اخبار امسال ایران:
زلزله
زلزله
زلزله
گروه مرگ
زلزله
@shilan · ۲۰۰۰ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۳۸۵ رأی)
اخبار امسال ایران:
زلزله
زلزله
زلزله
گروه مرگ
زلزله
نصفِ درآمدِ كشور تركيه از " تستِ DNA " بدست مياد.
مردی خسیس تمام داراییاش را فروخت و طلا خرید.
او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد.
مدت زیادی گذشت و او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.
تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.
همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.
روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت.
او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش میزد.
رهگذری او را دید و پرسید:
«چه اتفاقی افتاده است؟»
مرد حکایت طلاها را بازگو کرد.
رهگذر گفت: «این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست.
تو که از آن استفاده نمیکنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟»
ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست
بلکه در استفاده از آن است.
چه بسیار افرادی هستند که پولدارند
اما ثروتمند نیستند
و چه بسیار افرادی که ثروتمندند
ولی پولدار نیستند.
داشتم از مضرات ازدواج میگفتم برا فامیل و قانعشون میکردم که چرا ازدواج نمیکن�
که یهو مامان بزرگم اومد وسط, گفت همه اینا درست!
ولی خواستگارم نداره
بابام انقدر توی شامپو پرژک پلاس پروتئین (غذای کامل مو) آب قاطی کرده که دیگه میان وعده هم نیست!!!
رابطه فقط اونجاش خوبه که صبح از خواب پامیشی پیامشو رو گوشی میبینی
میفهمی بیدار که شده به اولین چیزی که فکر کرده تو بودی...
میدونید چرا هوا گرمه؟
به خاطر اون بارونیه س که من خریدم، حالا دما به ٤٠ درجه هم میرسه
فوبیای پیدا نکردن دستگیره در، موقع پیاده شدن از ماشین لوكسو دارم.
نمیدونم چرا اول صبحی دم در دانشگاه کارت دانشجویی چک میکنن
آخه کدوم احمقی اگه کلاس نداشته باشه 8 صبح میاد دانشگاه؟
تو ماشین لایو میذارن از دماغ به بالا تو کادره
چون تو کادر بودن سانروف واجبتره
خواب بعدازظهر تو پاییز یه جوریه که قبلش باید شناسنامتو بالای سرت بزاری تا وقتی بیدار شدی خودتو شناسایی کنی...
همکلاسی دبیرستانمو دیدم اومده بود توي عروسک فروشی واسه بچه ش عروسک بخره
منم آروم اون باربی رو كه واسه خودم خریده بودم گذاشتم سر جاش وتاخونه دویدم
تو کل فامیل تنها موجود خوب و دوست داشتنی خاله ست
اونم چون حسش بهت، با حس مادرت بهت هیچ فرقی نداره
دم خونمون هیئت زدن هی صدای طبل زدنشون میاد اینم شد زندگی ؟!
.
.
.
خدا رو شکر که دم خونمون هیئت داریم و میتونیم غذای نذری بخوریم...
من كِي تو رو اینقد قدرتمند كردم كه بتوني با يه جمله ت گند بزني به روزم؟
از اتاقم زنگ زدم به مامانم بگم صدای TV رو زیاد کن
داد میزنه بیا اینو جواب بده ببین کیه.
چراپرویزپرستویی درفرودگاه خجالت زده شد؟؟؟؟
دراین یادداشت آمده است: ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس میخواهی؟
کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»
به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن.
آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن میمالد. وقتی کفشها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفشها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمیشود.»
در مدتی که کار میکرد با خودم فکر میکردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش میکند! کارش که تمام شد، کفشها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفشها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»
گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»
گفتم: «بگو چقدر؟»
گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»
گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»
گفت: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانیاش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود.
سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشتهاش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.»
گفتم: «بله میدانم، میخواستم امتحانت کنم!»
نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم.
گفت: «تو؟ تو میخواهی مرا امتحان کنی؟»
واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. وقتی که میرفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانههایی فراخ، گامهایی استوار و ارادهای مستحکم.
مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من میآموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا.....
به نظرتون خيلي زشت نيست ازكنار آدم رد ميشين ميپرسيد عروس ننم ميشي؟
و بدون منتظر موندن واسه جواب به راهتون ادامه ميديد؟
شکم چربی میاره،مو از سر میریزه از گوش میزنه بیرون،انگشت کوچیکه وپایه میز و...؛
این اعضای بدن با این سطح از شعور اون دنیا میخوان شهادت هم بدن؟
همیشه بیشترین حس رو به اشتباه ترین آدمای زندگیمون داریم!