آگاه باش كه .....
از دشوارى امـــور نيست كه جسارت نمى ورزي�
از جسارت نورزيدن ماست كه امور دشوار است
@رب جليل · ۱۹۳ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۹ رأی)
آگاه باش كه .....
از دشوارى امـــور نيست كه جسارت نمى ورزي�
از جسارت نورزيدن ماست كه امور دشوار است
نـــازنـــين ..........
تنــها چــيزى كــه ، تــو را از رســيدن بــه ** روىــاهــايـت **
بـاز مــى دارد ، چشــم پــوشــى از آن هــاست .
مهــم نيست چــقدر بــاكفــايت و شـايســته اى ، هــرگــز بــه
زنــدگــى بهـــــترى دست نخــواهــى يــافــت مــگر بتــوانــى
تصــورش كــنى و بخــواهى داشــته بــاشــى اش .
مى آيـــدهـــا .....!!
شب و روزت همه بــــيدار
كـه آيـد شايد
كور شد ديده
بر اين كورهِ رهِ شايدها
شايد ؛ اى دل
كه مسيحا نفست ، آمد و رفت
باختى هستىِ خود
بر سرِ مى آيدها ..........!!!!!
از زنده ياد حسين پناهى
چه شبى ...!!
ماه خندان ، چمن نرم ...!!
عاشقم ، خفته ام ، غافلم من ..!!
اى دل من ، دل من، دل من ...!!
بى نوا ، مضطرب ، قابل من ...!!
با همه خوبى و قدر و دعوى
از تو آخر چه شد حاصل من
جز سرشكى به رخساره ى غم ........؟؟!!!
اما مرگ .....
هر لحظه از زندگى كه مى گذرد ، مرگى ست ناگهانى ، وقتــى
اين زندگى به سر آيد ، ديگر مرگ هاى ناگهانى تمام مى شوند
در حقيقت ، مرگ واقعى همين گذشت لحظه هاست كه آگاهانــه
صورت مى پذيرد و مرگ لحظه ى قبلمان را حس مى كنيم . اما
وقتى زندگى تمام مى شود ، ديگر مرگ لحظه هاى زنــدگـى را
درك نمى كنيم .....!!
براى تحمل مردن نيروى بيشترى نياز داريم ، تـــا بــراى تحمل
زندگى ؛ زيرا انسان از مرگ مى هراسد ؛ امـــا تــرس حقيقى
انسان از مرگ نيست ، فقط از نبودن است .....!!
و اما مرگ .....
تخيُل زندگى بى نهايت ، رايحه اى مــى پراكند كه آدمــى را
گول مى زند ولى حُسنش اين است كه از افتادن به ورطه ى
وحشتناكِ افسردگى نجاتش مى دهد . بـا اين حــال همه ى
ما فقط تا شعاع خاصى از خيال زنـده ايم و وقــتى كــه در
نهايت رفاه ، خـــود را بـــراى زنـــدگى مُهَيّا مى كنيم ، تازه
چهره ى مرگ را در برابر خود مى بينيم .....!!
و وقــــتى كه از طناب دار زندگى آويزان مى شويد ، اتـفاق
مهمى كه مى اُفتد اين است كه مانند نيوتن براى اولين بــار
وجود چيزى به نام جاذبه را با تمام وجود احساس ميـكنيد
ولى چه فايده كه ديگر چيزى احساس نمى كنيد .....!!
خداوندا پناه بر تو
و اما مرگ .....
حوادث تلخ ، ما را به ياد مرگ مى اندازد ، امـا
خودِ مرگ ما را از شر حوادث براى هميشه دور
مــى ســازد .....!!
مـا دوبار مردگى داريم ، يك بـار زنــدگـى . اول
نبوده ايم ، بعد بوده ايم ، در آخــر هم دوبـــاره
نخواهيم بود .
پس اين زندگى نيست كه دارد به مرگ مى رسد
بلكه اين مرگ است كـه دارد زنــدگــى را تعقيب
مى كند تا دوباره بگيردش .....!!
هيچ كس نمى داند چه كسى توقف زنـدگــى را
اولين بار مرگ ناميد ؟!!
و اما مرگ .....
