بابایی جونم هرچقدرم از زحماتی که برام کشیدی تشکر کنم بازم کمه .
عاشقتم بهترین بابای دنیا,دستاتو میبوس�
پیشاپیش روزت مبارک بابایی جوووووونم,ممنونم که هستی
@SAHEL62 · ۸۵ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۳ رأی)
بابایی جونم هرچقدرم از زحماتی که برام کشیدی تشکر کنم بازم کمه .
عاشقتم بهترین بابای دنیا,دستاتو میبوس�
پیشاپیش روزت مبارک بابایی جوووووونم,ممنونم که هستی
مادر�
زيادبلدنيستم ادبي حرف بزنم،فقط ميتونم يه جمله بگم:اگه تونباشي دنياهم نيست.
عاشقتم مامان عزيزم ،بخاطرهمه ي اذيتام منوببخش،روزت مبارک
جيغغغغغ،دست ،هورررررا.
واي باورم نميشه،امتيازهديه!!!!!
يکي ازفانتزيام بود،به حقيقت پيوست.هورا.
4جوک عاشقتم،عيدتون مبارک.
عشق...
روزی یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
دختر:وای چه پالتوی زیبایی
پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
فروشنده:360 هزار تومان
پسر: باشه میخرمش
دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:
مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کن�
بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن
پسر:عزیزم من رو دوست داری؟
دختر: آره
پسر: چقدر؟
دختر: خیلی
پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟
دختر: خوب معلومه نه
یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیر�
دست دختر را میگیرد
فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق
چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند
فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی
دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند
پسر وا میرود
دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد
چشمان پسر پر از اشک میشود
رو به دختر می ایستدو میگویید :
او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدی�
دختر سرش را پایین می اندازد
پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی
ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟
دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد
عشق...
روزی یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
دختر:وای چه پالتوی زیبایی
پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
فروشنده:360 هزار تومان
پسر: باشه میخرمش
دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری
پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:
مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کن�
بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن
پسر:عزیزم من رو دوست داری؟
دختر: آره
پسر: چقدر؟
دختر: خیلی
پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟
دختر: خوب معلومه نه
یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیر�
دست دختر را میگیرد
فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق
چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند
فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی
دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند
پسر وا میرود
دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد
چشمان پسر پر از اشک میشود
رو به دختر می ایستدو میگویید :
او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدی�
دختر سرش را پایین می اندازد
پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی
ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟
دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد
برای تو همیشه عاشقانه بودم نه عاقلانه
همیشه مثله بچه های عاشق مینوشت�
بچگانه می خندیدم و مثل بچه ها لج میکردم و اشک میریخت�
نمیفهمیدی که این بچگی فقط برای خلوت دو نفره ی منو توبود
برای تو دختر بچه ای لجوج و شیطون بود�
و برای شهردختری سخت
ولی این را هم نفهمیدی...!؟
چــــرا؟
چراهیچ کس نمیفهمد وقتی به جمله هایشان میخندی
دلیلش شادبودن نیست
شاید برای ساختن سدی مقابل اشک هاست....
شاید برای دیده نشدن غم هاست.....
شاید برای نشنیده شدن درد ها ست...
وشـــاید برای این است که مبادا صدای شکستن قلبت را بشنوند.....
تو مثل کسی بودی که مثل هیچ کس نبود...
اما..اما تو هم روح دخترانه ام را زخمی کردی...
تویی که مثل هیچ کس نبودی
......تو مثل کسی بودی که مثل هیچ کس نبود...
اما..اما تو هم روح دخترانه ام را زخمی کردی...
تویی که مثل هیچ کس نبودی
......
چقدر پیراهن مردانه ی پشت ویترین مغازه ها قشنگند!!
تو را که در آنها تصور میکنم ،،وسوسه ي خريدشان به سرم ميزند
اما.... مي بيني ؟؟
فقط مانده بود اينها نبودنت را به رخم بكشند كه كشيدند!!!
اگـه بـهش زنـگ میزنی رد میکنه
اگـه بهش میگی دوســت دارم و اون فقــــط میخنده
اگـه شـبا بدون شبــخیر گفتن تــــو خـوابش میـبره
یعنی تـاریخ انقضـای ِ تو توی دلــــش تموم شده!
این یـه قـانونه! با قانونِ آدما نــجنگ!!!
غــرورت لــِه میشه ....!
اعتراف ميکنم ذوق وشوقي که اول مهرواسه ديدن دوستم داشتم اگه واسه درس خوندن داشتم الان توي تيزهوشان داشتم درس ميخوندم
اعتراف ميکنم يه دوست دارم که 5ساله باهم دوستيم،بعد5سال تازه برگشته بهم ميگه :عه توچشمات عسليه!؟.من همش مشکي ميديدم چشماتو!
يعني دقت وهوش وذکاوت دوستم توحلقم!!!
آهاي شمايي که ميگيددلمون واسه مدرسه تنگ شدهههههه.........
اگه راست ميگيدبه ياداونموقع يه هفته ساعت 6صبح پاشيدبريدمدرسه،ببينيدميتونيدتحمل کنيديانه!!!!!!
آخه چراانقدردل ماروميسوزونيد!؟!
