من بدبخت چون شناسناممو بزرگ گرفتن دوتا تولد دارم یکیش امروز بود یکیش تو اسفنده.. تو ابان میگم برام تولد بگیرین میگن نه ه ه ه ه تولدت تو اسفنده...تو اسفند میگم میگن مگه تولد تو آبان نبود؟؟؟
من :|
همچنان من :|
لایک : تولدت مبارک :)
@mahsaCC · ۱۲۵ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۴ رأی)
من بدبخت چون شناسناممو بزرگ گرفتن دوتا تولد دارم یکیش امروز بود یکیش تو اسفنده.. تو ابان میگم برام تولد بگیرین میگن نه ه ه ه ه تولدت تو اسفنده...تو اسفند میگم میگن مگه تولد تو آبان نبود؟؟؟
من :|
همچنان من :|
لایک : تولدت مبارک :)
اعتراف میکنم چند روز پیش که رفتیم مدرسه،درس نخونده بودم،از شانس بد من منو صدا زد معلمه!
منم که نمیتونستم بگم همینجوری درس نخوندم گفتم:اجــــازه؟ !ببخشید من فک کردم امروز برف میباره تعطیل میشیم واس همون درس نخوندم!! :))
معلمه هنگید :o
بعد یه منفی داد گفت:اینو دادم که دفه بعد از این فکرا نکنی! :|
اعتراف می کنم دوم دبیرستان که بودم بعد از پیدا کردن کارت واکسیناسیون پسر همسایمون که برای روز قبل بود زنگ زدم خونشون گفتم آقای احسان...؟17 ساله؟نام پدر....؟هستید؟
دیروز واکسن سرخک،سرخچه زدید؟
با تعجب گفت : بله!
آقا منم گفتم : "اشتباه شده واکسنی که دیروز زدید تا 48 ساعت دیگه باعث بروز علائمی می شه که باید تحت مراقبت باشید مثل حمله های قلبی یا تنفسی"!
طرف از ترس از حال رفت و نیم ساعت بعدش با آمبولانس بردنش بیمارستان...
هنوزم عذاب وجدان دارم!!! :|
اعتراف می کنم ۵ سالم بود مامانم می خواست بره نونوایی منم گفتم من می خوام برم نونوایی. به هرحال سبد نون رو ازش گرفتم، بابام بهم گفت رفتی اون جا از نفر جلوییت بپرس صف ۲ تایی ها کجاست؟ پشت سرش وایستا. من هم خوشحال راه افتادم ۵ دقیقه نگذشته بود که گریون برگشتم! بابام پرسید بهت نون ندادن؟ گفتم نه. گفت صفت رو گرفتن؟ گفتم نه. گفت پولت رو ازت گرفتن؟ گفتم نه. گفت پس چرا گریه می کنی؟ گفتم: چون کسی نبود ازش بپرسم صف ۲ تایی ها کجاست!
اعتراف می کنم که دوران دبستان تو کلاسمون یه پنکه داشتی�
این پنکه خیلی تکون می خورد پنکه هم بالای سره دوستم بود
ما هم هی حواسمون بود که این افتاد سریع بپرم جلوش
و یه جای دوستم من بمیرم و تو روزنامه ها کلی تعریف کنن ازم :))))
یه بار سر یه بستنی با داداشم دعوا شد
داداشم پیشنهاد داد نوبتی 10تا سیلی میزنیم هر کی اخ و اوخ نکرد بستنی مال اون.
منم قبول کردم. اول داداشم شروع کرد به سیلی زدن منم واسه اینکه کم نیارم به هر بد بختی بود تحمل کردم تا اینکه 10 تا سیلی شو زد نوبت به من رسید
تا که میخواستم شروع کنم به زدن یهو گفت:صبر کن "بیا بستنی مال تو آبجی گلم" :|
بر اساس تجربه شخصی:
روز اول که میری مدرسه لباسات همه اتو شده .. مرتب..
از روز بعد چروک..
انگاری لباسات از دهن گاو اومده بیرون :)))
اعتراف می کنم وقتی آبجی کوچیکم دندون درآورد همون موقع پدرم هم دندون مصنوعی گذاشته بود. وقتی مامانم آش دندونی را داد که ببرم برا همسایمون من مناسبتش رو نمی دونستم وقتی از پرسید این آش دندون برا چیه؟ آبجیت دندون درآورده؟؟ گفتم نه بابام دندون مصنوعی گذاشته، اونوقت همسایمون خیلی خندید من نفهمیدم چرا؟
بعدها فهمیدم چه سوتی دادم :))
آقا ما یه فامیل داریم که میگن وقتی بچه بود، تو ریاضی خنگ بود عجیـــب!
وقتی ابتدایی بود تو یکی از امتحانای ریاضیشون یه سوالی اومده بود که یه مربع کوچیک گذاشته بودن بعد دو طرفش دوتا عدد نوشتن که بچه ها تو مربعه علامت بزرگتر یا کوچیکتر بذارن. این اسکل هم که هیچی نمیفهمید تو مربعه نوشت بلـــه!!
من دیگه چیزی نمیگم، فقط خودتون سطح فک و فامیلو درک کنین دیگه!
