اگه یه روز با پسر مورد علاقتون دعواتون شد و بهش گفتید برو گمشو نکبت عوضی! تو چشماتون نگاه کرد و با یه تبسم تلخ بهتون گفت چطور برم عزیزم وقتی انقدر عاشقتم
.
.
.
سریع بزنید تو گوشش بیشرف صنعتی زده تو حال خودش نیست
@چون میگذرد غمی نیست · ۲۱ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۷ رأی)
اگه یه روز با پسر مورد علاقتون دعواتون شد و بهش گفتید برو گمشو نکبت عوضی! تو چشماتون نگاه کرد و با یه تبسم تلخ بهتون گفت چطور برم عزیزم وقتی انقدر عاشقتم
.
.
.
سریع بزنید تو گوشش بیشرف صنعتی زده تو حال خودش نیست
شمام وقتی چایی نبات میخورید همش استرسو اینو دارید که نکنه یه وقت حواستون نباشه نخ وسط نباتو هم بهمراه با چایی بخورید !!؟؟؟
یا فقط من این مریضیو دارم؟
با دوستم رفته بودیم شهربازی . بنده خدا میخواست بگه بیا بریم سوار چرخ و فلک بشیم نمیدونم چی شد که فاز و نولش قاطی شد گفت بیا بریم سوار پارچ و فلک بشیم!!!
من o_O
دوستم ¤_¤
پارچ و فلک ^-^
.آقا یه روزی داشتم تو خیابون راه میرفتم.در حالیکه لبخند رو لبم بود تو افکار خودم غرق بودم یه لحظه به خودم اومدم دیدم یه پسری هم خیلی خوشحال لبخند زنان داره از روبرو میاد . بگو این یارو فکر کرده من دارم به اون لبخند میزنم!!
پسره هم که دیگه تو حال خودش نبود اصلا جلوشو نگاه نمیکردیهو رفت تو تیر چراغ برق ¤_¤
منم که نگم براتون داشتم هلیکوپتری میزدم اونم سریع پاشد بدون اینکه به روی مبارکش بیاره از محل حادثه دور شد
این داستان : عاقبت نگاه به نامحرم
.یکی از فانتزیام اینه که یه پسری از من خوشش بیاد و روز تولدم منو به شام تو رستورانی که کنار دریاچه ی شهرمونه دعوت کنه .منم دعوتشو قبول کنم و برم.بعد خوردن شام تو همون رستوران پسره پیشنهاد بده که بریم کنار دریاچه قدم بزنیم.وقتی رفتیم موقع قدم زدن یهو پسره بدون مقدمه بگه با من ازدواج میکنی؟ و یه حلقه ی خیلی خوشگل از تو جیب شلوار لوله تفنگیش در بیاره و بگیره جلوم . منم یه نگاه پر از عشوه بهش بندازم و حلقه رو از دستش بگیرم و در حالیکه لبخند شیرینی رو لبامه حلقشو پرت کنم تو دریاچه ^-^
اون پسره هم در حالیکه چشاش پر از اشکه به سمت دریاچه بدوعه و بعد خودشو پرت کنه تو دریاچه، منم چون میدونم اون فلک زده شنا بلد نیست داد بزنم نه تو نباید بمیری!بعد یهو مسئول دریاچه از غیب پیداش بشه و بگه نترس خانوم عمق آب یه متره ! غرق نمیشه.اون پسره هم در حالیکه آب تا زانوشه بلند شه و با خوشحالی بگه من نجات پیدا کردم! منم بگم نه بازی هنوز تموم نشده و یه اسلحه از جیبم در بیارم یه تیر بزنم به پسره و بکشمش!
حالا سئوالی که پیش میاد اینه که من از کجامیدونستم پسره شنا بلد نیست
اونش دیگه به خودم مربوطه!در ضمن قرصامم خوردم^-^
یه بار تو اتاق هنذفری تو گوشم بود داشتم یه آهنک ازبکی خیلی شاد گوش می دادم . که جو گرفت و شروع کردم به قر دادن. یه سری حرکات موزون هم در میآوردم و سرمو هم به شکل عجیبی با زاویه ۴۵ درجه رو به افق میچرخوندم
یک آن به خودم اومدم و دیدم مامانم داره منو تماشا میکنه . نگاهش طوری بود که انگار داره به یه آدامس تفی چسبیده به زیر نیمکت نگاه میکنه بعدشم یه سری به نشانه تاسف تکون داد و از اتاق خارج شد
فقط میتونم بگم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه همچین وضعی رو
یه سوالی ذهنمو مشغول کرده؟
چرا مریلا داریم اما مری نعم نداریم؟؟
دقت کردید چقدر گربه ها کمتر شدن؟
.
.
.
.
.
.
رفتید فست فودی خوش بگذره ^_^
هوا به قدری نوسان داره
که صبح با کاپشن میرم بیرون
.
.
.
.ظهر با تیشرت برمیگردم ^_^
ورود شاهرخ استخری را به مجموعه جوک های کیمیا و ستایش تبریک میگویی�
.
.
.
.
خدایی با اون عینک 5 سال پیرتر شدی
نشناختمت....