تو که نیستی شب و روز�
هر دقیقه اش انتظاره
کاشکی احساس دلم رو
رو میکردم تا میدیدی
@صدای سبز خاک سربی · ۷۷ امتیاز
★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۳ رأی)
تو که نیستی شب و روز�
هر دقیقه اش انتظاره
کاشکی احساس دلم رو
رو میکردم تا میدیدی
دیدن تو گرچه از دور
واسه من یه جور امیده
یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی میده...
قسمتی از ترانه رضا صادقی
با من قدم قدم بزن
حالا که با منی
حالا که بغضی ام، حالا که سهممی
با من قدم بزن، می لرزه دست و پا�
بی تو کجا برم، بی تو کجا بیام
زندگی به من یاد داد که
آدما نه دروغ میگن نه زیر قولشون می زنن
چیزی که میگن فقط احساسشون توی اون لحظس
نباید روش حساب کرد!
تو تموم دنیامی
تو تموم حرفامی
تو تموم لحظه ی گرم عاشق بودنی
تو یه رویای کوتاهی
دعای هر سحرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه می خواهی...
من از دست تو بردم شکایت به قناری
که من آواز عشقم ولی باور نداری
من از دست تو بردم شکایت به ستاره
که تو چشمات نداری برام یه تک اشاره...
از تو چه پنهون که شبا تو به خوابم میای
بنده نوازی می کنی به سراغم میای
دل منو با خود می بری تو به شهرای دور
رو اسب رویا می شونی توی دنیای دور....
نه فقط عاشقت هست�
مرهمی رو قلب خست�
این تویی که می پرست�
سرسپرده ی تو هستم
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیزهنی که جا گذاشتی می پره
باید تو رو پیدا کنم، هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور...
حس می کنم تو رو هر لحظه تو خود�
من عاشق همین احساس تو شد�
حست جهانمو وارونه می کنه
آرامشت منو دیوونه می کنه
منو رها کن از این حس تنهایی
تو نرفتی
نه، تو هنوزم اینجایی...
چه دلمون بخواد ، چه دلمون نخواد ،
خدا یک وقتایی دلش نمیخواد
ما چیزی که دلمون میخواد رو داشته باشیم . . .
تو لحن خنده هات جا واسه غم نبود
من عاشقت شدم، دست خودم نبود
این خونه روشنه، اما چراغی نیست
دنیام عوض شده، این اتفاقی نیست
احساس من به تو مابین حرفام نیست
هرچی بهت میگم اونی که می خوام نیست
بدبین شدی
چرا باور نمی کنی؟
تنهایی منو کمتر نمیکنی
تو گم نشو منو یک قاصدک نکن
من عاشق توا�
یک لحظه شک نکن
عشق لالایی بارون تو شباست / نم نم بارون پشت شیشه هاست / لحظه ی شبنم و برگ گل یاس / لحظه ی رهایی پرنده هاست / لحظه ی عزیز با تو بودنه / آخرین پناه موندن منه
ماهی به آب گفت : تو نمیتونی اشکای منو ببینی , چون من توی آبم.. آب جواب داد اما من میتونم اشکای تو رو احساس کنم چون تو توی قلب منی...
روزها فکر من این است و همه شب سخن�
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم