س

سعید

@saeed57 · ۲۶۱ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۶۴ رأی)

ب
بشنو ۶ سال پیش
جوک

یه روز یه ترکه میره سبزی فروشی تا کاهو بخره
عوض اینکه کاهوهای خوب را سوا کند، همه کاهو های نامرغوب را سوا میکنه و میخره
ازش می پرسند چرا اینکار را کردی میگه: صاحب سبزی فروشی پیرمرد فقیری هست
مردم همه ی کاهوهای خوب را میبرند و این کاهوها روی دست او میمانند و من بخاطر اینکه کمکی به او بکنم اینها را میخرم، اینها را هم میشود خورد این ترکه کسی نبود جز عارف بزرگ آقا سید علی قاضی تبریزی(ره)
#انسانشان_آرزوست

ب
بشنو ۶ سال پیش
پیام

وقتی میگن ابا عبدالله توی صحرای کرب وبلا تنها شد خیلیا دلشون میسوزه و گریه میکنن...
ولی...
هیچ کس برای تنهایی و غربت چند هزار ساله #امام_زمان نه دلش میسوزه و نه گریه میکنه...
چون که:
گریه برای #امام_حسین خرجی نداره
ولی...
گریه برای مظلومیت امام زمان خرج داره...
چون باید از خودمون بپرسیم اصلا چرا امام مون تنهاست؟!
مگه ما شیعیان نیستیم که امام مون این طور آواره وغریبه؟!
آیا واقعا هنوز وقتش نرسیده که یک نفعی از طرف ما به امام زمانمون برسه؟

ب
بشنو ۶ سال پیش
پیام

وقتی این پیام رو مینویسم کم کم داریم نزدیک میشیم به لحظات اذان ظهر یعنی اون وقتی که امام حسین ع و یارانش وسط جنگ نماز ظهر و عصر رو اقامه کردند...
.
.
.
کاش دستاورد این محرم برامون همین باشه که از این به بعد نمازهامونو بخونیم، اول وقت هم بخونیم، مهمتر اینکه به یاد حسین بخونیم.
.
.
اسلام علیک یا اباعبدالله الحسین

ب
بشنو ۶ سال پیش
پیام

خیلی زیباست :
* خاطره ای از زندگی شخصی دکتر الهی قمشه ای*
هفت یا هشت ساله بودم، به سفارش مادرم برای خرید میوه و سبزی به مغازه محل رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنن!
پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش... میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35 زار. دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری و یه نوشابه زرد کانادا از بقالی جنب میوه فروشی خریدم و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم.
خونه که برگشتم مادر گفت مابقی پولو چکار کردی؟ راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود... مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد منم متوجه اعتراض او نشدم. داشتم از کاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور می‌کردم اما اضطراب نهفته ای آزارم می‌ داد.
پس فردا به اتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید آقای صبوری میوه و سبزی گران شده؟ گفت نه همشیره.
گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟ آقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک و نوشابه توسط من جلو چشمش مرور میشد با لبخندی زیبا روبه من کرد وگفت : آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه.
دنیا رو سرم چرخ می‌خورد اگه حاجی لب باز میکرد و واقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج آقاصبوری!
مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم. حاجی روبه من کرد و گفت: این دفعه مهمان من!
ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه؟! بخدا هنوزم بعد ۴۴ سال لبخندش و پندش یادم هست!
بارها باخودم می گم این آدما کجان و چرا نیستن؟
چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه تحصیلات عالیه امروزی داشتن ونه ادعای خواندن كتاب های روان‌شناسی و نه مال زیادی داشتن که ببخشند؟
ولی تهمت رو به جان خریدن تا دلی پریشون نشه وآبرویی نریزه...!

ب
بشنو ۶ سال پیش
پیام

بعضیام هستن فک کنم تازه اومدن فورجوک، توی جوک‌هاشون فحش که میخوان بنویست‌یه * میذارن بین کلمات، احتمالا میترسن تایید نشه.
دادا نگران نباش اینجا جوک هاش نصفش از گوزیدنه، نصفش ریدن
شما هم همین روند رو ادامه بده.
.
.
آقای مدیر به نظرم سطح ادبی سایت رو ببری بالاتر بد نیست.

ب
بشنو ۷ سال پیش
جوک

تا لنگ ظهر خوابه
درس نمیخونه
کار و بار هم که نداره
بعد میگه ای کاش ایران به دنیا نمیومد�
.
.
بایست بهش گفت عزیزم تو هرجا بری آسمون آبیه ، تو آدم شو مشکلات حل میشه
ایران اگه مجموعه ای از امثال تو باشه قطعا جای زندگی نیس، خودتو درست کن بقیه چیزا حل میشه

