ا

امیر

@ایکر · ۱ امتیاز

★★★☆☆ ۳ از ۵ (۲ رأی)

ا
ایکر کاسیاس کبیر ۱۱ سال پیش
جوک

مورد داشتیم خود حافظ شیرازی بلند شده رفته واسه دختره شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوهر پیدا کرده و گفته یه بار دیگه فال حافظ بگیری من میدونمو تو ، بابا دمار از روزگارم در آوردی
.
.
.
.
بچه ها یه مدت فال نگیرید حافظ عصبانیه
البته
.
.
.
من چون شیرازیم میتونم باهاش صحبت کنم اونایی که فال میخوان لایک کنن تا تعدادتون دسم بیاد
اونایی هم که فال نمیخوان اونا هم لایک کنن تا با هم مقایستون کنم
یا علی برادر یا علی

ا
ایکر کاسیاس کبیر ۱۱ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم
آقا بنده حقیر (برو به به خاطر حرف زیبام لایکو بزن و بیا من همینجا هستم آفرین بچه گل )داشتم میگفتم من وقتـــی بچه بودم مادرم خیلی خثیس (خثیس وخسیس وخسیث و خسیص اه بزارید بگم دیگه )بود ما یه بار رفتیم حمام وقتی کارمون تموم شد یادمون رفت در شامپو رو ببندیم
.
.
.
.
.
. چشمتون روز بد نبینه بعد من پدرم رفت حمام و پاش خورد به شامپو و ریخت عاقا این خبر به گوش مادرم رسید
.
.
.
چند ساعت بعد که همه چی آروم شد و من داشتم برا خودم بازی میکردم ناگهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان یکهو احساس کردم کمرم سوخت
بعد از حال رفتم چند اعت بعد که بهوش اومدم و ماجرا رو فهمیدم ، ماجرا این بود که مادرم با شلنگ قرمزه که انگار شمشیر جومــــــــونگ بود منو زده بود خب حالا این داستان زیبا چنتا لایک داره
چنتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
چنتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
چنتآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااا

ا
جوک

اعتراف میکنم همیشه تو مدرسه بدشانس بودم یعنی همـــــیـــــشــــه تو بازی هامون ناظم مدرسمون منو میگرفت
یه بار یادمه داشتیم چشمک بازی میکردیم نوبت من شد که تک بزنم رو پای حریفم چشمتون روز بد نبینه محکم رفتم توپای ناظم
،رفتن به پای ناظم همانا و رفتن من به دفتر همانای دیگر
اخر سرم انقدر التماس ناظم کردم که گفت خیل خوب امروز برو آشغالای حیاطو جمع کن و بعدش برو کلاست ولی دیگه نبینم از این بازی ها بکنیا
منم که ادم حرف گوش کنی بودم آشغالارو جمع کردم و رفتم کلاس ولی زنگ تفریح بعد همون آَش و همون کاسه بود