بابام داشت با عصبانیت نصیحتم می کرد منم داشتم چایی میخوردم
یه دفعه گفت تو چیکاره ای ؟ منم با جدیت تمام چاییو بهش نشون دادم گفت : من یک کاپیتان هستم :)
هیچی دیگه 4 روزه به لطف مادرم تو راهرو میخوابم :|
@fatemeh4 · ۳۸ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۲ رأی)
بابام داشت با عصبانیت نصیحتم می کرد منم داشتم چایی میخوردم
یه دفعه گفت تو چیکاره ای ؟ منم با جدیت تمام چاییو بهش نشون دادم گفت : من یک کاپیتان هستم :)
هیچی دیگه 4 روزه به لطف مادرم تو راهرو میخوابم :|
حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه
گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود
میگما این باران 20 سال منتظر باباش مونده که بیاد براش قصه بگه ؟!! خب زنگ میزد به 9092301202 یه زنگ بزن به زنگوله یه قصه بشنو !!!! خووو اعصاب خودشو ما رو هم خرد نمیکرد