بهم قول داده بود که هیچ وقت تنهام نذاره،قولامون قول بود،جرات نداشتیم زیرش بزنیم.
یه شب بهم گفت:دیگه نیخوام باهت باشم.
گفتم:به همین راحتی؟ما به هم قول دادی�
گفت:حتی از اینم راحت تر
داشتم ازش خواهش میکردم تنهام نذاره،واقعا عاشقش بودم،دوسش داشتم،اونم میگفت که دوسم داره حتی میخواستم به مامانم بگم که بریم خواستگاری.
نه من نه اون تو نخ الافی و هرزگی نبودی�
وقتی با هم اشنا شدیم با خودم گفتم چه زن پاکی،این همونیه که میخوام،فک میکردم تو کل زنا تکه!
بهش التماس کرد�
گفت:دیگه نه بهم اس بده نه زنگ بزن بای!
شب تا اذان صب داشتم گریه میکردم.
رفت و دیگه برنگشت،دلم پیشش جا مونده.
شبی که این اتفاق افتاد شب قبل تولدم بود،با خودم گفتم باید فراموشش کنم میگفتم خانوادم بیشتر از همه دوسم دارن ول هیچکس تولدمو تبریک نگفت،هچ کس یادش نبود.
الان فهمیدم شما وقتی میگین عشقتون تنهاتون گذاشتو رفت ینی چی،تا حالا درک نمیکردم.
با خودم گفتم تنها جایی که میتونم درد دلمو بگم و چن نفر بخوننو حداقل یکم باهام همدردی کنن،اینجاس.
شرمندتونم اگه طولانی شد عذر میخوا�
دوستون دار�
راستی من عضو جدید نیستم،شاید قبلا پستامو خونده باشید، من "همونیم که نمیدونی کیم" هستم،اسممو عوض کرد