ا

امير حسين رحماني

@hyperblack · ۷۱ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۲ رأی)

a
amir hossein ۱۳ سال پیش
جوک

اقا ما يه معلم زبان داشتيم خيلي وسواسي بود..
يه روز اومد ديدروميز يه ذره كثيفه دوسه تا كاغذ دراوورد گذاشت روميز بعد كيفشو گذاشت رو اون..
آخر جلسه كتاباشو گذاشت تو كيفش يه لحظه رفت سمت در دوقدم اونور تر برگشت ديد كيفش ميخواد بيافته شيرجه زد كيفو بگيره كيفش افتاد هيچ خودشم با كله رفت توصندلي...
ديگه هيچ جوري نتونستيم جلوي خندمونو بگيريم.:-)
براي جلوگير از خنده طوري دستمو گاز گرفتم كه خون اومد...

a
amir hossein ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
تو مدرسه داشتن پاكت هاي جشن عاطفه ها رو جمع ميكردن اونروزم دوست نزديكم شده بود فيلمبردار بهش گفتم من انداختني ازم مخصوص فيلم بگير فردا تو مانيتور مدرسه نشون دادني شهرت بشه..
صف ما كه رفت من با يه حركت خاصي داشتم به دوريبن لبخند ميزدم كه يهو پام گير كرد به گوشه پله با سر رفتم تو جعبه همه پاكت ها رفت هوا...
من:)
دوستم :((
ناظم سگمون:O
(من به حالت ناظم ميخنديدم كه فيلمشو خراب كرده بودم)</p>

a
amir hossein ۱۳ سال پیش
پیام

<p>
به هم زبون هاي خودم تسليت ميگم واقعا سخته.
وقتي اينجا زلزله اومد رفتيم تو كوچه به همديگه ميگفتيم كه چجوري احساس كرديم زلزله رو ( آخه اينجا ضعيف بود) وميخنديديم اما ...
نميدونستيم همين الان از هم وطنامون دارن جون ميدن..
متآسفم.
(از ميانه)</p>