ف

فاطیما

@Fatima_b1990 · ۵۲ امتیاز

★★☆☆☆ ۱ از ۵ (۵ رأی)

ه
هر چی عشقته!!! ۱۲ سال پیش
جوک

موقعی که من 8ساله بودم داداشم 5سالش بود.
اون موقع تو روستای ما تلفن نبود و ی مخابرات مرکزی داشت.
آبجیم هم تو ی شهر دیگه دانشجو بود.
ی بار منو داداشم و مامانم رفتیم مخابرات به خوابگاه آبجیم بزنگیم باهاش صحبت کنیم چند دقیقه ای منتظر موندیم که مسئول مخابراته گفت هرچی میزنگم اشغاله صبر کنین چند دقیقه دیگه.
که یهو داداشم ی لامپ خوجمل زرد رو سرش روشن شد و گفت:
خب مامان برو جاروبرقی رو بیار آشغالاش رو بردارین...
یعنی اون موقع کل مخابرات منفجر شد انگار بمب اتم ترکیده...
آخه عایا داداش متفکره من دارم؟؟؟؟!!!!

ه
هر چی عشقته!!! ۱۲ سال پیش
جوک

دو هفته پیش رفتم گل فروشی واسه همسرم هویجوری الکی گل نرگس بخرم. رفتم داخل اول چندتا سوال راجع به اسم گلها و اینا پرسیدم. فروشنده هم با روی خوش از سوالام استقبال کرد.
بعد از اینکه گل رو خریدم از فروشنده پرسیدم:
ببخشید ی سبد گل که توش لیلیون و رز و... داشته باشه چقد میشه؟
پرسید مناسبتش چیه: گفتم واسه تولد همسرم میخوام ^ـــــ^ البته ی ماه دیگه ست...
گفت حدوداً 70 میشه. گفتم مچکرم و رفتم...
حالا واسه ولنتاین رفتم همون گل فروشی واسه همسرم 2تا شاخه گل بخرم، حالا مکالمه من و فروشنده:
من: سلام آقا...
فروشنده: سلاااااام خانم ^ــــــ^ اومدین واسه تولد همسرتون گل بخرین؟؟!!!!
من: نه، تولدش عقب افتاده اومدم واسه ولنتاین گل بخرم *ــــ*
از سوتی که دادم گلهای غنچه گل فروشی وا شدن و گلهای وا شدش پرپر...
قیافه گل فروش در اون لحظه: *ـــــ*
من: ______________________Error

ه
هر چی عشقته!!! ۱۲ سال پیش
جوک

دیشب با همسرم شرط گذاشتیم خصوصیات خوب و بد همو بگیم و ببینیم از هم چقدر شناخت داریم و هر اشتباه 1 امتیاز مفنی داره، شرطشم 10 امتیازیه و هرکی شرط و ببازه باید تا یه هفته شام نخوره:
همسرم خطاب به من:
مغروری --» 1-
حرف گوش نمیدی –» 1-
زود عصبانی میشی --» 1-
معذرتخواهی بلد نیستی --» 1-
زود تصمیم میگیری --» 1-
حالا دید همش منفی میگیره میگه:
مهربونی --» آورین
خیلی دوسم داری --» آورین
و...
امتیاز کل: 5
حالا من خطاب به همسرم:
دوسم دالی --» آورین
بداخلاقی --» آورین
زود عصبی میشی --» آورین
همیشه واسه اشتباهات من توجیه میاری اما من قبول نمیکنم --» آورین
به حرفام توجه نمیکنی الان چی دارم میگم --» آورین
هیچی دیگه من 10 امتیازی شدم برنده شدم قرار شد تا ی هفته بهش شام ندم. اما بیچاره از ترس اینکه سوء هاضمه بگیره کل هفته رو خودشو خونه باباش مهمون کرده...

ه
هر چی عشقته!!! ۱۲ سال پیش
جوک

عاقا اون پیرمرده هم محلی مون گفتم آلزایمر داره حالا داستان خواهرش:
عاغا اینا خونوادگی آلزایمر دارن.
یه بار خواهر همون پیرمرده رفته بوده واسه دخترش لباس بخره.
دخترش تو اتاق پرو بوده بعد خانمه میخواسته ببینه لباس تو تن دخترش چطوره رفته دیده ی خانم دیگه با ی دختر دیگه هم اون تو هستن.
گفته ا وا خانم شما هم اومدین واسه بچه تون لباس بخری ^ــــ^
مدیونید اگه فکر کنید تو اتاق پرو آیینه بوده و این خانمه خودش و دخترش رو فکر کرده یه مشتری دیگه ان...
^ــــــ^

ه
هر چی عشقته!!! ۱۲ سال پیش
جوک

توجه توجه!!!
صدا و سیما اعلام کرد طی یک عملیات انتحاری (نه تو رو خدا چه ربطی داره آخه)، بیشترین تعداد بینندگان سریال "آوای باران" را اعضای 4جوک دارن.
طی انتقادات و پیشنهادات که در این سایت آمده، این خبر دقیق و غیر قابل انکار می باشد.

