دوستم یه شلوار خریده که گوشی جی ال ایکسش تو جیبش گیر میکنه!!!
دیگه خودتون حساب کنین که شلواره چقدر تنگه!
@Cute boy · ۵۰۰ امتیاز
★★★☆☆ ۲ از ۵ (۴۷ رأی)
دوستم یه شلوار خریده که گوشی جی ال ایکسش تو جیبش گیر میکنه!!!
دیگه خودتون حساب کنین که شلواره چقدر تنگه!
یکی از لذتبخش ترین لحظه های زندگی زمانیه که یکی دوتا عطسه از ته دل میکنی.
یعنی اصلا انگار ری استارت میشی!
:)
دیروز قرار بود یکی از استادا ازمون یه امتحان بگیره. بعد از اینکه اومد تو کلاس گفت بچه ها ببخشید ولی امروز نمیتونم امتحان بگیرم. قرار بود یه نفر برگه ها رو برام بیاره که خبری ازش نشد. هرچی هم بهش زنگ میزنم جواب نمیده. یهو من مثل این تبلیغات تلویزیون گفتم این که کاری نداره استاد... ایرانسلشو بگیر!!! یهو کلاس ترکید! استاد هم یه جوری نگام کرد که خودم پاشدم رفتم بیرون! خخخخخخ :)
پدر و مادر یکی از دوستام تو خونه سه چهارتا قوطی رب گوجه پیدا کردن که استفاده نشده بود و تاریخ انقضاش تا حدود یه هفته دیگه بود. بلافاصله دست به کار شدن و فرداش همه ی فامیل رو دعوت کردن خونشون و شام آبگوشت دادن!!!!
فک و فامیلن فک و فامیلای دوستم دارن؟!!!
امروز از دانشگاه اومدم خونه و داشتم لباسامو عوض میکردم. همینطور که سرم داخل تی شرتم بود و داشتم میپوشیدمش، صدای اخبار ورزشی رو شنیدم که داشت میگفت بارسا میخواد دخیا رو بگیره و... منم تو همون حالت میخواستم برم از اتاق بیرون که ببینم چی میگه که تو محاسبات مسیریابیم دچار اشتباه شدم و با سر رفتم تو دیوار!!
الانم که در خدمتتونم، وسط پیشانیم باد کرده کلم عین پفیلا شده!
و باز هم افتخارآفرینی مهندسین و متخصصین ایرانی در عرصه ی خودروسازی...
این بار؛ ایران، تنها تولید کننده ی تندر۹۰ اتوماتیک در جهان!!!
یعنی چی؟ یعنی اینکه حماسه سازان ایرانی تونستن با ساختن این تندر۹۰ رودست خود کمپانی رنو فرانسه بلند شن!
دمشون گرم انصافا!!
صنعت خوردرو سازی داریم هلو!
یکشنبه ها یه دونه کلاس دارم از ساعت ۱۱ تا ۳ بعدازظهر. امروز اولین جلسش بود. صبح پاشدم آماده شدم و ساعت ۹ از خونمون (بابلسر) راه افتادم به سمت دانشگاه (ساری).(الان فکر کنم همه فهمیدین که من بچه شمالم و نیازی به توضیح بیشتر نباشه!!!). ۱۰ دقیقه مونده بود به ۱۱ که رسیدم دانشگاه و رفتم تو کلاس. استاد یه ۲۰ دقیقه ای دیر کرد و وقتی هم اومد سر کلاس بعد از سلام علیک فقط اسمها رو پرسید و خودشو معرفی کرد و رفت!!! جلسه ی معارفه بود مثلا! ۵ دقیقه طول کشید کلا!!!
خیلی شیک و مجلسی و با آماج فحش هایی که به زمین و زمان میدادم حرکت کردم و برگشتم. حدود ساعت ۱ رسیدم خونه (بابلسر)!!!
یعنی بنده از ۹ صبح تا ۱ بعدازظهر بخاطر ۵ دقیقه کلاس الاف (علاف، ئلاف یا اعلاف... حالا هرچی! ول کن اعصاب ندارم!!) بودم. دانشگاست داریم؟!
