M

MOHAMMAD

@mammad77 · ۱۶۲ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۱۱۹ رأی)

M
MammaD ۱۱ سال پیش
پیام

دهان به دهان
رئیس یک کارخانه بزرگ معاون خود را احظار کرد و به او گفت:«روز دوشنبه،حدود ساعت 7غروب،ستاره دنباله دار«هالی» دیده خواهد شد. نظر به این که چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار میشود،به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت7، با به سر داشتن کلاه ایمنی،در حیاط کارخانه حظور یابند تا توظیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان(غیر مسلح) ممکن نیست و به همین خاطر کارگران را به سالن ناهار خوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند»
معاون خطاب به مدیر تولید:«بنا به دستور جناب آقای رئیس،ستاره دنباله دار «هالو» روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد.در صورت ریزش باران، تمامی کارگران را با کلاه ایمنی به سالن ناهارخوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد،تماشا کنند.»
مدیر تولید خطاب به ناظر:«بنا به درخواست آقای معاون،قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در ناهار خوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روز های بارانی نمایش دهد»
ناظر خطاب به سرکارگر:«همه کارگران باید روز دوشنبه ساعت7 عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش بدهند.»
سرکارگر خطاب به کارگران:«آقای رئیس روز دوشنبه 78 ساله میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن ناهارخوری بزن و بکوب راه بیفتد و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کند
هرکس مایل بود میتواند برهنه بیاید ولی کلاه ایمنی لازم است.!!!.

m
mammad ۱۱ سال پیش
پیام

دوستان این داستان رو بخوانید حال کنید:
یه روز 3 تا دوست به نام های فرشاد و پرویز و حمید برای تفریح سوار قایق میشن و میزنن به دریا اما برای قایق یک مشکل پیش میاد و مجبور میشن به یک جزیره که نزدیک به اونا بود برن . وقتی به جزیره میرسن توسط اهالی ادم خوار آن جزیره دستگیر میشن .مردم اونجا به این 3تا میگن اگر میخواهید زنده بمانید باید هرکدامتان 10 میوه از جزیره جمع کنید و بیارید.آنها هم قبول میکنند. کمی بعد فرشاد با 10 تا خیار خیلی خوشحال برمیگرده ولی اونها بهش میگن اگر میخواهی زنده بمانی باید اینها را داخل xxxت بکنی (خودتون حدس بزنید ) و صدایت هم در نیاید . او هم قبول میکند و اولین خیار را داخل میکند اما سر دومی بلند میگوید آآآآخ و اونها میکشنش.نوبت میرسه به حمید که با 10تا توت برمیگرده و همین مسئله هم برای او پیش میاد و اون 9تا توت را داخل میکند ولی وقتی میخواهد اخری را بگذارد میخندد و آنها او را هم میکشن!بعد تو اون دنیا فرشاد از حمید میپرسه : تو که داشتی موفق میشدی چرا یدفعه خندیدی دیوونه؟!؟ حمید میگه:«آخه پرویز رو با 10 تا هندوانه تو بغلش دیدم که داره میاد»

m
mammad ۱۱ سال پیش
جوک

عاغا ما خانوادگی ماه رمضان تا سحر بیداریم بجز گودزیلامون (داداشمو میگم).یه شب که من و بابا و مامان داشتیم تلوزیون میدیدیم (ساعت 2:30) یهو گودزیلا از خواب بلند شد و شلوارشو در آورد! اول ما فکر کردیم میخواد بره دستشویی (همیشه موقع دستشویی رفتن شلوارشو در میاره ) ولی در کمال نا باوری دیدیم رفت سمت آشپزخانه!!! برق رو روشن کرد و دوباره در کمال کمال ناباوری سیم یخچال رو از دوشاخ کشید!!! یهو دیدیم نشست که اونجا کارشو بکنه که من روی یه حرکت جکی چانی پریدم بالا سرش صداش کردم اونم یهو بخودش امد بعد فهمیدیم تو خواب داشته این حرکتارو میرفته .بعدشم دسشویی نرفت و شلوارشو پوشید و خوابید .جالب اینجاس وقتی فرداش ازش پرسیدم این کارای دیشبت واسه چی بود گفت: کدوم کارا؟!؟! (اصلا یادش نبود) .
اینم از این گودزیلای ما تو خواب هم آدم رو دق (دغ) میدن. والااا!! :)))))