ادامه داستان
عشق و شادی و خوشبختی و هر چیز خوبی که هس تو همین خونه ی کوچیکه،تو چشای توئه مادرم . ..
پس به روی ما بخند و راضی باش ازمون تا ضامن خوشبختیمون باشه !
پسر بلند شد و گفت فردا واسه خواستگاری میایم و خداحافظی کرد و رفت . . .
( حال و احوال خونرو نمینویسم،نمیتونم بنویسم چون وصفش توی کلمه ها نمیگنجه! )
فردا شب شد و دختر حال و هوای دخترانگی داشت،میخندید و استرس داشت !
مادر هم از دیدن او خندان و راضی دستاش را رو به آسمون بلند کرد و خدارو شکر گفت . . .
پسر با یک دسته گل و یه جعبه شیرینی همراه پدر و مادرش آمد خواستگاری و شبی پر از خنده و رضایت برای همه بود . . .
گویی اون شب،شب مهمونی فرشته ها بود !
در انتها هم پسر و دختر ازدواج کردن در عین سادگی و خوشبخت شدن !
× خوشبخت بودن تو هر شرایطی امکان پذیره بستگی به این داره که تصور ما از خوشبختی چیه ؟! پول و ماشین یا لبخند عشق ! ؟ ×