زندگى مى كوشد هر آن فاصله خود را با مرگ بيشتر كند ؛ اما
مشكل اين است كه مرگ روى كول او سوار است .....!!
نسبت زنــدگــى بــه مـرگ ، نسبت هستى و نيستى است ؛ البته
نيستى موقت نسبت به موجودات اين جهان .....!!
ما كارگردان يك درصد از فيلم زندگى خود هستيم ، نــود و نُــه
درصد مابقى را مرگ كارگردانى مى كند .....!!
زنـدگـى را دار مى زنند كه عــبرت بگيرد ، امــا فقـــط خفـــقان
مى گيرد .....!!
براى نمردن بعضى ها كارهايى مى كنند كه هيـــچ گاه بـــراى
زندگى كردن نمى كنند .....!!
وقتى كارگردان ، آخرين سكانس را كــات مى كند ، معنى اش
اين نيست كه فيلم او را بـــايد تمام شده و دور ريختنى فــرض
كرد ، بلكه تازه آغاز تماشاى آن است .
مرگ هم كه مى رسد نوبت پرداختن به زندگى فرد فرا ميرسد .
خدايا كمكمان كن فيلم زندگى مان طورى نباشد كــه از ديـدن
آن توسط تو و ملائكت شرمنده باشيم .
و اما مرگ .....!!
مـا مى خواهيم ناپايدارى چيزى به نام زندگى را ، بــه گردن مرگ
بياندازيم . ما در تخيُّل مرگ ، واقعيَّت مان را از دست مى دهيم .
نااميدى فرش قرمزى ست كه جلو عزرائيل پهن مى كنيم .
مرگ آنقدر سريع وناغافل اتفاق مى افتدكه زندگى ازشدت تحقير
تا پشت گوشش سرخ مى شود . درست در همان زمانى كه براى
نمردن تلاش مان را آغاز مى كنيم ، شروع به مردن مى كنيم .
زنـدگى با مرگ ، شطرنجى را بازى مى كند كـه مطمئن است در
نهايت توسط مرگ مات مى شود .....!!
و سرانجام ؛ دستى وجود دارد كه پس از هر دوره ى زنـــدگـــى
سيفون مرگ را مى كشد ..........!!!!!
پروردگارم از تو مرگى زيبا و آگاهانه مى خواه�
و اما مرگ .....
سعى نكنيد آن قـــدر نمـــيريد تـــا زندگــى مجبور شود از
چشمانتان بزند بيرون .....!!
فرق مرگ و زندگى اين است كه :
اولى نيست ، دومى هست ، ولى وقتى اولى هست ، دومى
نيست .....!!
نبايــد وقتمان را بــراى نــمردن تلف نماييم ، بلكه بـايـد از
طريق بهتر مردن ، مرگ را تلف كنيم .....!!
مرگ ، همچون آيينه اى در بـرابـر زندگى قرار گرفته است
البته آيينه كه نــه ، نور افكنى ست كــه زندگى را براى مــا
** ديدنى تر ** مى كند .....!!
مرگ را باور كنيد ، فقط در اين صورت است كه او به شما
خواهد گفت : حالا بفرماييد مثل آدم زندگى كنيد .....!!
و مردن هم شرايطى دارد ، حداقل مدتى را بـايــد زندگى
كــــرد ..........!!!
خدايا فقط مرگ با عزت از تو مى خواه�
خدايا تو را سپاس .....
آه خدايا ، تو را سپاس از براى اين روز زندگى
از براى چشم هايى كه آسمان را مى بيند
گوش هايى كه نغمه پرندگان را مى شنود
پاهايى كه ميان درختان گام برمى دارند
دست هايى كه گل ها را به خاطر بوييدن از زمين مى چينند
به خاطر تنفس عطر شيرين طبيعت
به خاطر ذهن كه بينديشد و اين جـــادوى معجزات هر روزه
را سپاس بگويد
به خاطر روح كه در شادى غرق مى شود
در حضور مقتدرت ، در همه جـا .....!!
خداوندا زبان و كلامم در سپاس از نعمت هاى تو
بسيار قاصرند . شكراً لِلّٰه .....
اراده يعنى .....
