آقا ما صبح بیدار شدی�
بد جور خواب آلود بودیم دیرمون هم شده بود سیم ثانیه لباس پوشیدیم زدیم بیرون
خیابون خلوت خلوت یهو یا خدا.....یه الاغ رو دیدیم تو صف نونوایی اون طرف تر یه گاو تو نوبت سوپری
یه نگاه انداختیم به اطرافمون پ آدم ها کوشن ؟
یهو دیدیم یه گرگ , شغال و روباه دارن میان سمتمون
دوزاریم افتاد که: نکنه ما چشم برزخی پیدا کرده باشیم آدم ها رو این شکلی می بینیم
اشک تو چشامون حلقه زده بود , نشستیم زمین رو به آسمون داد زدیم : " خدا من تحمل ندارم این قدرتو از من بگیر."
یهو یکی شترق کوبید رو کلمون
سرمون رو بالا آوردیم دیدیم بابامون دست به کمربالا سرمون وایساده
گفتیم : "خدایا شکرت , میدونستم دعامو اجابت می کنی قربون معرفتت
یهو بابامون داد زد : د پاشو بچه , مگه نمی بینی حیوون ها از باغ وحش فرار کردن
من O..o
بابام >_<
صاحب باغ وحش -_-
حیوون ها : |
فرشته ها :))