حس اون پدری رو دارم که دوست داشت یه خونه ۲۵۰ متری داشته باشه تا خانوادش راحت باشن اما الان دارن تو گور زندگی میکنن ...
@پریساا · ۹۹۲ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۵۸۵ رأی)
حس اون پدری رو دارم که دوست داشت یه خونه ۲۵۰ متری داشته باشه تا خانوادش راحت باشن اما الان دارن تو گور زندگی میکنن ...
تو یه سکانس از فیلم مارمولک آخونده از در میاد تو با یه لبخندی به پرستویی میگه: «باز که ناامید شدی آقا رضا..»
منم دارم به خودم همین رو میگم...
اسباب بازیهاى شکسته و کهنه ى کودکانتان را دور نیندازید، تعمیر کنید. تا یاد بگیرند عشق و خاطره را به آسانى نمیشود دور انداخت.. باید تعمیرش کرد و دوباره در آغوشش گرفت..
ولي هيچي مث دستاي مادرمون وقتي بچه بوديم و سرما ميخورديم ميزاشتش رو پيشونيمون ببينه چقد تب داريم حالمونو خوب نميكرد....
کاش هیچ پدری به مرحله ای نرسه که دل بچه هاش براش بسوزه...
از من
فقط
خبر داشت
همین...
مثل مردمی که می دانند
جایی از جهان جنگ است ....
زندگی از همون روزی که دیگه تو تشت داخل حموم جامون نشد زیباییهاشو از دست داد...
ما یِه جای کارو خَراب کردیٓ�
و اون دَقیقا هَمونجایی بود کِه فکر کردیٓم شماها رِفیقید..:).
وسط دعوا بهم گفت:
میشه دورت بگردم؟
_همون لحظه صد بار براش مُردم.....
بی پولی اين مدليه كه به جای اينكه از خريد كردن خوشحال باشی تا يه هفته عذاب وجدان داری كه چرا اصلا خريد كردی!..
گاهی وقتا چین و چروکای زیر چشم مربرط به سن و سال نیس،مال روزاییه که زیادی قوی بودی....
وضعیت اقتصادی مملکت جوریه که من که زن ندارم،
شرمنده ی زن و بچمم...
یک روز بالشتَمو برمیدارم
جایِ خوابمو جمع میکن�
میندازم رویِ کولَم و
خودمو میبَرَم یک جایِ دور؛
و از روزهایِ سخت و کسِل کننده ای که دمار از حسِ قلب و روحم در اورده؛
بیدار میشم..
یکی از توافق هایی که من باید با همسر آیندم بکنم اینه که پیرهناش مال جفتمونه +__+.
آدمی رو که فراتر از ظرفیتش زیادی گُندَش میکنی مث بادکنکیه که زیادی بادش میکنی،یهو تو صورتت میترکه میزنه چشمتم کور میکنه...
یه دورهای تو این مملکت هر دو سه هفته یکبار یکی دستشو میکرد تو چرخ گوشت :)))..
آدم جوری ساخته نشده که بتونه همهی دنیا رو دوست داشته باشه، ولی جوری ساخته شده که بتونه یه نفرو اندازهی همهی دنیا دوست داشته باشه...
قدرت کلمات فقط اونجایی که صدات میکنه و دیگه هیچ صدایی رو نمیشنوی...
روزي كه من ميرفتم كنكور بدم جلوي در يه خانواده بودن با دوربين فيلم برداري ازلحظه ورود دخترشون فيلم ميگرفتن؛اونوقت مامان من به من زنگ زده بود ميگفت ٧صبح كجا رفتي!؟..
وقتی یک عزیز رو از دست میدی هر روز با خودت میگی شاید اگه فلان کار رو میکردم الان زنده بود,و این دیوانه کننده ترین حس دنیاست...