خســــــــــــــته ام...!!!
نــــــــــــــــه اینــــــــــکه کوه کــــــــــنده باش�
نـــــــــــــــه...!!!
دل کنـــــــــده ا�
@m0jt4ba · ۸۳ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
خســــــــــــــته ام...!!!
نــــــــــــــــه اینــــــــــکه کوه کــــــــــنده باش�
نـــــــــــــــه...!!!
دل کنـــــــــده ا�
خسته که می شوم سَرم را میان دستهایم می گیر�
آنقدرتکرارت می کنم که بالا بیــاوَرَ�
من انتقام زَجــرِتمام لحظه های بی توبودن را
بالاخره از "خود" خواهم گرفت
من موندم این مخترع نون تافتون چه فکری کرده این همه سوراخ گذاشته رو این نوون؟؟؟
یه لقمه درست حسابیم نمیشه گرفت همش نشت میکنه!
اومدم خونه ، میبینم یه سری کاغذ چسبیده به دیوار ، روش نوشته 18+
همین طور که مسیر کاغذها رو دنبال می کنم ، می بینم می رسه تو آشپزخونه ،
آخرین برگ روش نوشته :پسرم ! بي زحمت آشغالا رو بزار دم در !!!
واحد اندازه گیریِ فاصله " مــتــر " نیست ؛
" اشـــــــــــتـــیــــاق " است ..
مشتاقش که باشی ، حتی یک قـدم هم فاصله ای دور است .!.
اینجا فقط واژه می فروشم و سکوت میخرم!
چه تجارت دردناکی ست..." تنهایی "
پدربزرگم فوت کرده تو قبرستونیم دوستم زنگ زده میگه کجایی؟
میگم بهشت زهرا ! میگه واسه چی ؟ میگم واسه پدر بزرگم.
میگه اِ ؟ فوت کرده ؟ میگم پـَـــ نَ پـَـــــ تمرینی اومدیم مانور !
آی باران
امشب؛
این باران ِ تیر ماهی ، مرا به این نتیجه رساند که هنوز هم میشود که معادله ای ، معادلات دیگر را بر هم بزند.
خدا یا ! مـ ن امـ ش ب در انتظار هـ مـ ا ن فر ا معادله ام !!!
نمیدانم چه بنویسم که ترجمان ِ این همه دل تنگی باشد
هنوز در انتظار ِ خورشید ِ یقین، صبح هایم شام می شود..
و هنوز بر بر آنم که انعکاس دعایم ، مرا نجات می بخشد ...
قالی ِ کوچکم تمام شد ؛
حالا نه « دار » دارم نه «قرار » ! .......
راننده با دستمالی ابریشمی برگردن در میدان ونک ایستاده بود و داد می زد: "ولنجک، ولنجک"
هر بار نیز پس از این گلو پراکنی به مردی که کیف سامسونت به دست بیرون تاکسی منتظر بود، رو می کرد و می گفت: « قربان! خیلی عذر میخوام، الان حرکت می کنیم، شرمنده.»
مسافران یکی یکی از راه رسیدند و سوار شدند.
مرد کیف سامسونت دار آخر از همه سوار شد و در را ناخواسته با صدایی بلند، بست.
راننده به او رو کرد و گفت: «هی، وحشی! چه خبرته؟! کندیش!»
نکته بین
پسرک در حالیکه با یک دست بسته ای پاستیل و با دستی دیگر، دست پدر را محکم گرفته بود، پله های اتوبوس را بالا رفت.
هردو در صندلی ای در ردیف راست اتوبوس نشستند.
اتوبوس به راه افتاد.
پس از اینکه پسرک تکه ی آخر پاستیل را نیز خورد، پاکتش را با بی تفاوتی بر کف اتوبوس انداخت.
پدر خم شد و در حالیکه پاکت را از کف اتوبوس بر می داشت، انگشت اشاره ی دست چپش را به سمت پسرگ گرفته و چند بار تکان داد. سپس به نوشته ای که روبه رویشان بود، اشاره کرد و گفت: "ببین پسرم! اونجا چی نوشته؟ "لطفا در این مکان آشغال نریزید" باشه بابایی؟ "
پسرک با یک تکان سر موافقت خود را اعلام کرد.
سپس مرد، شیشه ی اتوبوس را باز کرده، و آشغال را به سمت بیرون هدایت کرد.
تا حالا این اتفاق واست پیش اومده؟
یه آشغال رو یه ساعت دستت بگیری و بچرخونی تو سطح شهر دنبال سطل آشغال ولی پیدا نمیشه بعدش قاطی میکنی میندازی گوشه خیابون!دو متر که میری جلوتر چندتا سطل آشغال میبینی!
یه ضرب المثل هست که بچه های شهرک ولیعصر (منطقه 18 تهران) دارن ، میگه :
از هر دستی که بدی همون دستت نمک نداره...
وقتی 2تا گوش آشنا واسه شنیدن حرفات نیست ، به یه جفت چشم غریبه اعتماد میکنی و میای اینجا حرفاتُ میزنی ...
ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود
مهربانی تا کــــــــــی؟؟؟؟؟
بگذار سخت باشم و سرد!!!!!!!!!
باران که بــــــــــارید......چتر بگیرم و چکــــــمه......
خورشید که تــــــــــابید......پنجره ببندم و تـــــــــاریک......
اشک که آمـــــــــد......دستمالی بردارم و خشــــــک.......
او که رفـــــت نیشخندی بزنم و ســــــــــوت..........
تنهایی یعنی : ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است , اما کنارم خالی از تو و پر از دیگران است !
من بودم ، تو و یک عالمه حرف
و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد !
کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی ، یک آه چقدر وزن دارد