هر بار که پدرش با عصبانیت وارد خانه میشد ، پسر میفهمید که پدر خمار است و میدانست در چنین مواقعی پدر هر طور هست یک سوژه برای دعوا پیدا میکند و بعد هم مثل همیشه او را به باد کتک میگیرد ! این چیزها را که میدید با خودش عهد میکرد که وقتی بزرگ شد و صاحب زن و فرزند ، هرگز معتاد نشود که مانند پدرش ، پسر جگر گوشه اش را کتک بزند و ...
حالا نزدیک به پنجاه سال از ان روزها میگذشت و پسرک ان روز پیرمردی شصت ساله شده . او هنوز هم کتک میخورد ، اما این بار از دست پسر جوانش که هر وقت پول موادش جور نمیشد و خمار میشد ... پدر را کتک میزد !!