حتما که نباید شعر بلد باشى
تنها، بودنت کافى ست،
همین که مى خندى،
نگاهم مى کنى،
و یا صداىت را
در آغوشم جا مى گذارى،
همین بوى آرام نفس هات
که دورم مى پیچد.
بوسیدن چشمات،
یا خیره شدن به راه رفتنت،
همه اینها یعنى شعر
تنها بودنت کافىست...
@peroshat · ۶۳ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۳ رأی)
حتما که نباید شعر بلد باشى
تنها، بودنت کافى ست،
همین که مى خندى،
نگاهم مى کنى،
و یا صداىت را
در آغوشم جا مى گذارى،
همین بوى آرام نفس هات
که دورم مى پیچد.
بوسیدن چشمات،
یا خیره شدن به راه رفتنت،
همه اینها یعنى شعر
تنها بودنت کافىست...
دوست داشتنت را
بغل گرفتم وُ دویدم!
کاشکی آدمها
با دور شدنشان
دوست داشتنشان را هم میبردند...
"سیدمحمد مرکبیان"
این شبها علی بر بالین فاطمه می نشیند
بغض می کند از اینکه امشب شاید شب آخر باشد
بغض می کند از کبودی ماه
علی تا صبح نمی خوابد
با هر گردش فاطمه در بستر هزار بار میمیرد
می گوید فاطمه جان، ببین می توانی بمانی ؛ بمان!
پس چه شد با علی همسفر ماندنت ؟
تسلیت میگم ایام فاطمیه رو به همه ی 4جوکیای عزیز
می خواهم با همین قلب ناقص
دوستت بدار�
زندگی کن�
و این بار مراقبم
از هر اتفاق عاشقانه ای که بیفتد
عکس بردارم...
از دورها
دورها می آیی
و فقط
یک چیز
یک چیز کوچک
در زندگی من جابجا می شود
این که دیگر بدون تو
در هیچ کجا نیستم!
اینکه دوستم داشته باشی
مثل این است که
عابری در پیاده رو
ناگهان در آغوشم بگیرد
همین قدر بعید
همین قدر ممکن...
چشمــی بــه تخــت و بخــت نــدارم!
مــرا بــس است،
یــک صنــدلــی بــرای نشستــن، کنــار تــو...
در شعرهای من
ممکن است
ماه، راه شود
و کوه، دریا
اما درد
کماکان
همان است که بود.
ابرها،
نامههای مچاله ی منند
که بغضهایم را
در آنها می نویس�
و به دست باد می سپار�
تا برایت بخواندش...
تلاش نکن که زندگی را بفهمی
زندگی را زندگی کن! …
تلاش نکن که عشق را بفهمی
عاشق شو ..!
"اوشو"
این روزها به یک چیز می اندیشم…
به تو و دستهایت
که عطرش را جا گذاشتهای
لابه لای انگشتانم.
می ترس�
این زمستان به دیدنم نیایی
برای گرم کردن ِ دستانم !
مهربانم!
امشب
به رویایم بیا،
برای بیرون کردن ِ تردید
از خانه ی ذهنم...
خنده های تو تنها چیزی ست
که خدا
با دست هایش خلق کرد!
زمین و کهکشان و کوه ها
دایناسورها و دریاها
و تمام مرد�
خود به خود پیدا شدند!
امروز به پایان می رسد
از فردا برایم چیزی نگو
من نمی گویم :
فردا روز دیگریست
فقط می گویم :
تو روز دیگری هستی
تو فردایی
همان که باید به خاطرش زنده بمان�
دلــ ــم،
یک بـ ـغـ ــل شعــ ــر می خواهد
یک مشت آغــ ــوش آبـ ـی آستانت..
بـ ــ ــاران بـ ـبـ ــارد،
لبـخنــ ـد بــزنــ ـی..
نــ ــفــــ ــس بکش�
زیــر چــتــ ـر تــــ ــو!!...
یخ آب میشود در روح من،
در اندیشههایم.
بهار،
حضور توست
بودنِ توست.
برای عــــزیـزدلم فاطمه جون�
نه از کلاغ می ترس�
نه از پاسبان
تمام کوچه های دنیا را بن بست می کن�
وقتی که دلم برایت تنگ می شود!
پیچک نگاه�
دزدانه تا پشت پنجرهی
اتاق تو بالا آمده
به کجا خیره شدهای!
باران که بگیرد
تمام پنجره پر از پیچک خواهد بود
نخستین نگاه؛
لحظه ای است که در میان خواب و بیداری زندگی جدایی می اندازد.
نخستین نگاه دوست شبیه روحی است که در حال پرواز باشد و آسمان و زمین از آن سر میزند.
نخستین نگاه شریک زندگی نشانگر سخن خدا است که فرمود : بشنو.
نخستین بوسه؛
نخستین جرعه ای است از جام فرشتگان و چشمه عشق.
واژه ای است که از دهان بیرون می آید و قلب را به عرش مبدل و عشق را به شکل شاهزاده ای درمی آورد و از اخلاص تاج میسازد .نوازش لطیفی است حاکی از انگشتان نسیم بر دهان شکوفه ها...
به انگشت هات بگو
لبهای مرا ببوسند
به انگشت هات بگو
راه بیفتند روی صورت�
توی موها�
قدم زدن در این شب گر�
حالت را خوب می کند
گل من !
گاهی نفس عمیق بکش
و نگذار تنم از حسودی بمیرد ...
خنده های تـــو
آرزوهـــای مـن انـد
بخــند
تا برآورده شوند . . .