پسره تو خونه هرروز دعوا ميکرد جنجال براه مينداخت همه از دستش کلافه شده بودن
به روزي که مادره گفت برو از دستت راحت شي�
پسره رو کرد به مادرش وگفت ميرم فقط دين وحق مادريت را بر من بخش بر�
آنوقت اشکاي مادر سرازير شد
به سلامتي ماداريي که بچش هر چي باشه وي بچشه ميخوادش