آ
آتییییییش!! ۱۳ سال پیش
پیام

داستان زندگی ات را برای آسمان تعریف کردم....
خندید اما بلند گریست...
پرسیدم:ای آسمان چرا میخندی اما به این شدت میباری؟!
گفت:از خوشحالی...پرسیدم:چرا خوشحالی؟
گفت:چون حالا او تورا دارد و تو او را و هر دوی شما خدا را ...
بلند بر سرش فریاد کشیدم:اما او غمگین است...
او آرام خندید و آهسته گفت:اگر او بداندتو چقدر دوستش داری...اگر بداند چقدر با تو خوشبخت است...اگر بفهمددر لحظه های زندگی ات جای گرفته است...افسوس غم هایی را که میخورد خواهد خورد....

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.