ع

علی عبداللهیان

@1354 · ۸۷ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۴ رأی)

عبداللهیان ۱۰ سال پیش
پیام

صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایم و دلم لبریز است از دیدن خورشید جانم تا جان ببخشد و ذوب کند یخهای کسالت و اندوه را تو با چشمانت زندگی و شادی را برایم به ارمغان می اوری ساده می ایی و پر شکوه و چه میدانی از غوغا و بلوایی که بپا میکنی دردرونم . چشانم سخت تورا میجویند ای جاری زلال . ای تابیده بر دلت مهر. و من باز هم از دستانت شکوفه مهربانی میچینم امروز .

عبداللهیان ۱۰ سال پیش
پیام

کاش مفسری بود کاش تفسیر میکرد تب چشمانم را برایت کاش یکی از هزار حرف نگفته چشمانم را میدادم برایت ترجمه میکردنند کاش میفهمیدم جنس کلام و زبان تو چیست که اینقدر در فهم احساسم مشکل داری من ساده میگویمت ولی باعشق بی توام شوق زندگانی نیست