ب

باران بهار

@شب بی پایان · ۲۳ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۳ رأی)

ش
شب بی پایان ۱۱ سال پیش
جوک

قبل از عید بود با شوهر گرام رفته بودیم خونه مامانم کمکشون خونه تکونی
عصر که شد یه چای نبات زعفرونی دبش ریختم گذاشتم رو میز.
حالا من: عزیزم برات چایی ریختم بیا بخور
شوهر جان: وای نمیتونم جون ندارم.
من: عزیزم بیا بخور تا جونت درآد(میخواستم بگم جون بگیری)
شوهرم0_0.
من قبل از پی بردن به سوتی:-)
مامانم (^_^*)
من بعد از پی بردن به سوتیo_O
بابا جونم^_^

ش
شب بی پایان ۱۱ سال پیش
پیام

با سلام آقا،
شبتان مهتابی
روز میلاد شما در پیش است
عرض تبریک آقا
و کمی بی تابی کوچه ها منتظرند
دشتها حوصله ی سبزه ندارند دگر
پس چرا دیر آقا؟
این نفسها به فدای شما
اندکی تند قدم بردارید.
اندکی تند قدم بردارید.
الهم عجل لولیک الفرج

ش
شب بی پایان ۱۱ سال پیش
جوک

کلاس چهارم ابتدایی بودم معلممون از بچه ها می پرسید می خوان چیکاره بشن به من که رسید گفتم میخوام معلم بشم .
معلم بیچاره با خوشحالی(آخه هیچکس نگفته بود معلم) چرا میخوای معلم شی عزیزم ؟
منم گفتم برا اینکه بچه ها رو بزنم.
دقت کنید بچه ها رو بزنم.
من:-)
معلمo_O
بقیه همشاگردیا:-P
هنوز معلم@_@