م

محمد

@MOHAMMAD 81 · ۱۳۳ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۵۸ رأی)

M
MOHAMMAD 81 ۸ سال پیش
پیام

***MOhammad***81***
قطعه ای از شهر زیبای خوان هشتم ماث :
رستم دستان
،در تگ تاریکژرف چاه پهناور
،کشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر
،چاه غدر ناجوانمردان
،چاه پستان ، چاه بیدردان
چاه چونان ژرفی و پهناش ، بیشرمیش ناباور
،و غم انگیز و شگفت آور
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند
،در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان ، گم بود
پهلوان هفت خوان ، اکنون
.طعمه دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
.بسکه بیشرمانه و پست ست این تزویر
چشم را باید ببندد ، تا نبیند هیچ
.بسکه زشت و نفرت انگیزست این تصویر
:و می اندیشید
،باز هم آن غدر نامردانه چرکین”
،باز هم آن حیله دیرین
چاه سرپوشیده ، هوم ! چه نفرت آور ! جنگ یعنی این؟
“جنگ با یک پهلوان پیر؟
و می اندیشید
.که نبایستی بیندیشد
.چشم ها را بست
.و دگر تا مدتی چیزی نیندیشید
بعد چندی که گشودش چش�
،رخش خود را دید
بسکه خونش رفته بود از تن
،بسکه زهر زخمها کاریش
.گوئی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید...