· بــــه لَبخنــــدِ تو مُحتاجــَـم که تنهـــــا دِلخوشیـــم باشه
بــِــزار دُنیـــایِ بی روحـَــــم به لَبخندِ تو زیبــا شه
به تــو مُحتاجمــو باید پَناه هِق هِقَم باشـی
هَمیشه آرِزومـ بوده که روزی عاشِقَم باشی
@سر به زیر · ۲۱۶ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۳۱ رأی)
· بــــه لَبخنــــدِ تو مُحتاجــَـم که تنهـــــا دِلخوشیـــم باشه
بــِــزار دُنیـــایِ بی روحـَــــم به لَبخندِ تو زیبــا شه
به تــو مُحتاجمــو باید پَناه هِق هِقَم باشـی
هَمیشه آرِزومـ بوده که روزی عاشِقَم باشی
این شعر و تقدیم میکنم به همه کسانی که پدراشون فوت شدن
قلمم راست به ایست!
واژه ها...گوش به فرمان قلم!
همگی نظم بگیرید و مودب باشید
صاحب شعر عزیزی ست بنام پدر
امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من
انقدر وسوسه دارم که بنویسم که نگو
تک و تنها و غریب
تو کجایی پدر�
انقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو
بس که دلتنگ توام از سر شب تا حالا
انقدر بوسه به تصویر تو دادم که نگو
انقدر گوش به فرمان تو هستم که نگو
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست
انقدر بی تو در این شهر غریبم که نگو
پدر ای یاد تو آرامش من
امشب از کوچه دلتنگی من میگذری
انقدر حسرت آغوش تو دارم که نگو
گفته بودی : فرزندم عاشق اشعار تو ا�
ای به قربان تو فرزند بیا دلتنگ�
انقدر شعر برای تو بخوانم که نگو
رو به رویم بنشینی کافیست
همه دنیا به کنار
تو که باشی پدر�
دست و دلباز ترین شاعر این منطقه ا�
انقدر واژه به پای تو بریزم که نگو
گر چه از دور ولی دست تو را میبوس�
حسن باران این است ، که تبسّم دارد
گرد غم از همه چیز ، از همه جا می گیرد
همه جا بر همه کَس می بارد
و تعلق دارد به جهانی از عشق .
به خدا نزدیک تری اگر
قبل از اینکه بیفتی گوشه بیمارستان
سرتو بالا بکنی و بگی
خدایا
بخاطر این تن سال�
یه عالمه شکر
ایرانیه میره پاریس .
می بینه یه مردی به زنش میگه اون خورشید و افتاب رو میبینی؟
زنه میگه اره
فرانسویه میگه تو واسم مثل اونا هستی
مرد ایرانی میاد ایران میگه بذار زنمو خوشحال کن�
بهش میگه تو اون خورشید و افتاب رو میبینی؟
زنه میگه پ ن پ مثل مادرت کورم :|
دختره پست گذاشته:
پسرااااااااااااااااااااا
.
.
.
حداقل همینجوری الکی پاشین بیاین خواستگاری
دور همی شیرینی دانمارکی بخوری�
نمیشه؟
میدونین هر دختری ک ازدواج میکنه
اولین کسی که از دستش راحت میشه کیه؟
.
.
.
.
.
” حافظ شیرازی ”
ازبس فال میگیرن :|
واقعا که.
این چه طرز خوشامد گوییه.
وقتی وارد پروفایلم تو فور جوک می شم نوشته :
سلام بد بخت روزگار , به بخش کاربری خوش اومدی
.
.
مسئولین رسیدگی کنن لطفا
ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭼﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﺧﻮﺭﺩ، ﯾﻪ ﺩﻭﺭ ﮐﺎﻣﻞ ﺯﺩ،
ﻭﻟﯽ ﻧﺮﯾﺨﺖ ﺭﻭﯼ ﮐﯿﺒﻮﺭﺩﻡ !
ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﻢ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﻪ ﻗﺪﺭﺗﺸﻮ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﮔﻪ ﻧﻤﯿﺮﯾﺰﻩ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭﯼ ﻭ ﻣﻨﺶ ﺑﺎﻻﺷﻪ
یکی از فانتزی هام اینه که با دوست دخترم لب دریا آب بازی کنم !
