متاسفانه آخر تابستون از آنچه در تقویم بنظر میرسد به ما نزدیک تر است !
گفتم در جریان باشین
غروب 31 شهریور رو از الان تصور کنین
^_^
@لیندا بانو · ۴۵ امتیاز
★★★★★ ۵ از ۵ (۱ رأی)
متاسفانه آخر تابستون از آنچه در تقویم بنظر میرسد به ما نزدیک تر است !
گفتم در جریان باشین
غروب 31 شهریور رو از الان تصور کنین
^_^
هفتاכیـا :)
یـہ لقمــہ نـون :)
یـہ ڪاســہ ماسـتـ :)
رفاقـت بـے ڪـمـ و ڪاسـتـ :)
یـہ عشـق پـاڪ :|
یـہ פــرف راستـ :)
هر چے محـبت و وفاستـ :)
تو ذات ما هـفتـاכے هـاستـ :)
مرتضی پاشایی رفت,
اما صدایش ماندگار ماند, یکی هست, همیشه یکی خواهد ماند,
صدایش بغض میآورد برای دردهای عاشقیمان,
اما حالا صدایش بغض میآورد برای رفتنش,
قلب همه ی ما روی تکراره, تکراره تمام عاشقانه هایش!
دوستداران مرتضی تسلیت!
آقا ما یه بار سرکلاس فیزیک بودیم(کلاس کنکور) این استاد ما (آقاست)
یه مزاحم تلفنی داشت که از تلفن عمومی بهش زنگ میزد این استاد ماهم گفت یکی از شما
دخترا بیاد جواب این مزاحم منو بده تا دست از سرم برداره آخه مزاحمه دختر بود!!
این دوست شیرین عقل ماهم تماس رو جواب داد آخرش برگشت گفت اگه یه بار دیگه مزاحم
بشی شمارتو پخش میکنم!! مارو میگی کل کلاس همراه استاد وسط کلاس هلیکوپتری میزدی�
دوستم#_#
مزاحم:-|
بچه ها و استاد o_O
تلفن عمومی=-O
پسره تو قطار به نامزدش میگه: وقتی رفتیم توی تونل گفتم نون بده
تو بوس بده! بعد تونل پسره میگه چندتا نون دادی؟ دختره میگه 4 تا!
پسره میگه منکه یکی گرفتم!
حیف نون از اون پشت میگه دیدم نونوایی خلوته منم 3تا گرفتم^_^
دختره O_O
پسره O_o
حیف نون D:
یکی از فانتزیام اینه که یه قوطی نارنجی رنگ بخرم و توش اسمارتیز بریزم تو جمع غریبه ها ادای آدمای مریض رو در آرم یکی ازم پرسید چی شده؟! بگم چیززی نیست همون سر دردای همیشگی!! بعد چندتا دونش رو بخورم بگم آآآآآه......!!!
نمیدونین که آخر کلاسه ^_^
يه پسرعمه دارم اسمش كيانه يازده سالشه . يه وب زده بود اسمِ خودشو گذاشته بود " ملينا " . سنشو گفته بود ١٧ . يكي درميونم عكس خواهرشو گذاشته بود. زير هر عكسم نوشته بود : ملينا و دوستاش تو تيراژه … ملينا و دوستاش تو خونه... ملينا و عكس يهويي … .
پسر بچه يازده ساله...
رسم رفاقـــــــــــت اینه که
با رفیـــــق پیرشــــــــــــى
نه اینکه وســـــــــــط راه از رفیـــــق سیرشـــــــــــــى....
یه استاد داشتیم لامصب خیلی کم نمره میداد ...
اخرترم رفتیم نمره هامونو دیدیم ... دیدیم هممونو انداخته ... گفتیم چی کار کنیم حالشو بگیریم ؟
چند روز بعد با چند تا ازدوستام یه سطل آب برداشتیم رفتیم دمه خونش کمین کردیم و منتظر شدیم بیاد بیرون ... خلاصه استاد اومد بیرون رفتیم پشت سرش صداش کردیم : استاد ؟
تا برگشت سطل آبو خالی کردیم رو سرش گفتیم : اســـــــــــیـــده !!!!
و در رفتیم بیچاره استاده تا 10دقیقه کف کوچه پهن شده بود و داد و فریاد میکرد
قیافه ما(^_^)
قیافه استاد >:-(
این از اعترافات یکی از آشناهاست:
اعتراف می کنم کوچیک که بودم تو سالن خونمون وقتی کسی نبود عینهو دیوونه ها شروع می کردم به رقصیدن... بعد یهویی یادم میو مد که خدا داره نگاه می کنه! خجالت می کشیدم می رفتم یه گوشه می نشستم!