طبال! بزن، بزن که نابود شد�
بر ” تار ” غروب زندگی، ” پود ” شد�
عمرم همه رفت، خفته در کوره ی مرگ
آتش زده ، استخوان بی دود شدم . . .
@شیدا71 · ۲ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
طبال! بزن، بزن که نابود شد�
بر ” تار ” غروب زندگی، ” پود ” شد�
عمرم همه رفت، خفته در کوره ی مرگ
آتش زده ، استخوان بی دود شدم . . .
میان ماندن و نماندن
فاصله تنها یک حرف ساده بود
از قول من
به باران بی امان بگو :
دل اگر دل باشد ،
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد
صادقانه دل سپردم .... سرنوشتم شوم شد
قلب من با رفتنت از عشق هم ؛ محروم شد
دل که درزندان چشمانت دقایق می شمرد
عاقبت حکمش رسید از دوریت محکوم شد
من تظاهر می کنم خوبم ولی دردی عجیب
جا گرفت درسینه ام یکباره دل مسموم شد
فارغ از خود بودنم ..در گیرودارزندگی
قلب من بازیچه ی .. دستت مثال موم شد
ظلم چشمانت نصیبم شد دراین بازی ِ تلخ
سهم من تنها نشستن با دلی مظلوم شد
عشق با تلخی خود درقلب من جا ماندَست
رفتی و دل را شکستن عادتی مرسوم شد
دوست دارم درشبی با خلوتت خلوت کنم
با همه د لسردی ات میل تورا رغبت کن�
دستهایت را بگیرم چشم در چشمم شوی
با تمام اشتیاق از حرف دل صحبت کن�
دوست دارم شانه برموهای پرپشتم زنی
تا شبت را با حضورم غرق در لذت کنم
کنج آغوشت خودم را جا کنم دیوانه وار
زیرکانه از تماس بوسه ات غفلت کنم
دوست دارم مرهم حس پریشانم شوی
تا که برآرامش دل بستنت عادت کنم
با همه دلبستگی هایم بگویم حاضر�
خانه ی مهر دلم را با دلت قسمت کنم
دوست دارم با نوازشهایت عاشق ترشو�
تا ببینی بی تو می میرم اگرهمت کن�
گفتم از زشتی گفتارِ بدم ، گفت : “بیا”
از سیه کاری رفتار بدم ، گفت : “بیا”
گفتم از غفلت دل ، از هوسم ، از نفس�
صاحب آن همه کردارِ بدم ، گفت : “بیا”
گفتم از سرکشیم ، سینه سپر ، داد زد�
نیستم خسته دل از کار بدم ، گفت : “بیا”
گفتم از دوست گریزانم و در خود غرق�
دائما در پی پندار بدم ، گفت : “بیا”
گفتم از گوهر ذکر تو ندارم بهره
غوطه ور مانده در افکار بدم ، گفت : “بیا”
گفتم ای چشمه ی خوبی ، سحری چشم گشا
نگر اعمال شرر بار بدم ، گفت : “بیا”
گفتم ای صاحب این سفره که خوبان جمعند
گفته بودی که خریدار بِدم ، گفت : “بیا”
گفتم آینه شیطان شده بودم عمری
خسته از دست همین یار بدم ، گفت : “بیا”
گفتم خدا ز دست دل من رنجیده
من همان عبد گنهکار بدم ، گفت : “بیا”