ه
هر چی عشقته!!! ۱۲ سال پیش
پیام

نتیجه وقت نشناس بودن !
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت:
۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بودم که برای اعتراف مراجعه کردم...

ه
هر چی عشقته!!! ۱۲ سال پیش
جوک

داداشم سوم دبیرستان امتحان هندسه رو شده بود 0.75 که وقتی کارنامشو داداش بزرگم دید گفت:
اسمتو هم درست ننوشتی، اگه اسمتو درست مینوشتی حداقل 2 میشدی.
هیچی دیگه کل خونه مث بمب ترکید همه رفتن رو هوا.
جالبش اینه که الان دانشجو ترم 3 هست که معدلش از 18 کمتر نشده!!

ف
فاطیما ۱۲ سال پیش
جوک

من از بچگیم تا الان که 23 سالمه بارها خواستم بمیرم اما نشده. یعنی تا پای گور رفتم اما تو خود گور نرفتم.
مامانم میگه دنیا اومده بودی نفست بالا نمیومد اینقد پرستارا پشتت رو زدن تا گریه افتادی.
2سالم بوده لبم میخوره به لبه ی سرامیک آشپزخونه لب بالام میشکافه.
بعدشم 3سالم بوده ی مروارید تو گلوم گیر میکنه بیرون نمیومده.
3.5 سالگی میفتم رو چرخ خیاطی پام شکاف میخوره.
4 سالم بوده وایتکس میخورم که اونم بخیر میگذره.
5 سالم بوده از ارتفاع 4 متری میفتم جون سالم به در میبرم.
چند سال بعدش تو مشهد دست مامانم رو ول میکنم تو خیابون ی ماشین میخواسته بهم بزنه.
راهنمایی بودم تیغ میمونه زیر شست پام تا مرز قطع شدن میره.
دبیرستان بودم تصادف میکنم عزرائیل از بردن من پشیمون میشه.
و حالا هم که 4جوک ارسالی هامو تأیید نمیکنه و باقیش بماند.
خلاصه ی همچین آدم بدبختیم من...

ف
فاطیما ۱۲ سال پیش
جوک

وقتی 5، 6 سالم بود داداشم اینا داشتن فوتبال تیم ملی رو میدیدن که یهو صدای جیغ و سوت هورا بلند شد. منم تو حیاط خونمون بودم که بدو بدو اومدم ببینم چی شده.
از داداشم پرسیدم چند چند شدن؟
گفت 3-3 مساوی شدن.
منم اونقد که هول بودم گفتم کدوم 3 کدوم 3؟؟؟؟؟
اعتراف میکنم ازون موقع از هرچی فوتباله بدم اومد.
تازشم داداشم از کل سوتی های بچگیم تا الان که 23سالمه ی **کتاب 2جلدی سوتی های فاطیما** درست کرده.
خوشم میاد زود سوتی ها رو میگیره.
تا الانم نتونستم حتی ازش ی سوتی بگیرم که باهاش ی مصراع کوچولو درست کنم...

ف
فاطیما ۱۲ سال پیش
پیام

حکایت شیری که عاشق آهو شد، شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.
شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ی حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…
پس چشم از آهو بر نداشت تا یك بار كه از دور او را می نگریست، شیری را دید كه به آهو حمله كرد.
فوری از جا پرید و جلو آمد. دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد. و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…

ف
فاطیما ۱۲ سال پیش
جوک

داداش کوچیکم که الان 20سالشه چند سال پیش که دوره طفولیتش بود چای رو میریخت تو نعلبکی میخورد. ی بار گفت دیگه میخوام باکلاس باشم چای رو با لیوان بخورم.
کلی ژست گرفت و افه اومد لیوان چای رو ورداشت، قند رو زد تو چای خیسش کرد گذاشت تو دهنش خورد.
یعنی اون موقع من دیوار خونمون رو گاز میزدم و داداشم تو افق محو شده بود.
فک و فامیله ما داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ف
فاطیما ۱۲ سال پیش
جوک

11سال پیش با خونواده (بابا، مامان، 2تا داداشم) داشتیم میرفتیم مسافرت. اون موقع داداش کوچیکم 9سالش بود. (الان 20سالشه) تو جاده تابلو قاشق چنگال (رستوران) رو بهش نشون دادم گفتم اگه گفتی یعنی چی؟
کلی ژست گرفت گفت: یعنی تو جاده قاشق چنگال نریزین ماشینها پنچر میشن!!!
یعنی اون موقع من صندلی های ماشینو گاز میزدم داداش بزرگم هم کف ماشینو، خودشم تو افق سرگردون بود چرا ما داریم ماشینو گاز میزنیم.:))))
فک و فامیله ما داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ف
فاطیما ۱۲ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم تا 10سال پیش بخاری نفتی داشتیم که چدنی بود. آقا من گوگرد کبریت رو بین دوتا انگشتام پودر میکردم میریختم رو درب بخاری دونه دونه میترکید کلی خر کیف میشدم.
تازه شم بخاری برقی هم داشتیم نون رو میگرفتم روی میله هاش میکشیدم سبوسش میریخت روش میسوخت اون موقع هم کلی خر کیف میشدم.
***بزن لایک رو به افتخار ما بچه شهرستانی ها***