اگه اون منو بیشتر خیس کرد ، سرشو بکنم زیر آب خفه بشه راحت شم !!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما خب
خدا ، خر رو شناخت که بهش شاخ نداد!
به بعضیا باید گفت:
اگه خدا هم بیاد پایین واسه تضمینت
یا اینکه شیطون بیاد واسه به گردن گرفتن تقصیرت
تموم شد...
خراب شد تصویرت...
با آنکه تو را گرم کند سرد مباش
بر آنکه تو را شفا دهد درد مباش
چیزی به جهان به ز جوانمردی نیست
رسوای زمانه باش و نامرد مباش !
کاف حرف جالبیه
به آخر مرد که می چسبه تحقیر می کنه
به آخر نارنج که می چسبه تخریب میکنه
ولی به آخر لواش که می چسبه معجزه می کنه
خدائیش کیا موافقن؟
تا حالا برای کدومتون اتفاق افتاده
که تو مترو چشمتون به چشم یکی گره بخوره
بعدش تو یه ایستگاه یدفه واگن شلوغ بشه. طرفو گمش کنید.
وقتی هم که خلوت بشه پیداش نکنید. بفهمید که پیاده شده رفته
میخام بدونم تو اون لحظه چه حسی به آدم دست میده ...؟؟؟
آخه ما توشهرمون مترو نداریم!
من: ^_^
شما:0-o
ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎل ﺳﻔﯿﺪ، ﻭﺭﺩﺍﺭ ﺑﺮﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ..!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ...
ﺁﻣﻨﻪ ﭼﺸﻤﻪ ﺗﻮ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺑﻪ ﻣﻨﻪ ....
ﺁﻣﻨﻪ ﺍﺧم ﺗﻮ ﺭﻧﺠﻮ ﻋﺬﺍﺑﻪ ﻣﻨﻪ ...
ﺟﻮﻧﻢ ﺯِ ﺩﺳﺘﺖ ﺁﺗﯿﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ
ﻣﻬﺮِ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﺮﻓﺘﻪ ...
ﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁ ﻣﺂﺁﺁﺁﺁﺷﺂﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﻻﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁ
ﺁﺁﺁﺁﺁ
ﻫﺎﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁ ﺑﯿﺎ ﻭﺳﻂ ﻧﺘﺮﺱ ﻫﺂﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁ
ﺩﺱ ﺩﺱ ﺩﺱ ﺩﺱ
" @ /
))
((
_/ _
متن خاصی به ذهنم نرسید، گفتم یکم فضا رو شاد کنم!
ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ:
ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ ، امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ.
1. ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭش.
2 . ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ .
3. ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ
ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ
ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ
ﺩﯾﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ .
ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻋﻠﺘش را ﭘﺮﺳﯿﺪ
ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ!
ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ.و میخواست ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻮﺩ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﺪ
ﻭ شروع هم كرد و اتفاقاً معتاد قابلى هم شد
و...... خراب کرد ........داستان ما رو رفت
شیشه پنجره ای میشکند
یک نفر می پرسد که چرا شیشه شکست؟
آن یکی می گوید شاید این رفع بلاست.
دل من سخت شکست، هیچکس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید...
ازخودم می پرسم :ارزش قلب من از شیشه یک پنجره هم کمتر بود؟
شیخی به میان قومی رفت و گفت :
می خواهید احکامی به شما بیاموزم که در دنیا و آخرت سعادتمند شوید؟
آنها یکصدا گفتند:
” نــــــــــــــــــــــــــــــــــه ”
شیخ ضایع شد !
و آن قوم سالها به خوبی و خوشی زندگی کردند.
ضربه خوردیم و شکستیم و نگفتیم چرا
ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا
جای بنشین بفرما بتمرگی گفتن
ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا
تو نگفتیم و شمایی نشنیدیم هنوز
ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا
دل سپردیم به آن دال سر دشمن و دوست
دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا
چه چراها که شنیدیم و ندانیم چرا
ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا
با همه ی شرایط بدت
اگه سایه ی پدر و مادرت بالا سرته
حق استفاده از جمله ی "من دیگه چیزی برای باختن و ازدست دادن ندارم" رو نداری