ع

علیرضا کرباسی

@hotboy797 · ۱۶۵ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۸ رأی)

h
hotboy797 ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
پسر عمم تعریف میکرد:
کلاس زبان داشتم،کلی تیپ زده بودم و اینا! راه افتادم تو خیابون.همین جوری که میرفتم همه برمیگشتن و یه جوری نگام میکردن،منم باخودم گفتم عجب خوش تیپ شدما!
چند دقیقه بعد د یدم نه مثل اینکه قضیه یه چیز دیگست،خودمو تو ویترین مغازه ها نگاه کردم و دیدم نه بابا خیلی خوشتیپ و با کلاسم و دیگر هیچ! با اعتماد به نفس سرمو گرفتم بالا و رفتم کلاس.نشستم رو صندلی سرمو انداختم پایین دیدم ای داد بی داد بجای کفش دمپایی پام کردم! اونم نه از این دمپایی خوشگلا،یه جفت دمپایی پلاستیکی نارنجی...! :|</p>

h
hotboy797 ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
دو هفته پیش مامانم رفته بود اصفهان دریغ از یه دونه گز یا پولکی که سوغاتی بیاره الان واسمون مهمون اومده مامانم خونه نبود زنگ زده میگه : چای دم کن بعد برو توی اتاق من توی کمد لباسام پشت چمدون سیاهه یه بالش آبیه اونو ور دار
( من :-O )
زیرش یه ملافه سبزه اونو وردار
( من :-O )
زیرش یه ساک قهوه ایه
( من :-O )
توی ساک قهوه ایه یه ساک زرشکیه
( من :-O )
توی ساک زرشکیه یه پلاستیک بنفشه
( من :-O )
از توی اون یه بسته سوهان عسلی بردار بزار جلو مهمون تا من بیام جاشونو دوباره عوض کنم حواست باشه دست به گز و پولکی ها نزنی ها !!!!!
( و همچنان قیافه من= :-O )</p>

h
hotboy797 ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
اینایی که با موبایل بهشون زنگ میزنی و یهو قطع میشه وسطش... بعد دوباره زنگ میزنی میبینی
اشغاله، میفهمی اون داره تو رو میگیره...بعد یه کم صبر میکنی اون زنگ بزنه هیچ خبری نمیشه،
میفهمی اون زنگ زده دیده اشغاله فهمیده تو داری زنگ میزنی صبر کرده تو زنگ بزنی...
بعد تو دوباره زنگ میزنی میبینی اشغاله...
میفهمی صبرش تموم شده و تصمیمگرفته خودش زنگ بزنه....دوباره صبر میکنی و همین طوری این
داستان ادامه داره....
خو لامصب میبینی که من زنگ زدم از اول! قطع شد صبر کن خودم میگیرم چرا رو اعصاب خودت و خود�
رژه میری ؟؟</p>

h
hotboy797 ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
سر شب لپتاپ رو خاموش کردم رفتم نشستم تو پذیرایی در جوار خانواده
5 دقیقه اول خونواده :o
5 دقیقه دوم خونواده :|
1 دقیقه بعد مامانم : لپتاپت سوخته ؟
من : نه
3 دقیقه بعد بابام : اینترنتت شارژش تموم شد ؟
من : نه
اندکی بعد بابام : چی شده حالت خوب نیست؟
من : نه چطور ؟
یذره بعد مامانم : تو چته ؟ چرا سرت تو لپتاپ نیست ؟
من : خب گفتم یکم بیام پیش شما بشین�
بابام : مطمئنی طوری نشده ؟
مامانم : خب بگو چرا اینجوری میکنی آخه ؟
مرد پسرت معتاد شده.....
من : :0
بابام : زد تو گوشم.
هیچی دیگه پا شدم اومدم لپتاپ رو روشن کردم :|
الانم تو 4jok هستم.
داستان داریم ما با بابا مامانمون....والا</p>

h
hotboy797 ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
برادر زاده&zwnj;م 6 سالشه،
مامانش بهش گفته خیلی خودسر شدی!
اومدم میبینم چندتا از لباس&zwnj;هاش و دو سه تا عروسک و بسته آدامسش و دفتر مشقش رو گذاشته تو کوله پشتیش.
میگم چیکار داری میکنی؟
خیلی جدی کوله رو میندازه رو پشتش، میگه:
&quot;تو خونه ای که به من توهین بشه جام نیست! دارم میرم!&quot;</p>

h
hotboy797 ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
پسره پدرش ایرانیه مادرش آلمانی &hellip; تمام عمرش آلمان بوده
عین بلبل فارسی حرف میزنه انگار ۴۵۶ سال تو ایران بوده
حالا پسره از ایران ۶ ماه میره خارج !
حرف که میزنه آدم میخواد با خاک انداز یه ۷ امتیازی بذاره تو صورتش :|
لحجش عوض شده ! شینش میزنه ، سینش میزنه ، ت دسته دارش هم میزنه !</p>