m

mnc.

@mnc. · ۲۵۳ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۶۱ رأی)

آ
جوک

یکـی از فـانتزیـام اینـه که زنـگ بزنـم بـه خـودم ...
بگـم الـــــوووو؟؟؟
بعـد خـودم بگـم: قـربون الـــو گفـتنت بـرم مـن!!!
بعـدم خجـالـت بکـشم قطـع کنـم گـوشـیو...
چـند دفـه هـم امتحـان کـردم ولـی لامصـب همـش اشـغال بـوده!
نگـرانم!!
نمـیدونـم دارم بـا کـی حـرف میزنـم!!
:|

آ
جوک

ﺑـﻪ ﺳـﻼﻣﺘﯽ
ﺍﻭﻥ ﭘﺴـﺮﯼ ﮐـﻪ ﻭﻗﺘـﯽ ﻧﺼـﻔﻪ ﺷـﺐ ﺗـﻮﮐﻮﭼـﻪ ﺗـﺎﺭﯾﮏ، ﺩﯾـﺪ ﯾـﻪ
ﺩﺧـﺘﺮ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺭﻭﺑـﺮﻭﺵ ﻣﯿـﺎﺩ، ﻣﺮﺩﻭﻧﮕـﯿﺶ ﺭﻭ ﯾـﺎﺩﺵ ﻧﺮﻓـﺖ ﻭ
ﺳـﺮﺷﻮ ﺑﺎﻻﮔـﺮﻓﺖ ﻭﭼـﻨﺎﻥ ﮔﻔـﺖ : ﭘﺨﺨﺨﺨﺨﺦ ! ﮐﻪ ﺩﺧـﺘﺮﻩ ﺍﺯﺗﺮﺱ ﺳـﻪ
ﮐﯿـﻠﻮ ﺭﯾـﺪ ﺑـﻪ ﺧـﻮﺩﺵ ﺑﻌـﺪﺵ ﺩﺭﺟـﺎ ﺳـﮑﺘﻪ ﮐـﺮﺩ !
ﻭﺍﻻ ﺑﺨـﺪﺍ ﺍﺻـﻦ ﭼـﻪ ﻣـﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﯾـﻪ ﺩﺧـﺘﺮ ﺗﺎﻧﺼـﻔﻪ ﺷـﺐ ﺗﻮﮐـﻮﭼـﻪﻫﺎ
ﭘﺮﺳـﻪ ﺑﺰﻧـﻪ؟؟؟؟؟

آ
جوک

ديروز تا تو تاكسي نشستم ديدم دوست مادرم عقب تاكسي نشسته، به روي خودم نياوردم كه ديدمش.
5 دقيقه بعد اومد كرايه رو حساب كنه و گفت: آقا 2 نفر حساب كنين لطفا!
من بسي خجالت زده دستشو گرفتم و كلي باهاش كشتي گرفتم كه: توروخدا شرمنده نكنين! آخه اين چه كاريه و اين حرفا...
بعد اينكه پولو داد دوباره يك كرايه ديگه هم حساب كرد و گفت: اين هم مال اين خانم!
تازه فهميدم دفعه ي اول كرايه ي خودش و پسرش رو حساب كرده بود ...!

آ
پیام

شریک
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سال‌مند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.
بسیاری از آنان، زوج سال‌خورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند».
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب‌زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در‌آورد و آن‌را با دقت به دو تکه‌ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب‌زمینی‌ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فــکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب‌زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خود بر‌خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: «همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم».
مردم کم‌کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی‌زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آن‌ها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم».
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید».
- چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید. منتظر چی هستید؟
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــام»!