م

محمد رضا

@MaDrIdIsTa · ۵ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

M
MaDrIdIsTa ۱۳ سال پیش
پیام

<p>
تو را گم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند
و چشمانم که تا دیروز به عشقت میدرخشیدند
نمیدانم چه غمگینند
برایم چشمهای روشن تو
چراغ روشن شب بود
نمیدانم چه خواهد شد
پر از دلشوره ام بی تاب و دلگیر�
کجا ماندی؟
که من بی تو هزاران بار هر لحظه میمیرم...</p>

M
MaDrIdIsTa ۱۳ سال پیش
پیام

<p>
سهراب گفتی: چشمها را باید شست... شستم ولی.............!
گفتی: جور دیگر باید دید............ دیدم ولی............!
گفتی زیر باران باید رفت.... رفتم ولی.....!
او نه چشمهای خیس و شسته ام را...
نه نگاه دیگرم را... هیچ کدام را ندید!!!!!
فقط زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:
دیوانه ی باران ندیده !!!</p>