اعتراف می کنم که رفته بودم واسه امتحان رانندگی، خیلی هم استرس داشتم. نوبت من که شد افسر بهم گفت دنده عقب برو. من هم که کلی هول شده بودم به جای اینکه دستم رو بذارم پشت صندلی و برگردم عقب رو نگاه کنم دستم رو انداختن پشت گردن افسر و محکم داشتم می کشیدمش طرف خودم!
افسره :|
من : o.O
اعتراف میکنم که یه بار سه تا سگ دنبالم کردن ، وقتی دیدم سرعتشون از من بیشتره و دیر یا زود بهم میرسن !
برگشتم دویدم سمتشون ، اون سه تا هم هنگ کردن ! ترمز زدن با نیم متر خط ترمز ! بعد سه تایی شروع کردن به فرار کردن !
احتمالا پیش خودشون گفتن این دیگه چه خریه !
بعد از این واقعه تا مدتها احساس ابهت میکردم :)
اعتراف میکنم ی بار جوجه اردک دخترعموم سرما خورده بود تو دهنش ب زور استامینوفن ریختم بخدا فک نمیکردم بمیـــره به همین برکت قسم :|
تازه زدم پشتش که بده بیرون تقصیر من نبود…دخترعموم دوروز افسرده بود منم چیزی نگفتم اونم نفهمید o.O
اعتراف میکنم وقتی که ۷،۸ سالم بود، یه روز ظهر بابام داشت میخوابید به من گفت که برو برام پتو بیار، آقا من یه دختر عمو دارم اسمش بتوله و خونشون هم کنار خونه ی ماست، رفتم بتول رو صدا زدم گفتم بیا بابام کارت داره، اون هم پاشد اومد خونمون، به بابام که خواب و بیدار بود میگه عمو کارم داشتی؟ بابام با همون حالت منو نگاه کرد و با یه کم عصبانیت بهم گفت: من بهت میگم برو پتو بیار رفتی بتول رو آوردی ؟ :)))))
مادربزرگم بیمارستان بستریه. رفتم پیش دکترش مثلا کلاس بذارم که منم حالیمه. حالا فرض کنید دوروبره دکتر پنج تا پرستار هم بودند.رفتم گفتم :
بیماریشون دی.اف هست؟
گفت:
منظورت ای.اف هست؟
بعد گفتم:
دکتر خدا روشکر از بطن قلبش نیست از دیالیز قلبشه.
دکتره گفت:
منظورت دهلیزه؟
پنج تا پرستاره داشتند از خنده زمین و گاز می زدند :)))
اعتراف می کنم که هفته قبل یکی از فامیل هامون اومده بود ایران و اصلا فارسی بلد نبود. من رو برد که از سوپرمارکت سر کوچه سیگار بگیریم. منم گفتم آقا یه بسته سیگار کنت با یک دونه اسپری مو بدید. بنده خدا پرسید این چیه؟ منم خیلی خونسرد گفتم این جایزه سیگاره :|
:))))
اعتراف میکنم که بابام نمازصبح به زوربیدارم میکرد منم ازلجم هم ادای وضو رودرمیاوردم هم ادای نماز رو :)
فک کن اون همه زحمت میکشیدم آخرش هم هیچی به هیچی :(
یه بار تو دوران دبیرستان قبل از اینکه معلم بیاد تووو ما رفتیم هرچی خاکو سنگو همه ات اشغالو ریختیم تو کولر که گرد وخاک بشه کلاس تعطیل شه امتحان نگیره....عاقا تا خواستیم کولر روشن کنیم برقا رفتن :((
اعتراف میکنم که روزعروسیم که توی آرایشگاه بودم همسرم دیراومددنبالم.. .منم توی همون فاصله یه سوتی بزرگ دادم...یه خانومی اومدگفت داماداومده عروس روببره...منم فکرکردم شوهرمنه...درحال یکی دوتاعروس به جزمن هم بودند...همینطوری چادرم روانداختم روی صورتم ورفتم بیرون...اززیرچادر یه نصفه ماشین دیده میشدکه مشخص بودپراید سفیده...منم مطمئن شدم که خودخودشه...رفتم نشستم توماشین...:)))
بعدش که فهمیدم چی شده باسرعت میگ میگ محو شدم !! :)
اعتراف میکنم بچموبرده بودم پارک بادی وچندروزی میشدکه یبوست داشت...وقتی تایمش تموم شدرفتم که بیارمش دیدم بوی گندمیده وبه فاصله یک مترونیم اونورترچیزایی دیدم که نگم بهتره... :D خلاصه بی سروصدابچه روزدم زیربغلم واومدم بیرون ...خداروشکرکه به هوای رفتن به خونه ی مامانم براش شلوارراحتی اضافه برداشته بودم...خلاصه فقط پیچوندم بردمش دستشویی...به دقیقه نکشیدکه دیدم صدای مسول اونجامیادکه دنبال مامیگرده ومیگه یه نفرخرابکاری کرده مجبورشدیم همه بچه هاروبریزیم بیرون...من وپسرم هم توی دستشویی موندیم ووقتی خطررفع شد درروبازکردیم وگوله به سمت خونه :))))))
چند وقتی بود این اتو موی من خراب شده بود خوب صاف نمیکرد... خلاصه منم کلافه شدم و بردمش که درستش کنن...یارو یه نگاه بهش کرد یکمی منو نگاه کرد..بعدش درجه شو زیاد کرد داد دستم :|
با سرعت میگ میگ از جلو چشاش محو شدم :)
لایک = خیلی اسکولی :)