10 سالم بود تو حیاط تاب داشتیم خیلی هم بلند بود (یادش بخیر)
یه بار بابام گف بشین من هلت بدم منم خیلی با دل و جرات نشستم حالا بابا جان هل داد منم هی میرفتم بالاتر دیگه چشام داشت سیاهی میرفت پشت بوم همسایمونو میدیدم
گفتم بابا یواش باباااااااااااااااااا تورو خدا یواشششششششششششش
بابا هم هی میگف نترس طنابومحکم بگیر!
هیچی دیگه سرم گیج رف پرت شدم تو باغچه خدا رحم کرد اومدم پایینتر افتادم وگرنه از اون بالا پرت میشدم مث مگس له شده میچسبیدم به دیواره جلوویی!!