م

محمد رضا

@پدرم · ۳۳۱ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۶۵۰ رأی)

جوک

‏"‏به نام چشماش‏"‏
فرزند دوم خانواده به مادرش میگه مامان چرا بهشت در دستان تو نیست و زیر پاهات قرار داره؟
.
.
مادر اشک تو چشماش جمع میشه میگه بهشتو زیر ‏ پام گرفتم تو نکبت رو بزرگ کنم.
بعضی از دخترها لطف کنن قدر مادراشونو بیشتر بدونن‏.‏ ‏‏^‏.‏^‏
‏(خب داد ‏ میزنه طرف دختر بوده )‏

جوک

‏"به نام چشماش‏"
‏@‏اعتراف میکنم‏@‏
چند ماه پیش نزدیکای ساعت ‏12ظهر تو صفحه مطالب خودم بودم،
خواستم خارج شم ‏،‏ چشمم افتاد به امار سایت که عکس 2نفرو کشیده بود نوشته بود ‏245‏ ‏‏_ اقا منم داشتم ذوق مرگ میشدم که آره ‏245‏ نفر همزمان هستن تو صفحه من دارن پستای منو میخونن‏_
هی میخواستم درس بخونم،‏ میزد سرم بیام تو صفحه م بینم شدن چند نفر،تا چند ماه یه ادم دیگه شده بودم،غصه هامو یادم رفته بود،4جوکو به رفیقام معرفی میکردم،بهشون میگفتم‏"اره من ‏245نفر،270نفر،اخرشبا ‏100نفر و...از صفحه ی مطالبم دیدن میکنن،‏! تا اینکه چند شب پیش این آمارو تو صفحه اصلی ‏4جوکم دیدم،،‏ موندم ترم شروع شه رفیقام اگه ازم بپرسن چطور میشه بدونی چند نفر دارن از مطالبت دیدن میکنن،چی بگم؟

پیام

"به نام چشماش"
من از وقتی گمت کردم شبو روزم زمستونه .. هوای هر جا صاف باشه ،هوای خونه بارونه ، هوای خونه بارونه .. من از وقتی گمت کردم، تموم رویاهام گم شد .. تو چی میدونی از اونی که قصه ش حرف مردم شد ، که قصه ش حرف مردم شد..........

جوک

‏"به ‏ نام چشماش‏"‏
درس است دیگر....
گاهی جوری زمین گیرت میکنه بازار هم نمیتونی بری..‏ بعدش میری سرجلسه جوری میزنشینت میکنه که اعصاب هیچکی رو نداری.ولی بازم با فکر کردن به حرفای عشقی که ازش دست کشیدی بدجور ارومت میکنه و واسه امتحان بعدی بیشتر خوابگاه ‏ نشینت میکنه.

پیام

دیگر توان نماز خواندن نداشت،خوابیده مهرش را بر پیشانی اش میگذاشت و نمازش را میخواند،حتی ‏‏نماز صبح‏‏_ سرطان دیگر توان حرف زدن برایش نزاشته بود،اما شب اخر‏(نیم ساعت مانده به لحظه سال تحویل سال89‏) بلند شد،‏ وضویش را گرفت و نماز اخرش را نیز خواند و به ارامی نفسی عمیق کشید و رفت‏_ ‏‏"پدر جان‏" چشمانم پر اشک است،جیبانم خالی،مادرم مریض و هزاران ارزوی محال که هرشب در کنج ذهنم مرور میکنم‏_دلتنگی مرا به پیشوازت اورده‏،‏ ‏‏"پدر جان روزت مبارک‏"‏

جوک

"به نام چشماش"
نهار و شام دانشگاه و خوابگاه:
نهار هاش خوبه - شام ها هم خودمون املتو نهایتا دستامونو بسوزونیم با هزار بدبختی کته و ماست_
حالا من خیر سرم واسه فرجه اومدم خونه که به تغذیه م بیشتر برسم. "بخدا" نهار و شامای خونمون: روز اول،مرغ_شامش ماکارونی..... بعدش غذا یکی از این 4تا بود،خداوکیل رد خور نداشت: 1ماکارونی 2املت 3لوبیا پلو(اه اه اه) 4رشته پلو *ناگفته نمونه یه وعده هم قرمه سبزی بود چون مهمون داشتیم* الانم دارم نون رب میخورم،ولی خدایی نون رب خیلی خوشمزست،پیشنهاد میکنم امتحان کنید

پیام

‏"به نام چشماش‏"‏
بعضیا باید بدونن ما دردامون خاصه،پستامون کمه حرفامون،آسه/خندمون کمه گریمون زیاده/چشمامون خیسه دلامون پاکه/بابا نداریم،خاطراتشو که داریم/پولو نداریم،غیرت کارو که داریم/لاینو وایبرو اینا نداریم،4جوکو که داریم/درسته درسا سخته،اما واسه یه دانشجوی خسته/دوریم از خونه اما همیشه که اینجوری نمی مونه/الان اشک تو چشه اما....هی بچه های عزیز ‏4جوکی حالم گرفته بدجور.

پیام

دیشبی از ساعت ‏4تا 5نصفه شب خط به خط پستای یه خانمی به اسم مهتا74‏ رو خوندم تو خوابگاه‏_اونم تو حرفاش از مرتضی و شادمهر عزیز نوشته بود،اولین باره اینجور احساساتی از یه خانم می بینم‏(واقعا خوشم اومد‏)‏‏_ بچه ها بخدا خیلی وضعم خرابه،بازم بیخیال همه چی شدم‏_از ‏16ام هم امتحانای ترم شروع میشه‏_باور کنید این شده کارم:‏ ‏‏"تا نصفه شب تو ‏4جوک،فرداش تا ساعت ‏11‏ خواب‏"‏