با دوستم اومدیم ۴جوک ببینیم جوکامون تایید شدن یا نه (جفتمون عضویم). بعد من چشمم افتاد به اون تبلیغات گوشی پایین صفحه گفتم پسر چه گوشی جالبی! امکاناتش بد نیستا...
گفت گوشی رو بیخیال، دختره رو بچسب!!!!!
(O_o)
خو الان من چی بگم؟! هیچی فقط سکوت میکنم!
دوسته . . . ما داریم؟!
یکی از تفریحات دوران کودکیم این بود که چندتا لیوان آب میخوردم. بعد دراز میکشیدم و شکممو تکون میدادم. از تو شکمم صدای آب میومد! احساس سواحل صخره ای بهم دست میداد!!!
شما هم از این حرکتا میکردین؟!!
رفته بودم مغازه ی سر کوچمون خرید کنم. بعد یه دختره اومد و بعد از خرید میخواست با کارت خوان پرداخت کنه. یه بار کارت رو کشید دید کار نمیکنه. دو سه بار دیگه هم کشید دید بازم کار نمیکنه. به مغازه داره گفت آقا این دستگاتون خرابه؟! یهو دید من دارم میخندم! گفت چرا میخندی؟ گفتم خانوم، یه ساعته که داری کارت رو برعکس میکشی!
دختره بیخیال چیزایی که خریده بود شد و رفت بیرون!! منم رفتم مغازه داره رو از رو زمین جمع کنم!
خخخخخخ :)
یکی از فانتزیام اینه که با دوستام برم ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥ! ﺑﻌﺪ ﺗﻮی ﺑﺮﻑ ﻭ ﺑﻮﺭﺍﻥ ﻣﻦ ﭘﺎﻡ ﺑﺸﮑﻨﻪ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺘﻮﻧﻢ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﻢ! ﺑﻪ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﮕﻢ ﺑﺮین ﻭ ﻣﻨﻮ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺬﺍﺭین ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﻮ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪین . . .
ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﮕﻦ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﻣﻦ ﺑﮕﻢ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﻮ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪین، به فکر من نباشین . . .
ﺑﻌﺪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﺮﻥ ﻭ ﻣﻨﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺬﺍﺭﻥ . . .
ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺗﻮ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥ ﮔم شدﻥ ﻭ ﯾﻪ ﺷﯿﺮ ﮐﻮهی ﻭﺣﺸﯽ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺍﻭﻧﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﻓﺮﺍﺭ میرسن به لبه ی یه پرتگاه و گیر ﻣﯿﮑﻨﻦ . . .
ﺑﻌﺪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﻩ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﻨﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﯾﻪ ﺷﻠﯿﮏ ﺑﯿﺎﺩ (به همراه اون اکوی تو کوهستان) ﻭ ﺷﯿﺮﻩ ﺑﯿﻔﺘﻪ زمین ﻭ ﭘﺸﺖ ﺍﻭﻥ ﺻﺤﻨﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺗﻔﻨﮓ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﺵ ﺩﻭﺩ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯿﺸﻪ با ﯾﻪ
ﭘﺎﯼ ﻣﺠﺮﻭﺡ ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ. خورشید ﺑﻪ ﺭﻧﮓ نارنجی داره پشت سرم غروب میکنه. یه تف میندازمو میرم تو برف و بوران و مه شدید محو میشم!
آره میدونم. من باید اسکار میگرفتم ولی حقمو خوردن!
اصغر خدا ازت نگذره!
نه! شما قضاوت کنین؛ واقعا اینکه بنده با ۱۹سال سن باب اسفنجی نگاه میکنم چیزیه که دوستام بخاطرش منو مسخره کنن؟! خو یعنی چی آخه؟! جذابه، دوست دارم!!!
نه جان من شانس و اقبال ما رو میبینی؟!
ترافیکم تموم شده، با کامپیوتر نمیتونم بیام ۴جوک. مجبورم با گوشی بیام. بهترین نقطه ی آنتن دهی GPRS ایرانسل توی خونمون هم دستشوییه!
(فکر کنم الان فهمیدین که از کجا دارم پست میذارم دیگه!!)
