m

mnc.

@mnc. · ۲۵۳ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۶۱ رأی)

آ
پیام

داداشـي گـفت: زودي يـه آرزو كـن. آبجـي كوچيكه چشـاشو بسـت و آرزو كرد..
داداشـي گفت: چـپ يا راسـت كوچولو؟
آبجـي كوچيكه گـفت: ررراسـت تاتاجي جون!
داداشـي دست چـپ و راسـتشو مرور كرد و گـفت: خـب اشكال نداره
دستشـو دراز كـرد و يـه مـ‍‍‍ژه ديگـه از زير چشـم راسـت آجي برداشـت..
ديـدي؟؟؟ آرزوت مي خـواد برآورده شـه ، حالا چـي آرزو كردي كوچولو؟
آجـي كوچولو گـفت: آرزو كردم ديـگه مـ‍‍‍ژه هام نريـزه!
بعد سه تايي زدن زير خنده ..
آبجـي كوچيكه و داداشـي و پرسـتار بخش شـيمي درمـاني..... .

آ
آرلا ۱۲ سال پیش
پیام

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد:آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه. مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دوتا وشگون ریز از لپ هام گرفت تا گل بندازه. تا اومدم گریه کن�
گفت: هیس، خواستگار آمده.
خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم.
گفتم: من از این آقا می ترسم، دو سال از بابام بزرگتره.
گفتند: هیس! شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره!!
حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت: کجا بودم مادر؟ آهان!جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود. بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را ریختند تو باغچه و گفتند:تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها!
گفتم: آخه ....!
گفتند: هیس! آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه!
بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه، همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم به مادرم می گفتم: مامان من اینو دوست ندارم. مامانم خدا بیامرز ، گفت: هیس! دوست داشتن چیه؟ عادت میکنی!!
بعد هم مامانت بدنیا اومد؛ با خاله هات و دایی خدابیامرزت؛ بیست و خرده ایم بود که حاجی مرد.
یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد. نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون. یعنی اون می رفت، می گفتم: آقا منو نمیبری؟ می گفت هیس! قباحت داره زن هی بره بیرون!!
می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ، گذاشتنش لای کتاب روزگار وخشکوندنش.
مادر بزرگ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت: آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه. اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم، نشد. دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم، ولی نگفت. حسرت به دلم موند که روم به دیوار، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه. گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود، زیر چادر چندتا بشکن می زدم آی می چسبید ، آی می چسبید!!
دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود، اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم!
یکبار گفتم، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم؟ گفت: هیس! دیگه چی با این عهد و عیال، همینمون مونده که انگشت نما شم!!
مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت: می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم. یهو پیر شدم ، پیر.
پاشو دراز کرد و گفت: آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد. آخیش خدا عمرت بده ننه چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس.
به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت هارا ورق زدم و رسیدم به کودکی اش.
هشتی، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...
گفتم: مادر جون حالا بشکن بزن ، بذار خالی شی.
گفت: حالا دیگه مادر؟! حالا که دستام دیگه جون ندارن؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار دادولی دیگه صدایی نداشتند

H
Hilda ۱۳ سال پیش
پیام

*** پست ویژه لابستر و D$D$D و abas_m223 ***
داداش حبیب من که زبونم مو درآورد اینقد گفتم درستو بخون، نمیگم حتما باید قبول بشی ، فقط میگم تلاشتو بکن و وقتتو نلف نکن
دو روز دیگه حسرت همین لحظه هارو میخوری
همه جا هم هستی ماشالا، تنهایی و پاتوق و پستای خنده دار
نگو برنامه ریزی کردمو به درسامم میرسمو..... ، نه داداش شرمنده من یکی که اینارو باور نمیکن�
.
داداش عباس ایده صندلی داغ خوبه اما نه واسه کنکوریا، شما خودت چقد روش وقت گذاشتی تا جواب بچه ها روبدی؟
.
داداش کبان شمایی که حبیبیو خععععلی دوس دارین، میگی حبیبی واسه خودته؟!
داداش حبیب خییییلی شمارو دوس داره، شما بگین گوش میکنه
.
حرفام نصیحت یا دستور نیست، ازتون خواهش میکن�
هیلدا، دوشنبه 16 اردیبهشت ساعت 10 دقیقه بامداد !!!