ل

لرد شایان

@7lords · ۶۹ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۲۶ رأی)

ش
پیام

*** شایان خان ***
موضوع انشای این هفته : ولنتاین چیست؟
ولنتاین رسم عجیبی است که هر ساله توسط این غربی های بی دین و کافر برگذار میشود تا جوانان غیور ایرانی را به خاک سیاه بنشاند و همچنین برخی از تاجران عروسک های چینی را ثروتمند کند.
برادر من هر ساله در روز ولنتاین یک گونی شکلات و ساعت مچی و غیره دریافت میکند و فردای همان روز انها را میفروشد و هزینه دانشگاه و کافه و قلیانش را فراهم میکند. (شما نمیدونید این برادر من چه مارمولکیه)
او همیشه به من توصیه میکند که در روز ولنتاین بعد از دریافت هدایا رابطه خودم را با طرف مقابل قطع کنم و با هدیه فلنگ را ببندم.
اما من نمی خواهم که دوست دختر هایم را از دست بدهم برای همین برای اینکه زیاد ضرر نکنم کادوی این یکی را به اون یکی میدهم و کادوی اون یکی را به این یکی میدهم.
من از این انشا نتیجه میگیرم که تاجران عروسک های چینی در روز ولنتاین پول زیادی به جیب میزنند و لذا من هم از همین تریبون به تاجران عزیز اعلام میکنم که یک جای خالی هم واسه من بذارن.
و در پایان انشایم را با شعار«جیبوتی جیبوتی ننگ به نیرنگ تو» به پایان میرسانم.

ش
جوک

*** شایان خان ***
جعفر و لوبیای سحرآمیز - قسمت آخر (برای مطالعه قسمت های قبلی روی اسم من پایین پست کلیک کنید)
جعفر با دیدن غول پا به فرار گذاشت و خود را به درخت رساند و شروع به پایین رفتن از درخت کرد.
اما غول هم دست بردار نبود و به دنبال جعفر از درخت پایین آمد.
وقتی جعفر به نیمه های راه رسید نگاهی به پایین انداخت و با دیدن بروبچ محل که دور درخت جمع شده بودند خوشحال شد و با سرعت بیشتری به پایین رفتن ادامه داد.
خلاصه وقتی جعفر به زمین رسید دهقان فداکار بلافاصله لباس خود را آتش زد و به جان درخت لوبیا افتاد تا غول را در آسمان کباب کند.
پطروس فداکار هم که همسایه بغلی جعفر بود انگشتش را از دماغش بیرون آورد و منتظر ماند تا اگر غول پایین آمد کورش کند.
اما خوشبختانه غول قبل از اینکه به زمین برسد کباب شد.
چند ماه بعد...
حالا جعفر به لطف تریاک هایی که از غول دزدیده بود یک موتور هوندا خرید و هر روز ظهر جلوی مدرسه دخترانه در حال تک چرخ زدن است.
البته او یک دستگاه خودروی پراید نیز خرید اما چون جنس ایرانی بسیار عالی است برایش گران تمام شد و مجبور شد همه تریاک هایش را بفروشد.
اما بشنوید از سکینه که با دیدن سریال های ترکی تحت تأثیر آن فرهنگ قرار گرفته بود به همراه ژاله و منیژه راهی دیار آنتالیا شدند و اکنون در حال گرفتن حمام آفتاب هستند.
تنها نتیجه ای که ما از این داستان پنج قسمتی میگریم این است که جنس ایرانی خیلی خوب است...

ش
جوک

*** شایان خان ***
به دلیل استقبال نسبتا خوب از این مجموعه طنز تصمیم گرفتم که بقیه قسمت هاشو هم ادامه بدم.
جعفر و لوبیای سحرآمیز قسمت چهارم (برای خواندن قسمت های قبلی روی اسم من پایین پست کلیک کنید)
وقتی جعفر به بالای ابرها رسید اولین چیزی که دید یک مزرعه بزرگ خشخاش بود که تا افق ادامه داشت.
جعفر با دیدن مزرعه بزرگ خشخاش یک لحظه احساس کرد که در افغانستان است اما با دیدن یک کاخ بزرگ که متعلق به یک غول بود خیالش راهت شد و به طرف کاخ حرکت کرد.
وقتی که جعفر به کاخ رسید یک غول را دید که روی پیک نیک خم شده و مشغول تریاک کشیدن است و چون خمار بود به جعفر توجهی نکرد.
وجعفر با خیال راحت وارد کاخ شد. همه جای کاخ پر بود از بسته های چند کیلویی تریاک و هیچ خبری از کفتر تخم طلا یا گیتار سحرآمیز نبود.
اما چون جعفر یک ایرانی به تمام معنا بود تصمیم نداشت دست خالی به زمین برگردد برای همین شروع به چپاندن تریاک ها داخل جیبش کرد و چون شلوار کردی پوشیده بود توانست نصف اجناس کاخ را داخل جیبش جا کند و غول را به خاک سیاه بنشاند.
بعد از تمام شدن کارش از کاخ بیرون آمد اما از شانس بدش غول که با کشیدن تریاک سرحال و نعشه شده بود او را دید و با عصبانیت به طرفش حمله کرد...
ادامه دارد...

ش
جوک

*** شایان خان ***
جعفر و لوبیای سحرآمیز قسمت سوم (برای خواندن قسمت های قبلی روی اسم من پایین پست کلیک کنید)
وقتی گرد و غبار از جلوی خورشیدکنار رفت پیر مرد یک لوبیا از جیبش بیرون آورد و آن را جلوی خانه جعفر کاشت و سپس به جعفر گفت: این آخرین شانس توهست فردا از درخت بالا برو تا به ثروت زیادی برسی.
جعفر به پیرمرداعتنایی نکردو در را بست.
خلاصه شب شد و جعفر و سکینه مشغول تماشا ی سریال‌های ترکی از ماهواره شدند و در کنارش سیب زمینی سرخ کرده نیز میل میکردند.(همان طور که اشاره شد سیب زمینی به وفور یافت میشد)
ساعت سه نصف شب که سریالها تمام شدند جعفر رفت و خوابید.
صبح با صدای خروس همسایه شان(دهقان فداکار) جعفر از خواب بیدار شد.
وقتی از خانه بیرون رفت با دیدن درختی که تا ابر ها بالا رفته بودخوشحال شد و بلافاصله بدون اینکه به سکینه خبر بدهد از درخت بالا رفت چون می ترسید که اگر دیر کند ماموران شهرداری از راه برسندو درخت را از جا بکنند.
به لطف بازوهای نیرومندی که از طریق باشگاه رفتن و آمپول زدن به دست آورده بود خیلی زودبه بالای ابرها رسید...
ادامه دارد؟
تصمیم با شماست

ش
جوک

*** شایان خان ***
جعفر و لوبیای سحر آمیز 2 (برای خواندن قسمت اول به پست 213921 مراجعه شود)
جعفر پس از کتک زدن پیر مرد راهی خانه شد اما حداقل توانسته بود کیسه لوبیاهای پیر مرد را تصاحب کند و میتوانست با آنها یک آبگوشت لذیذ تدارک ببیند.
سر راه که به خانه برمیگشت ژاله و منیژه را دید که در حال خوردن نارنج و ترنج هستند جعفر با دیدن دخترها جوگیر شد و یک مشت پشکل به طرفشان پرتاپ کرد و بلافاصله فرار کرد.(باز هم این جعفر بی جنبه بازی درآورد)
وقتی به خانه رسید کیسه لوبیاها را به سکینه داد و از او خواست که آبگوشت درست کند سکینه با دیدن لوبیاها جیغ بنفشی کشید و با خوشحالی چند پشتک وارو زد.
چون در ان زمان گوشت خیلی گران بود مردم مجبور بودند فقط سیب زمینی بخورند
چون سیب زمینی به وفور یافت میشد و حتی گاهی آنقدر زیاد بود که مردم مجبور میشدند سیب زمینی های خود را دفن کنند!!!
بالاخره بعد از اینکه آبگوشت آماده شد جعفر و سکینه رفتند سر سفره و مشغول خوردن نهار شدند
در این لحظه صدای در بلند شد و جعفر رفت و در را باز کرد
جعفر با دیدن پیرمرد عصبانی شد و گفت: باز اومدی کتک بخوری؟
پیر مرد با نگرانی گفت فرزندم لوبیاهایم را میخواه�
جعفر گفت دیر اومدی باهاش آبگوشت درست کردیم.
پیرمرد با شنیدن این حرف ها ناله ای کرد و سپس با دو دست خود محکم بر سر خود کوبید که گرد و خاک تا ابر ها بلند شد
ادامه دارد...