یه وقتایی،
یه حرفایی،
چنان آتیشت میزنه
که دوست داری فریاد بزنی،
ولی نمیتونی!
دوست داری اشک بریزی،
ولی نمیتونی!
حتی دیگه نفس کشیدنم برات سخت میشه!
تمام وجودت میشه بغضی که نمیترکه،
به این میگن
"درد بی درمون"
من حسودم،لعنتی...!
مادخترهاهمه حســـودی�
اماحسادت انواع دارد:
ازحسادت سایز دور کمر تا حسادت به اندازه ی پشت پلک ها.
اما عمیـــق ترین ، ُبرنـــده ترین و عــذاب آور ترین حسادتمان
وقتی است که دل مــی بنــدیم ،
دل به یه مـــرد می بنــدیم،
دیگه تاب نداریم صدایی جز ما ، نگاهی جز ما ، دستانی جز ما ،
اصلاً هر چیزی جز ما از هـــزار فرسخیش رد شود.
که ای کـاش کــــور شود ، کَـــــر شود، بشکند و یا اصلا بمیــــــرد
"رقیب"
عاشق میشویم...
عاشق کسی ک ازت خوشش نمیاد,حوصلتو نداره...
عاشقت میشن...
اونایی ک حوصلشونو نداری,خوشت نمیاد ازشون...
چه میکنیم ما انسان هااین چه حکایتیست؟
غرور را دوست داریم...با غرور یکدیگر را میشکنیم...
شکستی ک باعث نابودیمون میشه...
این روزها آدما طعم تلخی رو بیشتر دوس دارن...ب شیرینی,محبت,خوبی,آلرژی پیدا
کردن... باید بد باشی...مث خودشون...زیاد ک خوب باشی,دلشونو میزنی...نباید زیاد باشی...زیاد ک باشی...زیادی میشی...
قدر شناسی
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﺮﺍﻓﻌﻪ ﺩﺍﺷﺖ. ﺍﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺖ
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻃﯽ ﺭﺍﻩ ﻃﻮﻻﻧﯽ, ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﮐﯿﮏ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ, ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﮐﺮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺟﯿﺐ ﺩﺧﺘﺮ خالی ﻭ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ سکه ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ.
ﺻﺎﺣﺐ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭﻣﻘﺎﺑﻞ ﮐﯿﮑﻬﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ, ﺍﺯ ﻭﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻋﺰﯾﺰﻡ, ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﯼ? ﺩﺧﺘﺮ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ, ﺍﻣﺎ ﭘﻮﻝﻧﺪﺍﺭﻡ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻋﯿﺐ ﻧﺪﺍﺭﺩ, ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ. ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮐﯿﮏ ﻭ ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﺍﯼﺩﺧﺘﺮ ﺁﻭﺭﺩ. ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﭙﺎﺳﮕﺬﺍﺭ ﺷﺪ. ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﮐﯿﮏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺶ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎ ﻭﺭﻭﯼ ﮐﯿﮏ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ. ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻋﺰﯾﺰﻡ, ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ? ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭﮔﻔﺖ : ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ. ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ.ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻧﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻦ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﺪ،ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﯿﮏ ﺩﺍﺩﯾﺪ.
ﻣﻦ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺩﻋﻮﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﺍﻧﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﻧﮕﺮﺩ.
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ: ﻋﺰﯾﺰﻡ, ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ? ﻓﮑﺮ ﺑﮑﻨﯽ, ﻣﻦﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﮐﯿﮏ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ, ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ. ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ, ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺸﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﻭ دﻋﻮﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ? ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺪﺗﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮد، ﺳﭙﺲﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﮐﯿﮏ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻭﯾﺪ. ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﯿﺪ, ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺩﺭب خانهﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﯽ ﺩﺭﻧﮓ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ: ﻋﺰﯾﺰﻡ, ﻋﺠﻠﻪ ﮐﻦ ﻏﺬﺍﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ , ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺮ ﮐﻨﯽ, ﻏﺬﺍ ﺳﺮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ! ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ, ﺍﺷﮑﻬﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﺎﺭﯼﺷﺪ.
ﺁﺭﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ, ﺑﻌﻀﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ, ﻣﺎ ﺍﺯ ﻧﯿﮑﯽ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ, ﺍﻣﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ...!
دقت کردين پسراکه وبلاگ ميسازن،توي پروفايلشون شماره موبايلشونم ميزنن!؟!؟!؟!
اعتراف ميکنم:
وقتي بچه بودم هروقت مامانم ماهي ميگرفت باچاقوچشماشونوکورميکردم،وقتي هم مامانم ميپرسيدچراميگفتم چشماشونوکورميکنم تاوقتي ماهي هاروميخوريم مارونبينن،آخه گناه دارن:دي
مديونيداگه فکرکنيدبچه ي خبيثي بودم!!!!!
صحبت هاي مامانم براي گودزيلا:ببين دخترگلم جوشهاي صورتتونکن،اين خواهرتوببين<منوميگه>جوشهاي صورتشوکنده ديوونه شده گاهي وقتاميزنه به سرش.
اين منم0=
من ديگه حرفي ندارم بزنم،بيايدباهم بريم مامان واقعيموپيداکنيم!