گيرم تمام اين صفحه را هم عاشقانه بنويسی ... از اين ستون تا ان ستون هيچ فرجی نخواهد شد ... وقتی كه ديگه دلم برايت تنگ نمی شود ....!
@اميرعلی · ۲۶ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۱۱ رأی)
گيرم تمام اين صفحه را هم عاشقانه بنويسی ... از اين ستون تا ان ستون هيچ فرجی نخواهد شد ... وقتی كه ديگه دلم برايت تنگ نمی شود ....!
به بابام ميگم امروز از يه تصادف جون سالم به در بردم ميگه تو اگه قرار بود بميري چندسال پيش كه روي پشت بام خوردم بهت افتادی از طبقه دوم پايين بايد ميمردی o_O مامانم ميگه نخير اون موقع كه تو اشپزخونه بود و زودپز روي گاز پكيد بايد ميمرد O_o برادرم ميگه درسته اما پارسال كه از پله ها يخچال مياورديم بالا پای من ليزخورد يخچال افتاد روش هفت پله رفت پايين حقش مرگ بود O_O اون برادرم ميگه اين از هفتاجونش چهارتاش رفته بهش ميگم اينا كه سه تا بود ميگه اخه يه بارم بچه بودي ترک موتورم سوار بودی تك زدم افتادي وسط خيابون رسيدم خونه فهميدم نيسی ._. كار از سر راهی و جوي اب و والدين واقعی گذشته اينا قصد جونه منو كردن .....فردا ببينم كسی پست گذاشته نوشته سر راهيه با داش محمد موحدی كه شام لوبيا خورده ميكنمش تو یه اتاق دربسته از ما گفتن بود
فرازی بسيار عاشقانه از دعای ندبه : ای كاش می دانستم كه کجا و كی دلها به ظهور تو ارام خواهد گرفت ؛بلکه كدامين زمین و كدامين خاک تو را در بر دارد ...... مولای من بر من سخت و گران است که همه مردم را ببينم ولی تو دیده نشوی و از تو صدایی نشنوم و نه نجوای تو را بشنوم . برمن سخت و گران است كه تنها تو گرفتار باشی و بلا تنها تو را احاطه كند و از من صداي ناله و ضجه و شكايتی به تو نرسد ... ( به اين بهانه خواستم بگم در مهديه اصفهان به یاد همه شما ودعاگو همتون هستم)
واقعا زيباست بخونيد ...... داشت گلایه میکرد کارش دست فروشی بود ميگفت امروز هيچ نفروختم زن و بچه ام منتظرند تا با پول امروز غذا و لباسی براي شب عيد انها تهيه كنم مجبور شد كاسه ی قديمی نسل به نسل گشته ماله 300 سال پيش را بفروشد تا هم غذا و هم لباس تهيه كند و باز هم گلايه ميکرد....... اما دوستش چه زيبا فهميد و گفت بی معرفت خداوند روزي امروز تو را 300 سال پيش افريد باز ناشکري ميكنی گلايه داري از خدايي كه از 300 سال پيش به فکر امروز تو بوده و روزي تو را نسل به نسل مواظبت کرده و به تو رسونده ...
اقا (همون اغا شما به بزرگي خودتون ببخشيد)چند روز پيش با باجناق برادرم رفتيم خونه يه بنده خدايی كه منو نمي شناخت اين باجناق برادرم رفت دستشويي در همين حال صاحبخونه اومد سراغ اين باجناقو گرفت گفتم رفته دستشويی گفت پس رفته يه سری به همریشش (همون باجناق خودمون)بزنه!منم نامردي نكردم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم باجناق ايشون برادر منه :) اولش فكر کردم با افتاب پرست طرفم اخه تو چند ثانيه چندتا رنگ عوض كرد حالا گاف به كنار تو دو ساعتی كه اونجا بودم تا دهنمو باز ميكردم كلمه ای بگم میگفت تو يكی حرف نزن خودم ميدونم چه گندی زدم بدبخت تو اون لحظه فرصت نداشت منتظر تاكسی بشه بره به افق بجاش زد شبکه افق همونجا محو شد
سلام سلامی به گرمی دل دوستاني كه گرمای دلشان خورشيد را مبهوت خودش كرده بعد از دوسال كه هر روز به اين سايت ميومدم امروز ديگر منم يکی از شما شدم بماند كه بودم چون خدا ميداند هر روز مطالب شمارا دنبال ميكردم ... در اخر يه دنيا تشكر از همتون به خاطر مطالب قشنگتون دمتون گرم به جای پست اول