همین پنج دقیقه پیش پشت کامپیوتر بودم که خواهر کوچولوم اومد پیشم و گفت داداش مهدی... رومو سمتش برگردوندم و با لبخند گفتم بله بفرمایید؟
گفت زهرمار و بفرمایید! الاغ بیشعور! بعدشم یه دونه خوابوند تو گوشم و رفت!
(o_O)
خو حداقل بهم میگفت واسه چی زد؟!
تو تاکسی تو ترافیک بودم و هوا هم بارونی بود. لاین سمت راست خیابون هم پر از آب بود و هیچ ماشینی از اون لاین حرکت نمیکرد.من جلو نشسته بودم و شیشه ی سمت منم پایین بود. همینطور که منتظر بودیم یهو راننده گفت یا اباالفضل! نیسان!
من دیگه هیچی نفهمیدم! فقط یه لحظه حس کردم یه چیز آبی رنگ از لاین سمت راست با سرعت رد شد و من خیس شدم!
کلا میخواستم از همین جا از تمام رانندگان نیسان های آبی تشکر کنم که با این وضع رانندگیشون موجبات شادی بقیه ی مسافرین تاکسی ها رو فراهم میکنن! با خاک یکسان شدم جلو بقیه مسافرا!!!
یارو از کمیته امداد اومده زنگ زده رفتم دم در. صندوق صدقات رو میخواست. بهش دادم. خالی کرد. گفت همین یه دونست؟!
خو الان یعنی چی این جمله؟ مگه هر نفر یه صندوق صدقات جداگانه داره واسه خودش تو خونواده؟!
اولین جلسه ی ریاضی این ترم رفتم سر کلاس دیدم حدود ۸۰، ۹۰ درصد بچه ها آشنان! استاد هم همون استاد ترم قبلمون بود. یه خورده اینجوری (O_o) شدم بعد گفتم ببخشید استاد اینجا کلاس ریاضی۱ هست دیگه، درسته؟ گفت آره!!!
خخخخخخ... من فکر میکردم اشتباهی اومدم تو کلاس ریاضی ۲، نگو بچه ها همه افتاده بودن داشتن دوباره ریاضی ۱ میخوندن!
یعنی یه همچین کلاس باهوش و با استعدادی هستیم ما!!!
من یه پسرخاله ی دهه هشتادی دارم که هشت سالشه. باشگاه کاراته هم میره و کمربند مشکی داره. خلاصه وحشی به معنای واقعی کلمه ست! یه بار داشتم با داییم صحبت میکردم که این پسرخالم اومد و به من گفت چطوری منگل؟!
داییم گفت چرا هیچی نمیگی بهش؟ منم که میدونستم اون چه موجودیه گفتم ولش کن بابا بچست!
دودقیقه بعد دوباره اومد و بهم گفت چطوری منگل؟! داییم گفت مهدی تو بزرگتری. نباید اجازه بدی باهات اینطوری حرف بزنه. برو یه دونه بخوابون تو گوشش. منم گفتم بیخیال بابا بچست. ولش کن!
دفعه سوم که اومد و بهم گفت منگل، داییم دنباش کرد که بگیرتش و ادبش کنه. این پسرخاله ی ماهم داییمو یه گوشه گیر آورد و عین لاک پشتهای نینجا افتاد به جونش و تا میخورد زدش!
بعد داییم بدون اینکه چیزی به روی مبارک بیاره اومد و دوباره مشغول صحبت شدیم. بازم این پسرخالم اومد و گفت چطورین منگلا؟!!!
من به داییم گفتم با تو هم بودا! چرا نمیری بزنیش؟
گفت ولش کن بابا بچست!!!
منم رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به گاز گرفتن یخچال!
با دوستم داشتیم تو خیابون میرفتیم که یهو گفت: عـــــه! اون ماشینه که آرم شبکه سه داره چیه؟!
نگاه کردم دیدم ماشینه لیفان بود!!!
(O_o)
آرم شبکه ۳ آخه...؟!
نه الان واقعا دوست باهوشه که من دارم؟!
تست هوش؛ جاهای خالی را با عدد مناسب پر کنید.
۱۰-۲۰- ... -۱۵- ... - ۶۰- ...
.
.
نگرفتی؟ بابا "ده، بیست، سه، پونزده، هزار و شصت و شونزده" دیگه!!!