m

mojt4ba

@m0jt4ba · ۸۳ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

t
to34k ۱۳ سال پیش
پیام

راننده با دستمالی ابریشمی برگردن در میدان ونک ایستاده بود و داد می زد: "ولنجک، ولنجک"
هر بار نیز پس از این گلو پراکنی به مردی که کیف سامسونت به دست بیرون تاکسی منتظر بود، رو می کرد و می گفت: « قربان! خیلی عذر میخوام، الان حرکت می کنیم، شرمنده.»
مسافران یکی یکی از راه رسیدند و سوار شدند.
مرد کیف سامسونت دار آخر از همه سوار شد و در را ناخواسته با صدایی بلند، بست.
راننده به او رو کرد و گفت: «هی، وحشی! چه خبرته؟! کندیش!»

t
to34k ۱۳ سال پیش
پیام

نکته بین
پسرک در حالیکه با یک دست بسته ای پاستیل و با دستی دیگر، دست پدر را محکم گرفته بود، پله های اتوبوس را بالا رفت.
هردو در صندلی ای در ردیف راست اتوبوس نشستند.
اتوبوس به راه افتاد.
پس از اینکه پسرک تکه ی آخر پاستیل را نیز خورد، پاکتش را با بی تفاوتی بر کف اتوبوس انداخت.
پدر خم شد و در حالیکه پاکت را از کف اتوبوس بر می داشت، انگشت اشاره ی دست چپش را به سمت پسرگ گرفته و چند بار تکان داد. سپس به نوشته ای که روبه رویشان بود، اشاره کرد و گفت: "ببین پسرم! اونجا چی نوشته؟ "لطفا در این مکان آشغال نریزید" باشه بابایی؟ "
پسرک با یک تکان سر موافقت خود را اعلام کرد.
سپس مرد، شیشه ی اتوبوس را باز کرده، و آشغال را به سمت بیرون هدایت کرد.

m
mojt4ba ۱۳ سال پیش
پیام

مهربانی تا کــــــــــی؟؟؟؟؟
بگذار سخت باشم و سرد!!!!!!!!!
باران که بــــــــــارید......چتر بگیرم و چکــــــمه......
خورشید که تــــــــــابید......پنجره ببندم و تـــــــــاریک......
اشک که آمـــــــــد......دستمالی بردارم و خشــــــک.......
او که رفـــــت نیشخندی بزنم و ســــــــــوت..........