دختر نابینائی بود ک هیچ دوستی نداشت جز ی پسر ک عاشق دختر بود و دختر همیشه ب پسر میگفت کاش میتونستم ببینمت تا با هم ازدواج کنی�
ی روز بلاخره ی قرنیه برای پیوند به دختر پیدا شد دختر بینائیش رو بدست و آورد وقتی پسر رو دید با تعجب فهمید ک او نابیناست
پسر گفت حالا که میتونی ببینیم باهام ازدواج میکنی؟
دختر گفت تو نابینائی ما نمیتونیم باهم زندگی کنیم ما باهم خوشحال نمیمونیم من بینائم و تو نابینا,نمیشه
با اشکی تو چشماش و لبخندی رو لباش پسر گفت: پس خداحافظ مراقب خودت و چشمام باش
ヅ₣ӃὯϨϯ_Дƞ₲Э₤ シ