******--------******
امام حسین(ع):من کشته اشکم ؛ هر مؤمنى مرا یاد کند ، اشکش روان شود
(کامل الزیارات ، ص 108)
@Reyhane sadeghi · ۲۰ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۱۵ رأی)
******--------******
امام حسین(ع):من کشته اشکم ؛ هر مؤمنى مرا یاد کند ، اشکش روان شود
(کامل الزیارات ، ص 108)
خواهرم اومد گفت یه جوک بود نوشته بود به قبل فامیلیه ضیا یه نگو اضافه کن
ببین چی میشه؟؟؟؟
حالا هی منم تو ذهنم میخونمش میبینم چیزی نیست که!!!!
یهو با صدای بلند گفتم چیزی نمیشه که میشه نگوضیا!!
تازه الان فهمیدم چی میشه!!!
همه ی سرهای موجود تو خونه به طرفم برگشت،خواهرم از خنده سرخ شد منم که هیچی صحبت نکنم راجبش سنگین تره!!!
یه سلامیم بکنیم به شیر مردای ایرانی که دور از زن و بچه ی کوچیکشون با دلتنگی فراوون دارن به عنوان مدافع حرم خدمت میکنند.
اونایی که روشو برمیگردونن و سریع از خونه بیرون میرنن تا بیتابی های
زناشون و گریه های بچشون دو دلشون نکنه.
یه صلواتم برای اونایی که پر کشیدن
میدونین این چیه؟؟؟؟؟ K3 نی�
-------------
K3
کاسه زیر نیم کاسه!!!!!!
من موندم چرا منو واسه تدریس نمیفرستن هاروارد؟؟؟!!!
ساعت 11:50 دیقه رفتم دوش بگیرم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ساعت 11:05 دیقه اومدم بیرون :)
بابام از سرکار اومده گفتم آدم باشم میگم سلام بابا جون خسته نباشی!!!
میگه خیر الله.چیه چی شده؟؟؟چی می خوای؟؟؟!!
به مامانم نگاه میکنم پیش خودم میگم من هیچ وقت کمکش نکردم گفتم آدم باشم میگم مامان کاری داری انجام بدم؟؟؟؟
میگه آفتاب از کدوم ور دراومده میخوای کمک کنی ها؟؟؟خرابکاری کردی باید ماسمالیش کنم؟؟؟!!!
گفتم آدم باشم با خواهر بزرگتر از خودم درست صحبت کنم میگم سلام خوبی؟؟؟خسته نباشی.دانشگاه خوب بود؟؟؟
مشکوک به آدم نگاه میکنه چیزی نمیگه.منم حرصی شدم میگم چیه عزیزم چرا اینجوری نگاه میکنی؟؟؟؟
میگه تو امروز سرت به جایی نخورده؟؟؟این طوری صحبت نکن به تو نیومده!!!
خداشاهده من گفتم آدم باشماااا
خودشون میخوان همون فرشته ی قبلی باشم!!!
پس دیگه گله نکنن چرا تو آدم نمیشی؟؟!!!
زنگ نفریح تموم شده بود تو راه پله ها بودیم داشتیم میومدیم سرکلاس.یکی از بچه ها خواست خیر سرش شوخی کنه صاف اومد مارو زد بعد بدو بدو رفت تو کلاس درو بست.
رسیدیم دم در،حالا مگه درو وا میکرد؟؟؟؟؟
از تو با اون یکی دوستم دستگیره ی درو گرفته بودن می کشیدن نمیذاشتن درو وا کنیم که مثلا من نرم بزنمش.
یهو فک میکنین چی شد؟؟؟؟؟
.
.
.
.
.
معاون مدرسه خیلی شیک و رسمی از پشت سرمون اومد گفت برید کنار
خودش رفت سمت در،در زد اونام به خیال این که مایییم درو وا نمیکردن
معاونمون گفت منم درو وا نمیکنید؟؟؟؟!!
دستگیره رو کشید در وا شد همه رفتیم تو.دیدیم اون دوتا عین بچه های خوب سر جاشون نشستن.
حالا ما داریم میترکیم از خنده جلو خودمونو نگه داشتیم.
خلاصه اونا رفتن پایینو تعهد دادن ما کلی خندیدیم خیلی خوب بود!!!
یه بار یه شکری خوردم اومدم به مامانم بگم:
مامان میدونی قویترین حیوون مورچس؟؟؟؟؟؟
بجاش گفتم:
.
.
.
.
.
مامان میدونی قویترین مورچه حیوونه؟؟!!!!!!
ینی بهتر از این نمیتونستم سوتی بدم!!!!
من :|
مامانم :))
مورچه o_O
بابام معلمه ولی الان بازنشسته شده بهش میگم این همه سال معلمی کردی یه خاطره بگو.اصن بچه هارو می زدی؟؟؟؟؟؟
میگه تا دلت بخواد.یه بار که راهنمایی درس میدادم بچه ها گله میکردن که دوستشون که کاراته میره اونارو میزنه.یه روز صداش کردم گفتم چرا بچه ها رو میزنی؟؟؟؟ گفت آقا ببخشید!! چن روز بعد دوباره بچه ها اومدن گله کردن منم دوباره صداش کردمو دوباره اون گفت ببخشید آقا!!!
دفه ی چاهارم که شد صداش کردم دوباره گفت ببخشید!!منم یه دونه خوابوندم زیر گوشش گفتم ببخشید!!!!
حالا من هی میخندیدم بابام می گفت بچه ی مردمو زدم خنده داره؟؟؟؟!!!
بابای من که هیچی ولی لایک واجبه برای همه ی معلمای دلسوزو مهزبونه کشورمون حتی اون بداخلاقاش :)))
به افتخار همه ی معلمااااااااااا
بازیکن تیم والیبال ارمنستان همون کورک خودمون بعد یه بازی نفس گیر با تیم کشورمون که 3 به 2 ایرانو بردن تحقیر و توهین به تیم والیبالمون کرده و بعد فک میکنین چی کار کرده؟؟؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
صفحه ی اینستاشو برای ایران پرایوت کرده :-)
یکی نیس بگه آخه ترسووووو تو که میترسی دیگه چرا؟؟؟؟
مردی برای پرسیدن وضع تحصیلی پسرش به مدرسه او رفت و هر کدام از معلمان به صورت زیر به او جواب دادند.
معلم ریاضی:اوضاعش سه
معلم هندسه:ریشه اش ضعیفه
معلم ورزش:شوت شوت
معلم اقتصاد:زیر خط فقر
معلم جغرافی:وضعش ابریه
معلم زبان خارجی:نرمال نیست
عشق بدون قید و شرط
داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه ی خود بازگردد.سرباز قبل از این که به خانه برسد از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:
پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم ولی خواهشی از شما دارم.رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.
پدر و مادر او گفتند:ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.
پسر ادامه داد:ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.
پدرش گفت:متأسفم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده ما کمک می کنیم که او جایی برای زندگی پیدا کند.
پسر گفت:نه می خواهم با ما زندگی کند.اما با مخالفت پدر و مادرش روبه رو شد و آن ها گفتند:او موجب دردسر برای ما خواهد بود و آرامش زندگی ما را به هم می زند.پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد.
چند روز بعد پلیس به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخنه و آن ها مشکوک به حودکشی هستند.وقتی پدر و مادر او آشفته برای شناسایی جسد به نیویورک و پزشکی قانونی مراجعه کردند با دیدن جسد قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.پسر آن ها یک دست و پا داشت!!!!!!!