تمام شکایت ها که بگذریم،؛ باید اعتراف کن�
وقتی مادرم میخندد؛ خوشبختم....
دیروز پسرداییم رفت دستشویی. وقتی اومد بیرون هی گفت:اه دستشویی چقدر بو میداد؛ خفه شدم.
یهو گودزیلامون خیلی ریلکس برگشت گفت:نه که تو خودت گلاب م*ی*ر*ی*ن*ی. خوبه خودت از همه راسو تری.
پسر خالم:•﹏•
گلاب:~>_<~
راسو:e_e
گودزیلامون:*^▁^*
اقا منو بابام سر یه موضوعی دعوامون شد. یه چیزی گفت که جوابشو دادم. اونم ناراحت شد. به مامانم گفت_:خانم تحویل بگیر. این همه زحمت کشیدیم براش الان زل زده تو چشمام داره جوابمو میده!
حالا مامانم اومد ازش طرف داری کنه گفت_:اره بزغاله ی پدرسگ. اصلا من یه پدری از تو دربیارم، پدر سوخته ی کره خر!
بابام_:شما طرفداری نکنی سنگین تری-_-
من_:#^_^#
مامانم_:∩__∩
بزغاله ی پدرسگ_:O_o
داداشم و پسر خالم پیش هم خوابیده بودن.
یهو داداشم تو خواب شروع کرد به حرف زدن.
داداشم_:امیر(پسرخالم) بارونه! پاشو, بریم بیرون!
امیر_:بذار بارون بند بیاد بعد بریم.
داداشم_:نه بیا بریم بیرون کباب بخوریم.
امیر_:پس وایسا لباسامو عوض کنم، بعد بریم!!!
خودم هزار بار چک کردم، خدا شاهده خواب بودن!
من:O_o
اون دو تا روانی:*^▁^*
بارون:>_<
کباب:::>_<:::
دقت کردید هر خواننده ی ایرانی یه اهنگ به اسم بارون یا دیوونه داره؟
آقا چند روز پیش عقد پسرداییم بود.
فامیلای عروس شروع کردن به کری خوندن.
اونا_:سیب داریم انار داریم عروس با وقار داری�
سیب داریم هلو داریم عروس خنده رو داری�
سیب داریم گیلاس داریم عروس باکلاس داری�
آقا فک و فامیل ما کم آوردن.حالا منم خیر سرم خواستم کمک کنم.
من_:نون و پنیر و بردیم،دخترتونو خوردیم(-_-)
هیچی دیگه،به علت جویده شدن سفره عقد توسط مهمونا مراسم به هم خورد.
من(^~^)
فک و فامیلمون\(〇_o)/
سفره عقدಠ_ಠ