پاتریک:میدونی چی از یه بستنی خوشمزه بهتره؟
باب اسفنجی:نه.
پاتریک:دو تا بستنی خوشمزه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فقط مونده بود عن دیالوگ ماندگار رو دربیاریم که با تلاش شبانه روزی دوستان این کارم انجام دادیم.
@hassan-ib · ۲۵۸ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۷ رأی)
پاتریک:میدونی چی از یه بستنی خوشمزه بهتره؟
باب اسفنجی:نه.
پاتریک:دو تا بستنی خوشمزه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فقط مونده بود عن دیالوگ ماندگار رو دربیاریم که با تلاش شبانه روزی دوستان این کارم انجام دادیم.
تو پایتخت یک ارسطو عاشق یه دختر هم رووستاییش شده بود تو پایتخت دو عاشق یه دختر تهرانی شد و تو پایتخت یه عاشق یه دختری چینی
با این وضع من انتظار داشتم تو پایتخت چهار عاشق یه دختر مریخی بشه
اصلا انگار به جز عاشق شدن ارسطو دیگه سوژه ای ندارن . مجبور شدن دختر چینی رو بکشن تا تو قسمت چهار دوباره ارسطو عاشق شه
من تو زندگیم فقط یه بار تو قرعه کشی برنده شد�
.
.
.
.
.
.
.
اونم سال دوم دبستان بود که معلممون می خواست از یه نفر درس بپرسه و قرعه به اسم من افتاد
اگه بعضی از دوستان به جای اینکه اینقدر به اَ و اِ واُ و کشیدن حروف و نقطه ها و شکلک ها توجه کنن به کیفیت مطالبشون توجه می کردن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اون وقت دیگه کسی جوکای بی مزه ی ما رو نمی خوند! پس خواهشا هر چه بیشتر به این چیزا توجه کنین و بی خیال کیفیت بشین تا ما این دو تا لایکی رو که میگیریم از دست ندیم
پولداری یعنی اینکه هابیت قسمت اولش هنوز نیومده بری با کیفیت blue-ray دانلودش کنی وضع معمولی هم یعنی اینکه وایسی سه قسمتش بباد بعد بری دی وی دیشو بخری فقیری هم یعنی اینکه مثل من وایسی شبکه ی نمایش نشونش بده
حافظ :
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را / به خال هندوش بخشم ثمرقند و بخارا را
یه شاعر فورجوکی :
اگر آن یار فورجوکی بخنداند ما ها را / به اسم کاربریش بخشیم همه با هم ما لایکا را
تا حالا دقت کردین تو فیلمای اکشن طرف یه آدم رو مثل سپر ، مقابل خودش میگیره بعد با مسلسل بهش شلیک میکنن ولی گلوله از بدن آدمه رد نمیشه تا به طرف بخوره ولی تو فیلمای کاراگاهی طرف با یه اسلحه ی معمولی یه تیر زده که از کف پای مقتول وارد شده و از جمجمش خارج شده زده پنجره رو شکونده و تو دیوار یک متر فرو رفته تا کاراگاه بیاد پیداش کنه؟
یه سوال خیلی ذهنم رو درگیر کرده الآن که ماه رمضونه باید به pou غذا بدیم یا نه ؟!
