تکنیک گریمور های ایران برای پیری :عینک :|
ستایش
دنیا
و اکنون کیمیا
@maryam@ · ۵۷ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۴ رأی)
تکنیک گریمور های ایران برای پیری :عینک :|
ستایش
دنیا
و اکنون کیمیا
چه قدر خسته ام از «چرا»؟
از «چگونه»!
خسته ام از سؤال های سخت
پاسخ های پيچيده
از کلمات سنگين
فکرهای عميق
پيچ های تند
نشانه های با معنا، بی معنا...
دلم تنگ می شود گاهی،
برای يک «دوستت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه ی داغ»
سه «روز» تعطيلی در زمستان
چهار «خنده ی» بلند
و پنج «انگشت» دوست داشتنی!
میگن به تلفن گویای وزارت خارجه یک دکمه اضافه شده:
لطفا برای قطع روابط دیپلماتیک، عدد 9 را فشار دهید!
مورد داشتی�
خانمه از دعوای خودش و شوهرش پست گذاشته تو فیسبوک!
تعداد لایک هاش رفته بالا،
برای این که تعداد لایک ها رو حفظ کنه دعوا رو تا طلاق ادامه داده :|
ﺗﺎ ﻣﺤﺮﻡ
ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ
ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﮑﻨﺪ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻤﺎﻧﻢ ؟
ﻧﮑﻨﺪ ﺑﻐﺾ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻏﻢ
ﻧﻪ ﺑﺒﺎﺭﺩ
ﻧﻪ ﺑﮑﺎﻫﺪ
ﺍﺑﺪ ﺍﻟﺪﻫﺮ ﺑﻤﺎﻧﺪ ؟
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﺷﮏ ﻧﺮﯾﺰﻡ؟
ﻧﮑﻨﺪ ﮐﺮﺏ ﻭ ﺑﻼ ﺭﺍ ﻧﺪﻫﯽ
ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺭﺑﺎﺏ ؟
نکند باز بمانم؟
ﻧﮑﻨﺪ ﺑﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺣﺮﻡ
ﺍﻫﻞ ﺣﺮﻡ
ﻣﯿﺮ ﻭ ﻋﻠﻤﺪﺍﺭ ﻧﯿﺎﻣﺪ؟
ﻧﮑﻨﺪ
ﭘﺎﯼ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺣﺮﻣﺖ ﺑﺎﺯ ﺑﻤﺎن�
ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﺣﺴﺮﺕ ﻭ ﺁﻫﺶ ؟
ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ
ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﮑﻨﺪ ﺩﯾﺮ ﺷﻮﺩ ﺟﺎﯼ ﺑﻤﺎﻧﻢ
تسلیت به مناسیت ماه محر�
هر چند زمرگ حاجیان خون جگری�
آشفته دل و مضطرب و دیده تری�
اما نکند در این هیاهوی منا
از یاد غدیر و "یا علی" درگذرید.عید اکبر شیعیان بر شما و خانواده محترمتان مبارک.
اعتراف میکنم من الان تو آمریکا هستم!
جوونای آمریکایی ریختن تو خیابون سر از پا نمیشناسن میگن اگه تحریما شکسته بشه
گوشی GLX و پراید تو آمریکا نمایندگی میزنه...!
از خوشحالی سر ازپا نمیشناسند...!!
اصلا یه وضعی
به مردی دل ببند که از علاقه اش به خودت مطمئنی...
قانون ِ رابطه ها این است:
مرد باید عاشق تر باشد...
مرد است که باید برای داشتنت تلاش کند...
مرد است که باید پر باشد از نیاز ِ به تو...
مرد است که باید بجنگد!!
تو چرا نشسته ای کنج اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای
و اشک میریزی و روزهایت را آتش میزنی!
چند سالت است مگر؟!؟
اینکه مینویسی خسته شده ای...
اینکه مینویسی دیگر کشش نداری...
این فاجعه است!!! فاجعه!
این روزهایت، بهترین روزهایت هستند...
حالاست که باید بخندی...
حالاست که
....داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد...
ما یکی از نخستین خانوادههایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن
موقع من 9-8 ساله بودم. یادم میآید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشیاش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدّم به تلفن نمیرسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت میکرد با شیفتگی به حرفهایش گوش میکردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفتانگیزی زندگی میکند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همهکس میداند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایهمان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی میکردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم میمکیدم و دور خانه راه میرفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم میآمد گفتم «انگشتم درد میکند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد میکند»«آیا میتوانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»«بله، میتوانم»«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه میکردم ...مثلاً موقع امتحانات در درسهای جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد. یکروز که قناریمان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. او به حرفهایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرندهای که چنین زیبا میخواند و همۀ اهل خانه را شاد میکند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»و به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»من کمی تسکین یافتم. یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند. یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانهمان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کمکم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم. غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم میافتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت میگذاشت. چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.
احسانو ول کن بازیکن شماره 1امریکارو ول کن بازیکن شماره6 ایرانو هم ول کن عمل و ژل و هم ول کن اون پسره تو ماه عسل ک کنار مربیش نشسته بود چ جیگری بود :♥
با خواهرم دعوام شد یکی زدم تو سرش . مامانم با داد اومده یکی زده تو سرم میگه خاک تو سرت صد بار بهت نگفتم تو سر یه نفر نزن! :|
علاوه بر اون قانون ک میگه وقتی دیس پلو رو از سفره ور میداری دیگه جا نیس بزاری سر جاش
یه قانون دیگه هس ک میگه اگه لباستو از چوب لباسی کمدت ور داشتی حتی اگه یه دقه دیگه بیای اون چوب لباسی تو کمد مفقود الاثر شده
درگذشت خواننده خوش صدا مرتضی پاشایی رو به همه طرفداراش تسلیت
میگم و برای خانوادش طلب صبر میکنم
اقای مرتضی پاشایی رفتی اما صدات و یادت همیشه تو ذهن ما هست
سیاه شالی دبستم تی کمره / خیلی وقته من نرم تی خبره / خیلی وقته تو می حال وا نپرسی / مگر من بی وفا بوم تو بترسی
اس ام اس گیلکی بود
میــــخـوآمـــ یــــ ــــهـ تیــپ بِـــــزَنَـــــم خَفَـــــ ـــن...
بــــ ـــآ پـــ ــآرچـــــه ای اَز جِنــــسِ کَفَـــــــ ــــن...
وقتی بچه بودم فانتزیم این بود که بابا م یه کارخونه چیپس و پفک ولواشک داشته باشه
بعد من برم روی این چرخ دننده ها هس چیپس ها رو میریزن روش تا ببره بسته بندی کنه بشینم چیپس بخور�
:D
فانتزی من اینکه یه بار خربزه با عسل بخورم ببینم لرزش از
لرزهای که من بعد از کارهای اشتباه هم به پاش نشستم بیشتره یا نه؟
4جوک عزیز�
الان که این نامه رو می خونی من دارم گوله گوله اشک میریزم هرگز فکر نمیکردم تو هم از من بخوای که درس بخونم چطور دلت اومد ارسال رو در روز
یکی کنی هان؟ فیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن (ببخشید بخاطر گریه ابریزش بینی گرفتم )دستمال داری؟ هی دنیا 4جوک هم میگه درس بخون بعد عمری گفتیم یه هم درد پیداکردیم
گاه گاه اس ام اس میدهم
اما اس ام اس را از ته دل میده�
این را بدان تو اگر لازم شد
جانم را من از برای تو میدهم
خداحافظ ای مهربانان میان ابر مهر بعدا باد نبارد گر میاین شب افتاب برو دست از سر ما بردار
قشنگ بود ؟