سالم ماندن ، كار كردن ، زيستن و از پى آن رشد كردن و به
كف آوردن و بخشيدن ؛ و هــرگــز يك ساعت هم به پشت سر
ننگريستن .....!!
اراده يعنى .....
در ضعف ، صبر پيشه كردن و در قدرت حركت كردن ؛ امــا
هميشه به پيش و به سوى راه است .....!!
اراده يعنى .....
دزده زده ، گــرســنه ، شكست خورده ، زمــين گــير، دور از
هدف و گمراه .....!!
اما با تمامى توان به جاده ى زندگى بازگشتن .....!!
زندگى به نسبت اراده و شهامت آدم ها ، براى شان تنــگ
و فـــراخ مــى شــود ..........!!!!
خداوندا اراده ام را قوى ساز
در كنار هنر نــاب ** به سرانجام رساندن ** كارها
هنر نــاب ** نيمه تمام رها كردن ** كارها نيز هست
** حكمت زندگى ** ........
بسته به حذف امور غير ضرورى در زندگى مان است
چقدر دوستت دارم خدا
عروج كرده ى من مادر
هنوز وقتى آسمان دلم ابريست ، لمس
سبك دستان مهربانت را روى مـوهاي�
حس مى كنم ....!!
تو با تمام نبودنت ، هنوز تنها پناهگاه
امن من از جفاى اين آدمهايى .
دوستت دارم
و هميشه در خاطر و دل سوخته ى منى
بنام حق
هركس به زندگيم يك چند پا نهاد
از من گذشت و رفت
با اين بهانه كه .......
*** بارت شدم عزيز *** !!
هركس به گونه اى تنها به زعم خويش
پنداشت گشته او ، بر دوش خسته بار
من اما ، تشنه ى نثار
پر درد و بى قرار ، در جستجوى يار
اى آن كه بعد از اين ، خواهى ز ره رسيد
بارم اگر شوى ، بر دوش خسته خوش
من خواهمت كشيد !! مگذارم و مرو
همواره يار باش
بارت به دوش جان ، فخر است و ارزشم
شادم به بودنت ، مى باش ، بار باش
يا وقت آمدن بى ادعا بيا
نامم منه ** عــــزيــــز **
يا وقت رفتنت
آتش به جان من زين گفته ات مريز
*** بـــارت شدم عـــزيـــز *** ........!!!!!
اى امام سوم شيعيان
اى حسين ( ع )
خاك پاى دوست شدن
در نزد ما يك آرزوست
دوست گــر قابل بداند
جان من تقــديم اوست
مادر جان
دلم تنگ است و اين شب ها يقين دارم كه مى دانى
نواى غربت غم را از احساسم تو مى خوانى
شدم از رنج تنهايى گلى پژمرده و غمگين
ببار اى ابر پاييزى كه دردم را تو مى دانى
ميان برزخ عشقت ، پريشان و گرفتار�
چرا اى مركب عشقم چنين آهسته ميرانى
ماهيان از تلاطم دريا به خدا شكايت نمودند و چون دريا
آرام گشت همگى اسير صيادان شدند .....!!!
"
"
"
"
"
تلاطم هاى زنــــدگى حكمت خداست ، از خدا دلى آرام
بخواهيم نه درياى آرام .
از خدا گشتى ، همه چيز از تو گشت
از خدا گشتى ، همه چيز از تو گشت
اين يعنى زبان زنده و زيبا و پوياى فـارسى . دو جمله كاملاً
يكسان با دو معنى كاملاً متفاوت . اونهايى كه متوجه شدند
تفاوت معانى رو ، لايك و بكوبند .
عاشقانه اى براى عاشق ترين موجود دنيا ** مــــادر **
كوتاهتـــرين كلـــمه دنــــيا : ( I )
شيرين ترين حــرف دنيـــا : ( LOVE )
عـزيـزتـريــن فـــــرد دنيـــا : ( YOU )
هميشه در قلب منى مادر
عزيزْ مادرِ من ، دوستْ دارمتْ بسيار
چنانچه گشته بسى اين دلم ز هجرت زار
سپرده ام تو را من به قلب و خاطره ا�
تو هم مرا به دعاهاى خير خود بسپار
دوبيتى از خودمه اگه قشنگ نيست به قشنگى خودتون ببخشيد