m

milad

@miladalizadeh · ۴۲۸ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۳۲۵ رأی)

•♥•мįlάd•♥• ۱۰ سال پیش
پیام

اگر چشم برای خدا کار کند ، می شود "عین الله"
و اگر گوش برای خدا کار کند می شود "اذن الله"
و اگر دست برای خدا کار کند می شود "ید الله"
تا می رسد به قلب انسان که فرموده اند :
قلبُ المؤمنِ عرشُ الرحمن.
یعنی : قلب انسان مؤمن عرش خداوند رحمان است.

پیام

هیچکس به من نگفت که غیبت شما به معنای نبودن نیست.
بلکه به معنای ندیدن هم نیست.
ای کاش در نوجوانی به من گفته بودند که با شناخت تو غیبت حداقل برای خودم تمام شدنی است.
ای کاش بودنت را هر لحظه با تمام وجودم حس میکردم.
ای کاش....

پیام

استاد رائفی پور :
شاید بگیم زمان حضرت آدم فقط یه درخت بود که نباید بهش نزدیک میشدن
اما الان این درخت ها زیاد شده
نه ، هنوزم همون یه دونس
اون یه درختی که نباید حضرت آدم طرفش میرفت یه حرف بود
<<به حرف شیطون گوش نده>>
هنوزم حرف همینه <<به حرف شیطون گوش نده>>

پیام

ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﺳﯿﺐ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺑﺮﺧﯽ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﺮﺳﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻨﺪ ﺳﻘﻮﻁ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺳﯿﺐ ﻫﺎﯼ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺸﺎﻥ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺍﮐﺘﻔﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺳﯿﺐ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﻻﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺁﻧﻬﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺁﻣﺪﻥ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺷﺠﺎﻉ ﻭ ﻻﯾﻖ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﺎﯾﺪ… ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻥ… ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻧﺖ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺑﺒﯿﻦ ﻭ ﺑﺸﻨﻮ… ﺗﻮ ﺷﺮﯾﻒ ﺗﺮ ﻭ ﻧﺠﯿﺐ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻦ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯼ ﺑﺪﻫﯽ

پیام

پدر چهار تا بچه این‌ها را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جاها را مرتب کنید تا من برگردم. می‌خواست ببیند کی چه کار می‌کند. خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند برای خودش.
یکی از بچه‌ها که گیج بود یادش رفت. یادش رفت. سرش گرم شد به بازی و خوراکی و این‌ها. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.
یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.
یکی که خنگ بود، وحشت گرفتش. ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد جمع کنیم، مرتب کنیم.
اما آن که زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد، بعد می‌رود چیز خوب برایش می‌آورد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که هم ‌این‌جا است. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیرتر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم.
آخرش آن بچه‌ شرور همه جا را ریخت به هم دیگر. هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این دارد می‌خندد. خوشحال است. ناراحت نمی‌شود.
وقتی همه جا را ریخت به هم، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد.
ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد.
زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش. شرور که نیستی الحمدللـه. گیج و خنگ هم نباش. زرنگ باش، نگاه کن پشت پرده رد تنش را ببین و بخند و کار خوب کن. خانه را مرتب کن.
طوبای محبت/حاج محمد اسماعیل دولابی
نگاهم را پر از آئینه کرده است هوای جمکران و دیدن تو

پیام

آه ازين چشـم های بی لیاقت
توباشی و ما تو را نبينيم!؟
آه ازين دل بي لياقت
توغـريب باشی و ما را غم نباشد!؟
آه ازيـن همه بی غيرتــی
تـو »هل من ناصر« بگويـــــی و ما اين همه كــــــــر!؟
چند جمعــــه مانده تالايـــــــق شدنمــــان ارباب؟
براي بيداريمـــــان دعــــــــا مي خوانی ارباب؟