ش
جوک

*** شایان خان ***
«جعفر و لوبیای سحرآمیز»
سالها پیش شخصی به اسم جعفر همراه با مادر خود که سکینه نام داشت در یکی از روستاهای ایران باخوشی زندگی میکردند آنها به غیراز یک گاو چیز دیگر ی نداشتند.
اما متاسفانه بعد از مدتی گاو به دلیل خوردن آب های آلوده صنعتی کارخانه هاکه وارد جوی ها میشد مریض شد و شیرش خشک.
سکینه پیشنهاد داد که گاو را بفروشند بنابراین جعفر گاو را برای فروش به بازار برد.
اما از اقبال بد جعفر کسی حاضر نبود که گاو او را بخرد چون مردم ایران آدم های فهمیده ای هستندکالاهای بی کیفیت نمیخرند. بنابراین جعفر اندوهگین راهی خانه شد .
اما سر راه که جعفر به خانه برمیگشت ناگهان پیرمردی جلویش را گرفت و گفت: سلام فرزندم آیا مایل هستی که گاو خود را به من بدهی تا من هم لوبیاهای سحرآمیز خود را به تو بدهم?
جعفر با شنیدن سخنان پیرمرد عصبانی شد و پیرمرد را گرفت و آنقدر او را کتک زد تا صدای سگ بدهد.
بعد از چند دقیقه پیرمرد از فرصت استفاده کرد و فرار کرد و خود را از دست جعفر بی جنبه نجات داد.
«ما از این داستان نتیجه میگیریم که 1- جعفر یک آدم بسیار بی جنبه بود 2- و مردم ایران هیچ وقت کالای بی کیفیت نمیخرند!!!»

ش
جوک

""" شایان خان """
چند روز پیش رفتم مغازه عکاسی که عکس بگیرم بعد از چند دقیقه یه مرد وارد مغازه شد و به عکاس گفت عکس من آماده شده؟ عکاس هم گفت آره آماده شده و بعد عکس هاشو داد بهش.
مرده با دیدن عکس ها گفت ببخشید اینکه شیش تاست من فقط یه دونه میخوام بعد عکاسه گفت آقا از شیش تا کمتر نمیشه باید همشو ببری بعد مرده با عصبانت گفت من فقط یه دونه میخوام بقیشو بزار جلوی ویترین بفروشش.
وقتی اینو شنیدم کم مونده بود از خنده برینم توی شلوارم خدایا اینا کی هستن چی از جون من میخوان.
.
.
.
.
.
.
.
.
وایسا دنیا من میخوام پیاده شم باید برم دستشویی :|

ش
شــــایـــــان ۱۱ سال پیش
جوک

"""شایان"""
یه پسر دایی دارم (گودزیلا) ۴سال داره (اینم بگم که اسم باباشو به زور
بلده تلفظ کنه)...
چند روز پیش اومدن خونمون بعد این گودزیلا اومد تو اتاقم و گوشی شو با یه
ژست خاص از جیبش در آورد و کوبیدش روی میز کامپیوترم و گفت: شایان آلبوم
جدید محسن یگانه رو داری یا خودم دانش(دانلود) کنم؟
منم چند لحظه بهش نگاش کردم و به فکر بچگی های خودم افتادم، یادمه وقتی سن
این گودزیلارو داشتم وقتی مریض میشدم میرفتم از داخل یخچال یه هویج بر
میداشتم و با چاقو خردش میکردم(اندازه قرص) بعد هویج هارو مثل قرص میزاشتم
روی زبونم و یه لیوان آب هم باهاش میخوردم.
حالا به نظرتون من اون موقع باهوش بودم یا این گودزیلا؟

