چقدر عاقلند....انهایی که درعشق احمق اند
@...*arezoo*... · ۶۸ امتیاز
★★★★★ ۵ از ۵ (۱ رأی)
چقدر عاقلند....انهایی که درعشق احمق اند
هی باران !
دلت را خوش نکُن به ذوق مردم از باریدنت
این جماعت زمانی تورا میخواهند که برایشان صرف داشته باشی
وقتی دلشان تورا میخواهد که هوا گرم باشد
زمین خُشک باشد
همین که خیسشان کنی لباسشان کثیف می شود
همین که ناخواسته ضرر برسانی ، همین که برنامه هایشان را لغو کنی
تو را به فحش خواهند کشید
اما نگران نباش! ، تو تنها نیستی!
رفتارشان با من شبیه توست...!!
خدایا
این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند
فکری کن
اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت
دعوامون شده بود.
اذیتش کرده بودم و آخرشم گفته بودم: در حق من مادری نکردی!
شب، توی تاریکی، گهواره بچه رو تکون می داد و آروم می خوند:
لالایی ت می کنم، خوابت نمی یاد
بزرگت می کنم، یادت نمی یاد...
خوش بحالت اسمان بغضت که می شکندهمه خوشحال میشوند بغض من که میشکندهمه میگویند:چته باز؟!!!
نمیگفت بیا...
نمیگفت بمان...
حتی نمیگفت بروراحتم بگذار...
می آمد...
حرف های عاشقانه می شنید...
لبخندمیزدومیرفت...
کارهرشب اوبود...!
آهای سهراب!!
قایق دیگر جوابگو نیست...
کشتی باید ساخت...
اینجا مثل من تنها زیاد است...
مرادربیستون برخاک بسپارید که تاشبها
غم بی همزبانی رابرای کوهکن گوی�
بگویم عاشقم.بی همدمم.دیوانه ام.مست�
نمیدانم کدامین حال ودرد خویشتن گویم
چگونه فراموشت کنم تورا!که سالهادرخیالم سایه ات رامی دیدم.
وطبش قلبت راحس میکردم.وبه جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعامیکردم.که خدایاپس کی اوراخواهم یافت."چگونه فراموشت کنم!"
زندگی زیباست وازآن زیباترعشق ورزیدن وازاین برتردوست داشتن است
قاصدک غم دار�
غم اوارگی ودربدری
غم تنهایی وخونین جگری
قاصدک وای به من..همه ازخویش مرامی رانند
همه دیوانه ودیوانه ترم میخوانند.
باتومن همه رنگهای این سرزمین رااشنا میبین�
باتوآهوان این صحراکودکان همبازی منند
باتوکوهها هامیان وفادارخاندان منند
"باتومن بابهارمی رویم"
جوانی داستانی بود...
پریشان داستان بی سرانجامی...
غم اگین غصه تلخی که ازیادش هراسان�
به غفلت رفت ازدست�
وزین غفلت پشیمانم
مادرمراببخش
درچهره تومهرو وفاموج میزند
ای شهره دروفا وصفامیپرستمت
مادرمن ازکشاکش این عمر رنج زای
بیماروخسته به پناه توامدم
دورازتوهرچه هست سیاهی است نورنیست
من درپناه روی چوماه تو امدم
مادرمراببخش..
فرزندخشمگین خطاکارخویش را..
مادرحلال کن که سراپاندامت است.
باچشم اشکبار ز پیشم چومی روی..
سراپای من غرق ملامت است.
هرلحظه دربرابرمن اشک ریختی..
ازچشم پرملال توخواندم شکایتی
بیچاره من که باهمه اشکهای توهرگزنداشت
راه گناهم نهایتی
مادر...
بعدازخدا...خدای دل وجان من تویی..
من بنده ای که بارگنه میکشم به دوش..
توآن فرشته ای که ز مهرت سرشته اند..
چشم ازگناهکاری فرزندخودبپوش
کسی دیگرنمی کوبددراین خانه ی متروک ویران را
کسی دیگرنمی پرسدچراتنهای تنهای�
ومن چون شمع میسوزم ودیگرهیچ چیزازمن نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم
پاییزرسید...
فراموش نکن که..
برگ های پاییزی سرشاراز شعور
درختان اند
وخاطرات سه فصل رابردوش میکشند...
آرام قدم بگذاربرچهره ی تکیده ی آنها
این برگ ها حرمت دارند...
درد"پاییز"درد..دانستن..است......
تلخ است..
همه فکرکنندسرت شلوغ است..
وتنها خودت بدانی چقدر..
تنهایی...!!!
مال وجانی که نشد مصرف راه معبود
چه ثمرباشدازاین جان وازآن مال چه سود
جود کن زانکه کسی تخم نکشته ندرود
شرف مرد به جوداست وکرامت بسجود
هرکه این هردوندارد عدمش به زوجود