امروز صبح یه آدامس گذاشتم دهنم، نزدیکا ظهر یه دفه نفهمیدم چی شد آدامسه داخل دهنم آب شد!
به جان خودم تا حالا تو عمرم این قد خجالت نکشیده بودم ...
@4610270773 · ۱۵ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۳ رأی)
امروز صبح یه آدامس گذاشتم دهنم، نزدیکا ظهر یه دفه نفهمیدم چی شد آدامسه داخل دهنم آب شد!
به جان خودم تا حالا تو عمرم این قد خجالت نکشیده بودم ...
;tahl n, ...
کفشام دو هفته اس داره آفتاب می خوره و من حال نمی کنم خم
شم و از تو آفتاب برشون دارم بزارم سایه،
پس خواهشا توی 4جوک هی نقطه نزارین بیاد پایین آمار لایکتون میاد پایین باید صفحه رو جا به جا کنم و لایکو بزنم حقتون ضایع میشه...
داخل حموم داشتم با تمام احساسم از مجید خراتها میخوندم و به این فکر می کردم که : ای خدا چی میشه این بار از حموم بیام بیرون و ببینم همه ی خونوادمون نشستنو دارن با تمام وجود گوش می دن و لذت می برن....
تو همین فکر بودم که دیدم بابام با صدای بلند داد زد و گفت: بابا تویی من فکر کردم شبکه مستند جنگ میمونا رو گذاشته!!!
همینو که گفت نمی دونم چی شد یههو دهنم پر از کف شد! بقیه ترانه رو هم یادم رفت!
خداییش واسه شما میخونم ببینید واقعا این قد بد می خونم،
کجا می رید شوخی کردم برگردید !
خدایا نیمه ی گمشده ی من کجاسس؟
سوال نیوتن: چطور میشه 4رو بین 5 قرار داد؟
دانشجوی پزشکی: جوکه جدیده؟!!!
دانشجوی حقوق: غیر ممکنه!!
دانشجوی مدیریت: داخل اینترنت گشتم نبود!
دانشجوی مهندسی کامپیوتر : خیلی راحت،اینجوری
F(IV)E
روز مهندس برشما مبارک
خدایا به تنهاییت قسم،
ما را به آنچه که قسمتمان نیست عادت نده.....
امروز امتحان راه آهن داشتیم.....
یعنی طوری خونده بودم که لامصب شماره بعضی از صفحاتی که سوال ازشون اومده بود رو میدونستم..!!!
یکی بگه من دارم با خودم چه کار میکنم...!!!
غضنفر انگلستان بوده وانگلیسی بلد نبوده،آقا گرسنش میشه میگه حالا میرم رستوران دستمو میزارم رو یکی از غذا های برام یه چیزی میارن می خورم...
میره رستوران و دستشو شانسشی میزاره رو یکی از غذا ها،گارسون براش شله میاره.می خوره سیر نمی شه،میگه خدایا چه کار کنم که یه دفه چشمش به میز بغلی میفته که یارو داشته چلو کباب می خورده،غذاش که تموم میشه به گارسون میگه: ریپیت(تکرار)...گارسون براش یه بار دیگه چلو کباب میاره،غضنفر هم که فکر میکرده چلو کباب میشه ریپیت، گارسونو صدا میکنه بهش میگه ریپیت!!گارسونه باز براش شله میاره،آقا میخوره میبینه سیر نمیشه بازم گارسونو صدا میکنه میگه بابا ریپیتتتتتتت...!!!میبینه باز داره شله میاره،آقا عصبی میشه شله رو میگیره میپاشه تو روش و میگه: کثافطططططط...همه ریپیتا را میبری برا اون آب ریپیتا را میاری برا من!!!
بله مامانم داره صدا میزنه فکر کنم آب ریپیت داریم.....
بدادم عاشقانه دل به دلدار * شدم ناز نگاهش را خریدار
دل بیچاره را پس داد و گفتا * چرا این دل گرفته بوی "سیگار"؟؟؟! (نعمتی)
حالا بیا درستش کن،بوی دهنو میشد یه کاریش کرد...
همه ی قصه این بود،چه قدر آسون، چه قدر زود.....
30 سال،چه قدر زود،چه آسون....
واقعا تسلیت میگم به دوستای با مرامم ،مرتضی فراموش نمیشه....
دستام بالا،اعتراف میکنم روزی که یکی از اقواممون کامپیوتر خونمون رو برامون آورد و کار گذاشت،وقتی رفت روشنش کردمو شروع کردم به کار کردن باهاش،چند دقیقه نگذشته بود که دیدم شصتا پنجره باز کردمو و نمیدونستم چه کار کنم،فکر میکردم خراب شده!!
تازه چون نمیدونستم چه طور خاموش میشه از تو برق کشیدمش!!!
همون موقع بود که فهمیدم تو رشته ی نرم افزار استعداد عجیبی دارم...!
تیری از چله جدا گشت و ز دل زوزه کشید*
که چنین حامل ظلم و ستم و بیدادم*
ناله کرد "اصغر" و با آه بگفتا که عجب!*
نشنود مادر دل خسته ی من فریادم؟!*
(غلامرضا نعمتی)
داداشم موقعی که 5سالش بود،یه شب داخل حال خونمون خوابش برده بود.من بیدارش کردم که بره اتاق خودش بخوابه یه دفه دیدم رفته دستشو گرفته زیر دستگیره ی در و داره از داخل دستش یه چیزی میخوره!!!آروم و با احتیاط رفتم جلو دیدم داره مثلا آب میخوره! گفتم داری چه کار میکنی؟؟؟دیدم سرشو بلند کرده میگه :نمیدونم چرا هر چی آب میخورم بازم تشنمه!!!
بازم زور میزد که آب بخوره ولی خب موفق نمیشد....!
دو سه بار محکم تکونش دادم،تا کاملا از خواب بیدار شد...
از اون روز تا حالا روانشناسای کل کشور در مورد این پدیده عجیب به نظر واحدی نرسیدن...!
آقا همه رکورد میشکنن(بهداد سلیمی)،ما هم که هم سن و سالشونیم رکورد میشکنیم...
بیست و اندی سال از عمرمون میگذره و تا حالا یه نفر هم تولدمون یادش نمونده(29 مهر)...(در حال گریه)
اما امسال فرق میکنه،امسال بیشتر از سه هزار دوست 4جوکی دارم که به سادگی میتونن خوشحالم کنن...(در حال پاک کردن گریه)
لایک=تولدت مبارک
اساسا ما دماغ فابریکا با انگشت به یه جاهایی از دماغمون دسترسی داریم که دماغ عملیا با گوش پاکن به اونجا دسترسی ندارن...دقت نظرو حال کردین...
یادش بخیر،سر کار با برادرام که نهار می خوردیم هر کی نفر آخر از سر سفره میومد عقب میبایست سفره رو جمع می کرد،البته این قانون یه سری تبصره داشت،مثلا اگه کسی در موقع پریدن به سمت عقب نفر آخرو داد نمی زد اون باید سفره رو جمع میکرد،تصور کنید...