ش
شایان ۱۱ سال پیش
جوک

" " " شایان " " "
یکی از فانتزیام اینکه مدیر سایت همه بچه های فورجوک رو به مهمونی دعوت کنه، بعد منم به عباس مستقیم زنگ میزنم و ازش یه شلوار کردی و یه رکابی گوجه ای میگیرم بعد از اینکه آماده شدم با بروبچ محل یه وانت کرایه میکنیم و به سمت مهمونی حرکت میکنم توی راه هم نیم کیلو TNTمیخرم و میزارم توی جیب شلوار کردیم وقتی به مهمونی میرسم وارد حیاط میشم و بلافاصله به سمت میز پذیرای میرم و شروع میکنم به خوردن غذاها و میوه ها اما مهمون ها جلومو میگیرین و نمیزارن همه غذا هارو بخورم بعد منم عصبانی میشم و نیم TNTرو از جیبم در میارم و میندازم وسط مهمونا و همشونو میکشم و دوباره به سمت میز پذیرایی میرم و شروع میکنم به خوردن اما در کمال تعجب عباس مستقیم از گوشه حیاط میاد بیرون و یه تانک از جیبش در میاره و تهدید میکنه که همه غذا هارو نخورم منم با ناراحتی تسلیم میشم و مجبورم میشم نصف غذا هارو بهش بدم بعد دو نفری شروع میکنیم به خوردن غذا ها که ناگهان بوی سبزی و کلرم گندیده هوا رو پر میکنه و میفهمیم که بهمون حمله شیمیایی شده اما چون زیاد خوردیم نمیتونیم حرکت کنم متاسفانه به دیار باقی می شتابیم.
بعد در کمال تعجب محمد موحدی از زیر میز پذیرایی میاد بیرون ویه لبخند میزنه و شروع میکنه به خوردن غذاها...

ش
شایان ۱۱ سال پیش
جوک

" " " شایان " " "
من یه رفیق دارم خیلی خسیسه (در حد تیم ملی); یعنی اگه تصافت(تصادف) هم بکنه بیفته گوشه بیمارستان، واسه اینکه شارژ گوشیش تموم نشه به باباش تک میزنه تا اونا زنگ بزنن...
چند ماه پیش ایرانسل دلش واسه این دوست ما سوخته بود یه شارژ هزاری واسش فرستاده بود (مدیونید اگه فکر کنید هنوزم از اون شارژی که ایرانسل براش فرستاده استفاده میکنه).
هدفم از نوشتن این پست این بود که بگم این پست منو لایک کنید تاشارژی که برنده میشم رو بهش بدم به جون من ثواب داره. (ستاد رسیدگی به بیماران خاص)

ش
شایان ۱۱ سال پیش
جوک

چند روز پیش با خانواده ام دعوام شد و از خونه فرار کردم...
تصمیم گرفتم چند تا آلبوم بدم بیرون تا خانواده ام بفهمن چه آدم مهمی هستم و قدرمو ندونستن...خلاصه قبل از اینکه شروع کنم آلبوم هامو بدم بیرون اول با گوشی موبایلم صدای خودمو ضبط کردم اما در کمال تاسف وقتی صدای ضبط شده خودم رو شنیدیم تازه فهمیدم چه دسته گلی به آب دادم...چند روزه افسردگی شدید گرفتم نمیدونم چکار کنم.
الانم تو پارک نشستم دارم براتون پست میفرستم...
جون من یکی تون برید جلوی در خونمون به بابام بگید منو تو خونه راه بده بگید غلط کردم...

ش
شایان ۱۱ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم خیلی دوست داشتم مثل مرد عنکبوتی باشم واسه همین یه روز با مشقت فراوان یه عنکبوت سیاه گرفتم و گذاشتمش روی دستم تا نیشم بزنه آقا چشمتون روز بد نبینه این عنکبوته یه چنان نیشی زد که از درد به خودم ریدم...
خلاصه بعد از اینکه شلوارمو عوض کردم تصمیم گرفتم امتحان کنم ببینم جواب میده یانه واسه همین رفتم بالای اپن آشپزخونه و به سمت پایین شیرجه زدم اما در نهایت تاسف با مخ به کف هال برخورد کردم و ترکیدم.
از اون موقع تا حالا هر وقت فیلم مرد عنکبوتی رو میبینم چند تا فهش نثارش میکنم.

ش
شایان ۱۱ سال پیش
پیام

روز ولنتاین دوست دختری نداشتم که برایش کادو بگیرم و خوشحالش کنم اما من بهتر از آن را داشتم من خدا را داشتم. برای اینکه خدا را از خودم راضی کنم به یک نیازمند کمک کردم.
من اینگونه روز ولنتاین را سپری کردم...
هنوز وقت هست برای اینکه عشق حقیقی را از خود راضی کنید به نیازمندان کمک کنید هرچند اندک باشد...