خانم مهندس شهرزاد در محل کارم مافوق منه.از نظر قیافه و اخلاق با معیارهایی که مادرم برای عروس آینده اش در نظر دارد، کاملاً مطابقت دارد. تو یک نامه همه چیز را برایش توضیح دادم و آن را وارد سیکل اداری کردم.آبدارچی نامه منو اشتباهی روی میز یک مدیر دیگر گذاشت. من متوجه شدم و تا دیر نشده، یواشکی به دوستان خودم گفتم که مخصوصا این نامه را به آن خانم مدیر دادم تا بهش بخندیم. چند دقیقه بعد آن خانم بسیار خوشحال امد پیشم، همه بهش خندیدند و اونم ناراحت شد و ماجرا را برای خانم رئیس تعریف کرد. 5 دقیقه بعد رفتم اتاق خانم شهرزاد. اون پرسید(( ماجرای نامه چیست؟)) من گفتم که آن نامه به اشتباه به دست آن خانم رسیده و گیرنده واقعی خانم مهندس شهرزاد است.
عصر آن روز خانم مهندس شهرزاد به مادرش گفت که من ازش خواستگاری کرده م. مادرش گفت باید اول سطح فرهنگ خانواده داماد را بررسی کنم. مهندس شهرزاد با اطمینان کامل از کلاس بالای خانواده من شماره تلفن منزلمون را به مادرش داد.
-بله؟
-..{مادر مهندس شهرزاد سکوت می کند}
-الو؟!... چرا حرف نمیزنی؟!... لال شده ای؟!... فلان فلان شده؟!...{...}... بیا{....}،{...}!
مادر خانم شهرزاد گوشی را قطع می کند و می گوید:(( پدرش بود)).
محمود گوشی را محکم روی تلفن می کوبد و می گوید:(( مزاحم عوضی!))
ما درحال بنایی خونمون هستیم و محمود آقا کاشی کار است. او در آن لحظه مشغول نصب کاشی کف آشپزخانه بوده و چون کسی خانه نبوده، به تلفن جواب داده است. روز بعد خانم مهندس شهرزاد قضیه را برای مادرش تعریف می کند. قرار می شود که مادر خانم مهندس شهرزاد منو ببیند و با هم صحبت کنیم. ساعت 10 صبح مقابل یک بانک با یکدیگر قرار گذاشتیم.
ساعت 9:55 احساس تشنگی کردم. وارد بانک شدم، آب خوردم. وقتی از بانک خارج شدم، یک مرد به این بهانه که به مردم بد نگاه کردم، کتکم زد. پیاده رو شلوغ شد. آن مرد سارق بود و همکارش وقتی مشغول دفاع از خودم بودم کیفم را از دستم قاپید وفرار کرد.آن مرد منو کتلت کرد و گفت :(( چرا به مردم بد نگاه می کنی؟!هان؟!))
مادر خانم مهندس شهرزاد در اون حالت منو دید و شناخت. و با خودش فکر کرد که خواستگار دخترش یک لات بی سر و پاست که چشمش به دنبال مردم است. به بیمارستان دی رفتم و صورتمو بخیه زدم. با مادر خانم مهندس شهرزاد تماس گرفتم، با اجازه بزرگترها، چند روز بعد مقابل پارک ملت از تاکسی پیاده شدم. خانم مهندس شهرزاد رفت اونور خیابون بستنی بخره. خیلی خسته بودم، داخل پارک روی یک نیمکت نشستم. تصمیم گرفتم وقتی خانم مهندس شهرزاد برگشت مثل فیلم های هندی با درخت بازی کنم. دستمو دور درخت حلقه کردم و ادای آواز خواندن هندی ها را تمرین کردم. خانم مهندس شهرزاد از پشت امد. در یک لحظه چرخیدم به عقب و لبخند زدم اما یهو دیدم به جای خانم مهندس شهرزاد، یک مامور پلیس وایساده بود که بدجوری به چشمام زل زده است. بهم دستبند زد. در حین بازرسی بدنی گفتم:(( خسته نباشید، سرکار...! حتما فکر کرده اید که من هم از این مواد فروش های نامرد هستم... نه؟! در هر حال شما وظیفه تان را انجام می دهید.واقعا دستتان درد نکند که پارک ها را تحت نظر گرفته اید تا سودا گران مرگ را دستگیر کنید...)) یکی از مامور ها چند بسته مواد مخدر از داخل حفره درختی که با آن بازی می کرم کشف کرد.
یک دقیقه بعد خانم مهندس شهرزاد در حالی که دو بستنی در دستش بود ، کنار درخت ایستاده بود وفکر میکرد که من برای لوس بازی پنهان شده ام...