ب
بشنو ۷ سال پیش
جوک

نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز را خیلی سریع شروع میکرد,
و...
بچه ها مجبور بودند, با سر و صورتی خیس, در حالی که بغل دستی هایشان را خیس میکردند، خود را به نماز برسانند,
یا...
اشکال از بچه ها بود که وضو را می گذاشتند دم آخر و تند تند یا الله می گفتند و به آقا اقتدا می کردند و مکبّر مجبور بود پشت سر هم یا الله بگوید و اِنَّ الله معَ الصّابرین...
بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ای بلد بود میخواند تا کسی از جماعت محروم نماند.
مکبّر هم کوتاهی نکرده، چشم هایش را دوخته بود به ته سالن تا اگر کسی وارد شد به جای او یا الله بگوید و رکوع را کش بدهد .
وقتی برای لحظاتی کسی وارد نشد، ظاهراً بنا به عادت شغلی اش بلند گفت:
یاالله نبود ... ؟ حاج آقا بری�
نمی دانم چند نفر توی نماز زدند زیر خنده
ولی بیچاره حاج آقا را دیدم که شانه هایش حسابی افتاده بودند به تکان خوردن...

ب
بشنو ۷ سال پیش
پیام

در جواب sadegh
واقعا عجیبه که برات سواله چطور شخص توی عالم خواب متوجه میشه که در محضر یکی از امام ها ست، از کجا میفهمه؟
مگه شما عالم خواب رو با زندگی عادی یکی میگیری؟
خودت تا حالا بارها توی خواب بدون اینکه کسی بهت چیزی بگه متوجه شدی که مثلا توی فلان شهر هستی و کنارت فلان آدم هست، در حالیکه هیچ نشانه ای نیست مگر همان الهامی که در عالم رویا بهت شده. پس اونها هم از روی همون الهام های عالم رویا به این نکته پی میبرن
ضمنا یه نکته:
یکی اینکه خواب ها چند نوع اند بعضیاشون تخیله بعضیاشون صادق اند پس نیاز به تحقیق هست در این موضوع بنابراین نباید هرکی ادعا کرد که امامی رو در خواب دیده ام به راحتی ادعاشو قبول یا رد کرد

ب
بشنو ۷ سال پیش
پیام

پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین! بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه! مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه. دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود! پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی با یک چشم! و بجای چشم دوم، دایره‌ای توپر و سیاه گذاشته بود! معلم هم دور اون، دایره‌ای قرمز کشیده بود و نوشته بود: «پسرم دقت کن!»
فردای اون روز مادر سری به مدرسه زد. از مدیر پرسید: «می‌تونم معلم نقاشی پسرم رو ببینم؟»
مدیر هم با لبخند گفت: «بله،لطفا منتظر باشید.»
معلم جوان نقاشی وقتی وارد دفتر شد خشکش زد! مادر یک چشم بیشتر نداشت! معلم با صدائی لرزان گفت: «ببخشید، من نمی‌دونستم...، شرمنده‌ام.»
مادر دستش رو به گرمی فشار داد و لبخندی زد و رفت. اون روز وقتی پسر کوچولو از مدرسه اومد با شادی دفترش رو به مادر نشون داد و گفت: «معلم مون امروز نمره‌ام رو کرد بیست!» زیرش هم نوشته: «گلم، اشتباهی یه دندونه کم گذاشته بودم!»
بیا اینقدر ساده به دیگران نمره‌های پائین و منفی ندیم. بیا اینقدر راحت دلی رو با قضاوت غلط‌مون نشکنیم

ب
بشنو ۷ سال پیش
پیام

داستان زیبا
*نان و حلوا*
در یکی از شهرها زنی بود بسیار حسود. او همسایه ایی داشت به نام "خواجه سلمان" که مردی ثروتمند و محترم بود. زن به خواجه رشک می برد و می کوشید از دارایی های آن مرد شریف کم کند و نیک نامی او را از میان ببرد. ولی کاری از پیش نمی برد و خواجه به حال خود باقی بود.
سرانجام کمر به کشتن او بست. او حلوایی پخت و در آن زهری ریخت. موقع صبح وقتی خواجه خواست از خانه خارج شود زن حلوا را در نانی گذاشت و به خواجه داد و گفت "خیراتی" است
خواجه چون عجله داشت آن را نخورده به راه افتاد و از شهر خارج شد و در راه به دو جوان بر خورد که خسته و گرسنه بودند او نان و حلوا را به آن ها داد.
آن دو حلوا را با خوشنودی از خواجه گرفتند و به محض خوردن مردند.
خبر به حاکم شهر رسید. دستور داد خواجه را دستگیر کردند هنگامی که از وی بازجویی شد خواجه داستان را بازگو کرد زن را حاضر کردند چون چشم زن به آن جنازه ها افتاد شیون سر داد و فریاد و فغان به راه انداخت. معلوم شد که آن دو یکی فرزند و دیگری برادر آن زن بود است
خود آن زن نیز از شدت تأثر و ناراحتی پس از دو روز مرد...
#امیر_المؤمنین_علی _ع در روایتی زیبا می فرماید:
"کسی که چاه بکند تا برادر دینی او در آن بیفتد اول از همه خودش در آن می افتد"