میگن امتحان نهایی چون سه نفر تصحیحش میکنن عادلانه است حالا اگه شانس ماست مصحح اول یارانشو قطع کردن اعصابش خورده می بوقه به امتحان ما نفر دومم با زنش دعوا کرده بد تر از نفر اول ، نفر سوم هم از خط و نگارش ما خوشش نمیاد روی امتحان ما گلاب به روتون، شانس نداریم ما
دو نفر با هم راه میرفتن یکیشون افتاد تو چاه اونیکه بیرون بود به اونی که تو چاه بود گفت ببین تو جایی نرو من الآن میرم طناب میارم
شما یادتون نمیاد ما قبلا وقتی که شام آبگوشت داشتیم گوشتشو میزاشتیم رو یه تیکه نون گوشه ی سفره تا وقتی شام تموم شد اونو بخوری�
یادش بخیر
درویشی به دهی رسید دید جمع بزرگان نشسته اند فریاد زد مرا چیزی بدهید وگرنه به خدا قسم با این ده همان کنم که با آن ده قبلی کردم . بزرگان بترسیدند گفتند مبادا ساحری باشد از او گزندی به ده ما رسد . آنچه خواست بدادند . بعد از آن پرسیدند که با آن ده چه کردی؟ گفت آنجا درخواستی کردم چیزی ندادند به اینجا آمدم اگر شما نیز چیزی نمی دادید این ده را نیز رها می کردم و به ده دیگری می رفت�
عبید زاکانی
طرف دندونش درد میکرده میره دندون پزشکی دکتر بهش میگه دو میلیون میگیرم دندونت رو میکشم طرف میگه نه آقا دو میلیون زیاده من یه میلیون میدم دندون پزشکه هم قبول نمیکنه خلاصه طرف بی خیال میشه تا بعد یه مدت که دندونش حسابی درد میگیره میره پیش دکتره میگه آقا دو میلیون قبول ، پزشکه هم میره دندونش رو بکشه طرف میگه فلان دندونم درد میکنه دکتره هم میکشش یارو میگه نه آقای دکتر ببخشید اشتباه کردم اون یکی دندونم درد میکرد دکتره اونم میکشه بعد آدمه دو میلیون رو میده و میگه فکر کردی خیلی زرنگی می خواستی برای یه دندون دو میلیون ازم بگیری؟ ولی من از تو زرنگ ترم حالا برای یه دندون یه میلیون بهت دادم!
زﺷﺘﺭﻭﺋﯽ ﺩﺭ ﺁ ﺋﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﭼﻬﺮﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﻧﮕﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﻣﯽﮔﻔﺖ ﺳﭙﺎﺱ ﺧﺪﺍﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻧﯿﮑﻮ ﺑﺪﺍﺩ ﻏﻼﻣﺶ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﻣﯽﺷﻨﯿﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺑﺪﺭ ﺁﻣﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮔﻔﺖ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﺑﺮ ﺧﺪﺍ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽﺑﻨﺪﺩ
عبید زاکانی
یه روز خواستم از برادرم پول قرض بگیرم پول که نداد هیچ بهم چندتا فحشم داد. بهش گفتم پولو که ندادی چرا دیگه فحش میدی؟ گفت دلم نیومد دست خالی بری!
داداشه من دارم؟
یکی از برنامه ریزی های زندگیم اینه که وقتی عاشق شدم گوشیمو یا فرمت کنم یا عوض کنم کاره دیگه یه دفعه دیدی ازدواج کردیم خواست نگاه گوشیم کنه
بعضي از پسرا وقتي يه آهنگ عاشقانه ميشنون اسم يه نفر مياد تو ذهنشون بعضيا دو نفر بعضيام سه نفر بعضي ها هم اسم يه دبيرستان دخترانه مياد تو ذهنشون!
تو ستايش بچه هاش از دو سه سالگي تو شمال بزرگ شدن تمام دوستا و آشناهاشونم با لهجه ي شمالي غليظ حرف ميزنن اونوقت بچه هاي ستايش فارسي حرف ميزنن بي هيچ لهجه اي !!! اصن اساس اكتسابي بودن زبان رو زير سوال بردن :|
معلم فيزيك ما چاقه - رفته بوديم آزمايشگاه معلممون دست زد به يه كره ي فلزي اونوقت يه چراغ كه روش بود روشن شد . بعدش معلممون گفت : اگه گفتين چرا اين چراغه روشن شد؟ يكي از بچه ها گفت : آقا چون شما بارداري؟!!!
والا ما يه عمريه داريم تو منقل كباب درست مي كنيم ، منقلو پر از ذغال مي كنيم پنكه رو جلوش روشن مي كنيم اما هيچ وقت نديدم آتيشش به اندازه ي اوني كه تو كباب پز پلين زياد شد، زياد بشه
من هنوز تو شوكم كه چه جوري داخل اون 10 سانتي متر آتيشي به اين درازي ساختن