یکی از فانتزی معکوسام اینه من همون سلنای داش عباس باش�
ولی عاشقش نیستم اون فانتزی معکوس زده
در حالی که هر روز زنگ میزنه و میگه عاشقمه بگم عباس من عاشق جاستینم اونم یه اسلحه در بیاره بزنه تو قلبش منفجر شه بمیره منم برم با عشقم جاستین
ولی جاستین هم همون موقع بگه ورپریده موهات از چادرت بیرونه اسلحشو در بیاره و بزنه تو مغزم متلاشی بشم و منم کنار عباس جون بکنم بمیرم وقتی دارم میمیرم عباس بگه دلمو شیکوندی برو حالشو ببر با من نموندی برو حالشو ببر خخخخ
منم همونجا متلاشی بشم عباس زنده بمونه بره پیش جنیفرش من شکست قاشقی بخورم اشک ریزان در حالی که اشکام داره از دماغم میاد بیرون بمیرم:))))))))